تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: شــــــکســـــته گویــی ها
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
رهایی را از گنجشکی می توان آموخت که بی حسرت داشتن بالهای عقاب از پروازش لذت می برد و اوج می گیرد... بی حسرت که شوی، اوج میگیرد احساست در هوای دل... حسرت را در کنج افکارت بخوابان و نوک پا نوک پا به آغوش رویایت پناه ببر ،بی حسرت، تا از هیاهوی ذهنت آسوده خاطر باشی ...


***

گاهی باید حسرت را جایی دور از خودمان جا بگذاریم تا لحظه های زیبارا بدون وجود آه هایی از گلو در پشتشان تجربه کنیم... کمی خالص تر ، ناب تر...


***

گاهی وقتها خدا می نشیند در صدایی و می پیچد در گوشمان و زمزمه وار میگوید: هنوز هم کسی هست که... بی تاب کسی چون ما باشد

***

امیدم به اینست که حسرت ننشیند بر دل نازکمان...

***
و چه زیبا می نمایاند این خورشید نور احساس را که از پس کوهی از مردانگی گرما را به جان آدمی سخاوتمندانه می بخشد...

***
گاه نباید چرایی برای آرامش باشد... همین چراهای مرموز و بی جوابند که ارامش را برایمان به سوی نا آرامی سوق می دهند...
بگورهایم کنند...
بگورهایم کننداین مرغابی ها!!!
بخداموج صدفهارابُرد
من دراندیشهءدریابودم...
وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند
زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند
مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب
وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند
سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟.
نسیم رقص پرچم های خواب آلود
و يك بالش
یک خواب پرآرام بودایی!
طلوعي دلفريب
در پايان شباهنگاهان
و يك
ایمان رویایی
ماماهیهایی هستیم که سزاوارماهیتابه ایم...
چراکه شناکردن رابعدازغرق شدن یادگرفته ایم.
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم

شعر:#احسان_افشاری



طراحی سایت فروشگاهی


مرا بپذیر, پروردگارا برای این چند صباح مرا بپذیر.

بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند.

تنها این لحظه ی کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار.

در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند سرگردان شدم , اما به جایی نرسیدم.

حال بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم.

رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان , بلکه آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند.

لینک مرجع