تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: دلتنگی...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
فرض کن پاکتی برداشتم .ونام تو را از سر نویس تمام نامه ها
واز تارک تمام ترانه ها پاک کردم
فرض کن با قلمم چنان شکستم
به پرسش وپروانه پشت کردم وچشمهایم را به روی رویا وروشنی بستم
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد ودیگر شگرد کوچه ی شما
صدای آوازهای مرا نشنید
بگو آن وقت باعطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟!!!
با التماس این دل درد به در
با بی قراری ابرهای بارانی
باور کن به دیدار آیینه ها هم که می روم
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم
سو سو می زند
موضوع دوری دستها و دیدار ها مطرح نیست
همنیشین نفس های من شده ای با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای؟؟؟


کاش می شد

تبعید کرد

غم چشمانت را

به آن دورترین دورِ دست نیافتنی...
گاهی باران همه دغدغه اش باغچه نیست،گاهی از سر تنها شدنش می بارد.
همیشه قصه این بوده که تسکین غمت باشم
مگه حوای من بودی که منم ادمت باشم
چنان سرگرم رویاتی که رویامو نمیبینی
فقط وقتی منو میخوای که بی اندازه غمگینی
به رویای تو تن دادم
خودم رویامو گم کردم
دارم دنبال اغوشی برای گزیه میگردم
ببین حالا پر دردم
مرا با اتش عشقت بسوزان و نترس زيرا اشك جشمانم انرا خاموش ميكند ولى مواظب قلبم باش كه تو دران جاى دارى
ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﻐﺖ ﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﻐﺖ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ :

”ﺗﻮ“ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
عشق پرواز بلندي‌ست مرا پر بدهيد
به من انديشة از مرز فراتر بدهيد
من به دنبال دل گمشده‌اي مي‌گردم
يك پريدن به من از بال كبوتر بدهيد
تا درختان جوان، راه مرا سد نكنند
برگ سبزي به من از فصل صنوبر بدهيد
يادتان باشد اگر كار به تقسيم كشيد
باغ جولان مرا بي‌در و پيكر بدهيد
آتش از سينة آن سرو جوان برداريد
شعله‌اش را به درختان تناور بدهيد
تا كه يك نسل به يك اصل خيانت نكند
به گلو فرصت فرياد ابوذر بدهيد
عشق اگر خواست، نصيحت به شما، گوش كنيد
تن برازندة او نيست، به او سر بدهيد
دفتر شعر جنون‌بار مرا پاره كنيد
يا به يك شاعر ديوانة ديگر بدهيد
...کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم می آید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می آید
ای صبا بگذر و از من، به تبر دار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می آید..
غمت را با دلم تقسيم مي كردم اگر بودي



به جز روي تو را تحريم مي كردم اگر بودي



دلم را مي شناسي چون فقط سرمايه ام اين است



دو دستي به شما تقديم مي كردم اگر بودي



به دنيا آمدم وقتي كه ديدم روي و لبخندت



من آنرا مبداء تقويم مي كردم اگر بودي
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
لینک مرجع