تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: ناگهان چقدر زود دیر میشود...!!
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
حرف‌های ما هنوز ناتمام ....


تا نگاه می‌کنی :


وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی!


پیش از آن‌که با خبر شوی


لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود


آی .....


ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان
چقدر زود

دیر می‌شود!
من مانده ام و یک برگه سفید!!!
یک دنیا حرف نا گفتنی!!!
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگ سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام , کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم !
و , وقت تمام است!!!
برگه ها بالا...
كم نيستند شادي ها ....

حتي اگر بزرگ نباشند ......

آنقدر دست نيافتني نيستند ...

كه تو عمريست ، كز كرده اي گوشه ي چهان ....

و بر آسمان چووب خط مي كشي به انتظار ....

حبس ابد هم حتي ....پايان دارد ....

پاياني بزرگ و طولاني ....

چه آسان تماشاگر سبقت ثانيه هاييم ....

و به عبورشان مي خنديم ....

و چه آسان لحظه ها را به كام هم تلخ مي كنيم ...

و ، چه ارزان مي فروشيم لذت با هم بودن را ...

چه زود دير ميشود !!...

و ، نمي دانيم كه :

فردا مي آيد ...

شايد ما نباشيم ....

"سيدعلي صالحي"
چقدر تلخ شده ای

این روزها قند هایت را

در دل چه کسی آب می کنی ...؟
حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!
ناگهان چقدر زود دیر می شود.........
ومن...به عبور ثانیه ها می خندم.؟
آنان که مدام دل نگران ناتوانان هستند هیچ گاه نمی توانند ناتوانی را نجات بخشند ! با اشک ریختن ما ، آنها توانا نمی شوند باید توانا شد و آنگاه آستین همت بالا زد .
لینک مرجع