تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: من نوشت...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
هزاران دست هم به سویــــــــم دراز شود!!!
پــــــــس خواهم زد...
تنــــــــــها..
تمنای دستان تـــــــــــو را دارم..
بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است
وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی،
که ...
نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم


نه چنانم که تو گویی


نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم ، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم ، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند ، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …
مـن فـــقط ،
بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که ،
در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم ،
زنـــدگـی کــــردم !!
مـــن از تمامـــ آسمـــان یڪ بــــاران را میخواهمـــــ ...
و از تمــــامــ زمیــن یڪ خیابان را ...
و از تمــ ــامــ تـــ ــو یڪ دستـــــ ڪه قُفــــل شده در دستـــِ مــن
آینه در آینه ، ستاره می شمارد

عقیق کهکشان رو برات هدیه میارم

نه دروغه نه تظاهر؛ به تو احساسی که دارم

از تو گفتن ، از تو خوندن ، روزو شب همینه کارم

تورو میخوام از خداوند ، روز و شب همینه کارم
بخدا دل آلزایمر نمیگیرد...
هنوز هم دلم تنگ می شود



برای محض حرف زدنت



و برای تکیه کلامهایت



که نمی دانستی



فقط کلام تو نبود



من هم به آنها



تکیه داده بودم . . .
من تو را نمی سرایم !..
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!
خوبان را باید روی چشم ها گذاشت،کجایی؟چشم هایم بهانه ات را گرفته اند!
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
لینک مرجع