تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
و چشمانت راز آتش
و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد
و آغوشت اندک جائی برای زیستن
اندک جایی برای مردن و
گریز از شهر که به هزار انگشت وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...
شب تنهایی خوب

گوش كن ، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است‌، و یكدست ، و باز.

شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

گوش كن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی نیست‌.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بیا.
و بیا تا جایی ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود
جذب كنند.
پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق
تر است‌.
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد
لینک مرجع