تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: سوال 8 قدم سوم
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
- اگر به طور حتم می دانستم که هر آنچه در زندگی ام بوده ، بدین منظور بوده که نیروی برتر از من بهترین ها را برایم می خواسته ، در این صورت چگونه احساس متفاوتی داشتم و چطور به شکل دیگری رفتار می کردم ؟
خداوند همیشه در کنارم . و آمادۀ کمک کردن بمن بوده ولی من درک امروزم را نداشتم
که از او تقاضای کمک کنم . گاهی که در شرایط سخت قرار میگرفتم . خداوند شخصا
در زندگیم دست بکار میشد و یک معجزه اتفاق می افتاد .من . نه . کمک ها را درک میکردم . و . نه . معجزه ها را ...........اگر میدانستم که نیروی برترم بهترین را برایم میخواسته . اینقدر در جایگاه اش قرار نمی گرفتم . کم صبر و بی طاقت نبودم . خود محوری و جنگ نمیکردم .وابسته به دیگران . و تاییدشان نبودم . از آینده ترسی نداشتم
فرصت های طلایی زندگیم را براحتی از دست نمیدادم . از نعمتهایش لذت می بردم . ایمان و اعتمادم را تقویت میکردم . سخت نمی گرفتم . بطور حتم خواست خداوند برای من بهترین بوده و او بهتر از هرکسی صلاح من را میداند و میدانستم که اگر به او بسپارم و نتیجه را کنترل نکنم رهایی و آرامش به همراه خواهد داشت . .
همیشه احساس متفاوت داشتم همیشه سرک توزندگی دیگران میکشیدم یه روزبه خودم امدم دیدم بیشترارزوهایم وخواسته هام کپی اززندگی اطرافیان دوستانم بودن مادیات سرلوحه زندگیم بود نه معنویات هماننددوستانم ازنواقص شخصیتیم استفاده میکردم درد میکشیدم برایم سوال بودچرادوستانم درد نمیکشن خودم راادم بدشانسی میدونستم غافل ازاین بودم خداوند معلم خصوصی من بود هدفش این بودبرام به کسی جزخودش متکی نباشم وجایگاه ودلیل افرینشم ودراین زندگی چی بوده
من ايمان دارم هر آنچه را كه دارم و ندارم همه بر اراده نيروي برترم بوده داشته و نداشته هايم به من كمك كرد تا در زندگي يك فرد موفق باشم. در حالت عادي بايد خودم رو بسپرم بهش با زندگي جنگ نكنم رها بشم .اگه من نميتونم بازم آرامش داشته باشم به نقصهايي كه الان باهاش دارم دسته و پنجه نرم ميكنم برميگرده من بيمارم... تا حالا زياد سعي نكردم خودم هم بهش نزديك بشم درسته شكرش رو به زبان ميارم ولي كافي نيست .....
این دقیقا ضعف منه چون همیشه فکر میکنم این خواست خدا بوده یا جهل خودم اگر بدانم او خواسته ارام میگیرم و اینقدر بیقراری نمیکنم به بیمارم میرسیدم از شدت غمم کاسته میشد و اینقدر خودم واو را مقصر نمیدانستم واز فرصتهای زندگیم به خوبی استفاده میکردم
اگر به طور حتم می دانستم که هر آنچه در زندگی ام بوده ، بدین منظور بوده که نیروی برتر از من بهترین ها را برایم می خواسته ، در این صورت چگونه احساس متفاوتی داشتم و چطور به شکل دیگری رفتار می کردم
؟

ریشه بیشتر این رفتارهای متفاوت ناشی از ترس،نگرانی،وخودخواهی من می باشد.

اما اصول به من یاد داده که گله و شکایت نکنم و در همه حال شاکر نیروی برترم باشم زیرا او همیشه بهترین را برایم خواسته اما اگر به بهترین نرسیدم ،علتش را باید در خودم ببینم نه خواست خدا.
لینک مرجع