تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: سوال 6
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
ایا خداوند را در زندگی خود کنار گذاشته اید یا گذاشته بودید؟مثال بنویسید
خوب من از همان دوران کودکی درک درستی را از خداوند به من انتقال نداده بودند یادمه همیشه وقتی از مادرم سوال میکردم که که خدا چقدر میکفت خیلی بزرگه من هم احساسم این بود که با یک کسی که اینقدر بزرگ واندازه یه فیل یا کوه .....چگونه صحبت کنم اصلا پدر مادر من بلد نبودن درک و مفهوم درستی از خداوند را کبه من انتقال بدهن همیشه میگفتن دروغگو دشمن خداست خوب من هم که ژنیتیکن دروغگو بودم و خود را دشمن خدا میدونستم و میگفتم حالا که اینطوری پس هرچی باداباد دست به هرکاری میزدم در با انجام دادن رفتار های غیر عاقلانه خداوند را در زندگیم کنار کذاشته بودم و اصلا بیاد خدا نبودم ولی همچین که بخاطر موردی به مشکل میخوردم و سر از زندان یا ...در می اوردم دست به دامن خدا میشدم من بزرگی خدا را در قد و هیکل میدانستم و هرموقع از مادرم و قتی کوچیک بودم میپرسیدم میگفت خدا برگیش از اینجا تا مشهد خوب من هم که هر موقع به مشهد میرفتیم خیلی تورا ه بودیم میگفتم اوو چقدر بزرگه این خدا و خیلی میترسیدم ولی امروز بزرگی خداوند را در بخشندگی،مهربانی، دلسوزیو.......او میبینم وبخاطر اشنایی با دوازده قدم از او ممنونم وبه این درک رسیده ام چه در شادی چه در غم همواره بیادش باشم
من درگذشته درموقع سختیها ونگرانیها بیاد خداوند میافتادم و ازش چیزی میخواستم همش رابطه طلبکارداشتم وتو دلم احساس میکردم که او نه تنهابه من بلکه بهمه ناتوانهای دنیا بدکرده وعلت این بود که من از طریق درست انتظار حمایت نداشتم وفکرمیکردم
که یک طرف فقط باید درخواست کنم و هیچ سهم ونقشی دراین جریان ندارم ولی امروز از یک دریچه دیگر خدای خودم رامی شناسم
وبااو ارتباط زیبایی دارم که اثرات این ارتباط زیبا درزندگی ام مشهود است .
نه من از بچگی خیلی راجع به خدا فکر می کردم و خانواده ام نیز خدای مهربانی را به من معرفی کرده بودند که باید خودم اورا می شناختم وعاشقش می شدم هیچ اجباری در کار نبود ومن واقعا اورا پذیرفتم وعاشقش شدم وچقدر از این عشق خرسند بودم وبه خود می بالیدم غافل از اینکه عشق پویایی می خواهدو باید لحظه به لحظه از این نهال مراقبت می کردم .رسیدن به خدا آسان است ولی حفظ این وصال سخت است وبعد از مدتی دیدم فرسنگها از او دور شدم وعزت نفسم و...از دست دادم البته خدای جدیدی که می شناسم از لحاظ معنا وقدرت بسیار متفاوت از خدای قدیم است.ومن این خدا را بیشتر قبول دارم واز او می خواهم ذهن من را چندان گسترده کند تا قلبم یکبار دیگر فقط برای او بتپد
همیشه نه .گاهی اوقات که نا امیدی اداره زندگیم رو به عهده میگرفت خدا رو فراموش میکردم.
کنارگذاشتم وتمام بدبختی هایم از اونجا شروع شد
وقتی نبود امیدو ایمانم به درست شدن اوضاع را بکل از دست میدادم امروز ممکنه که گاهی غافل بشم ولی اون عشقی که از ایمان به خداوند دردرونم هست جلوش را میگیره ودوباره باایمان وامید زندگی میکنم که این حاصل از برداشتن قدمهاست .Heart
من همیشه به دنبال خدا دراسمان بودم غافل ازاین بودم روزی که وجدانم روزیرپا گذاشتم باخود محوری این رومیخام شما پدروظیفه ات هست محیاکنی ............درخانواده ام شروع به ازاروسازمخالف زدم من ان روز خدارو در درون خودم کنارگذاشتم که باعث مصرف مواد وخیلی مشکلات اشنا شد برام ولی بازم معرفت خدا روعشقه منو هیچ وقت کنار نگذاشت وخدای که دراسمان میپرستیم بخاطرباورهای غلطی ازخانواده واجتماع کسب کرده بودم اگه چپ بری میزنه اگه.............انجام بدی میری جهنم خلاصه شدم پراز ترس اسم دعاهم میشد به درگاه خدا خودم را لایق نمیدیدم فکرمیکردم من خطاکارم جای پیش خداوند ندارم این شد که ازخدا دور شدم
لینک مرجع