تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: ترس ...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
بسياري از ما كه با بيماري الكليسم زندگي كرده ايم از نزديك با ترس آشنا هستيم .
ما ميترسيديم كه فرد الكلي به ما يا شخصي ديگر آسيب برساند ، يا به خودش آسيبي برساند. مي ترسيديم كه قبض ها پرداخت نشوند ، يا نگران بوديم كه كسي از موقعيت ما خبر داشته باشد . بعضي از ما از اينكه خودمان زندگي كنيم ميترسيديم . از درون داشتيم ميمرديم ، در حاليكه مرتبا ميگفتيم " چه ميشد اگر........ "
انرژي كه از ما گرفته ميشد تا اين زندگي دوگانه را پيش ببريم طاقت فرسا بود .
در الانان كم كم ياد گرفتيم كه ترس چيزي نيست جز از دست دادن ايمان ، و اينكه با تقويت ايمانمان ميتوانيم شهامتي فراتر از انتظارمان به دست بيآوريم . و سر انجام نسبت به مشكلاتمان و خودمان نگاه متفاوتي پيدا كرديم . بعضي از انتخاب هايي كه امروز به ما كمك ميكنند ، در تراز نامه قدم چهار شفاف تر ميشوند . كم كم ميفهميم كه چه كار كرده ايم . و همين ما را به سوي همدردي با انچه بوده ايم سوق ميدهد . آگاهي در حال رشد ما درباره ي واقعيت شرايطمان ، ما را به سمت آزادي رهنمون ميشود . هنگاميكه با واقعيت روبرو ميشويم ، كم كم با اعتماد به نفسي جديد به جلو قدم بر ميداريم .
برنامه ي بهبودي ال_انان تضمين نميكند كه ما ديگر هرگز نخواهيم ترسيد، بلكه به ما نشان ميدهد كه ما ميتوانيم ترسمان را بپذيريم و با اين وجود در زندگي احساس آزادي كنيم ، با مراقبت و توجهي كه از نيروي برترمان ميگيريم .

باز تاب ...

ترس بر زندگي ام غلبه كرده بود . انكار ، فهم ام را تيره و تار كرده بود . واقعيت را ناديده ميگرفتم ، چون وقتي به آن فكر ميكردم ناراحت ميشدم . وقتي افكار ناراحت كننده به من هجوم ميآورند ، كه ناگزير اين اتفاق مي افتاد ، با سرعت و مضطربانه آنها را از خود دور ميكردم . انگار كه افكارم دشمن ام بودند، و همينكه نزديك ميشدند ، رو برميگرداندم و تا جايي كه ممكن بود به سرعت در مسير مخالف فرار ميكردم . به جاي آنكه انرژي ام را براي زندگي كردن صرف كنم ، فقط بر دوري از درد و ناراحتي و انباشتن احساسات آزار دهنده تمركز ميكردم و تا جايي كه ميتوانستم خود را كرخت و بي تفاوت نگه ميداشتم :
پرسش ها ... 1_ با ترسهايمان روبرو شويم ...

سوال 1 _ وقتي احساس ترس ميكنم معمولا چه واكنشي نشان ميدهم ؟
پرسش ها ... 1_ با ترسهايمان روبرو شويم ...

سوال 1 _ وقتي احساس ترس ميكنم معمولا چه واكنشي نشان ميدهم ؟


بسیار کند میشوم .هیچ واکنش خاصی ندارم وحشت زده ام و انرژی برای تفکر ویا حرکتی ندارم.ترس کاملا منو محاصره میکنه.
پرسش ها ... 1_ با ترسهايمان روبرو شويم ...

سوال 1 _ وقتي احساس ترس ميكنم معمولا چه واكنشي نشان ميدهم ؟

دوباره ترس به سراغم امده چون باید تصمیمی عملی کنم و جایی ناشناخته بروم اخبار و حوادث به شدت روی ذهنم تاثیر میگذارد .در واقع وقتی احساس ترس دارم ناخواداگاه یا خوداگاه سمت اخبار وحوادث کشیده میشوم و یه خودفریبی بهم میگه نه بهتر است اگاه باشی تا در نااگاهی بمانی.و بیشتر دچار اضطراب واسترس شدید میشوم ودر ذهنم نقشه و راه حل پیدا میکنم اما نقشه هایم همه با ترس و استرس امیخته هست
واکنش های من همه مخرب بودن، گاهی میخواستم با داد و فریاد ترسمو انکار کنم
گاهی با خودخوری . آزار خودم و دیگران
زمانی هم اونقدر این ترسها شدید بودن که قدرت هرگونه واکنشی را ازم میگرفتند
زمانی اونقدر ترسهام منو تحت تسلط خود میگرفتن که ساعتها مینشستم و گریه میکردم
در بعضی اوقات ترس ها زندگی مو به دست میگرفتن و میشدند خدای اون روز یا لحظه من
لینک مرجع