تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: نکند روزهای سختمان را فراموش کنیم
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
کودکی را دیدم سیگار به دست درهیبت بزرگسالان سالمند حرف های میزد انگار آتشفشان از حلقومش فوران میزند از کینه ها ٬ دردها ٬ نامرادی ها ٬ از خود دوست نداشتن ها ٬ از توقعات از آرزوهای که خاکستر شده بود در بالای قصرفرو ریخته خیالیش که ویران شده بود از درد حرف میزد بسیارسرد ٬ گویی عشق در اعماق وجودش به عصر ودوران یخی تبدیل شده بود ٬ نفس هایش بصورت بلور یخ از حلقومش میامد و درپی زدن اتهام بود و دور تادورش را هاله اعتیاد پوشانیده بود طوری که جای نفوذ نبود . هرچه عشق بررویش می پاشیدی بجایش نفرت و درد عشق را ویران میکرد . من انسانی دیدم که درزیر این بیماری دیگرنمیدانست به کجای دل سرگشته اش تکیه کند جسم بیمار ٬ روح بیمار ٬ اصلا ریشه اعتماد دردرونش خشکیده بود باکوچکترین لمسی فریاد میکشید . من سرتاسر درد با چشمانی بهت زده میخواستم به درونش یک روزنه پیدا کنم ولی دریغ از سرسوزنی . مگر نه اینکه قراربود یارباشیم ٬ مگر نه اینکه قراربود همراه باشیم ٬ مگر نه اینکه قراربود تجربه بدهیم نصیحت نکنیم ٬ مگرنه اینکه قراربود قضاوت نکنیم ٬ مگرنه اینکه قراربود مقایسه نکنیم ٬ مگر نه اینکه قراربود همراه وهمدرد باشیم کجای راه فکرکردیم از دیگران برتریم کجای راه فکرکردیم که ما بهبودپیدا کردیم کجای زنجبره ارتباط عشق وآرامش ما گسست و دایره عشق وبهبودیمان دستخوش تایید شد .کجا دوباره نتوانستیم به خودمان برگردیم وجوهر خالص انسانیمان را برق وجلا بدهیم که برقش جاذبه و ایمان دراطرافیان بوجود آورد . گفتم همراه پشت نمی کند گفتم همراه عشق میدهد گفتم اینجا جایست که دربزنم درامید بازمیشود . گفتم اینجا تنها نمی مانم ٬ اما دریغ
من احساس میکردم یکبار دیگر دست خوش حرفهای زیبا وعملکرد ضعیف هستم . گفتیم ما باهم شکست ناپذیریم ٬ گفتیم مابا هم و زنجیره عشقمان انرژی مثبت ساطع می کنیم ولی دستی که دراز کردم کدامین ما گرفت . یاران تنها ماندیم مگر قرارنشد که کسی تنها باسرخود را به کارنگیرد و مشورت کند ولی یاران را چه شد ؟ دوستی کی آخرآمد دوست داران را چه شد ؟ چگونه میتوانم دست دردمند این فرزند پرتاب شده از دایره عشق را به تنهایی بگیرم از راهی که نمی شناسم چطور میخواهم چراغ بدستش بدهم کجاست یاری رسانی که همراه باشد . دلم آتش گرفت خوب حرف میزنیم قشنگ مینویسیم چگونه عمل میکنیم . یک فرد بیمارهمیشه پشت درهای جلسه نمیاید گاهی درمسیربه ما برخورد می کند مامیتوانیم پیام رسان عشق و پاکی وامید باشیم . کجارفت این تجربه نیرو٬ امیدها مگرنه اینکه تازه وارد شاهرگ اساسی جلسات ماست ٬ یعنی ماشاهرگ نجاتمان را فراموش کردیم . به چه دل مشغولی وسرخوشی مشغولیم که دیروزمان را از سرلوحه کارمان حذف و درتلاطم نادیده و به ابتذال کشیدن حالمان رسیدیم قصد توهین ٬ و قضاوت ندارم فقط مشارکت دردناکی را تقدیم حضور کردم خوشحالم که هنوز بهبودی درسرم هست و راه انتقال آن که بازکردن صندوق دلم هست را میدانم به امید بهبودی روزافزون .
آدم را میل جاودانه شدن
از پله های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره ها
توقف داد
از پس آدم،آدمها
تمام خاک را
دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
انسان به بیشه های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
جوالهای زر را
با خود به گور برد تا امروز
و ما امروز
چه روزهای خوشی داریم
و میل مبتذلی که مدام ما را
به جانب بی خودی و فراموشی می برد
اعتياد همچون گردباد وحشتناكي است كه از ميان زندگي ها ميگذرد ، دل ها را ميشكند ، رابطه ها از بين ميرود ، صميميت ها و عشق ريشه كن ميشود ، و بچه ها و همسرها بي پناه ميشوند !!..

"بيل ويلسون"
ثروتم را باختم ... ولي در مسير بهبودي شهامت و عزت نفسم را يافتم ...

اشكها ريختم تا زندگي را شفاف تر ببينم ...

واقع بيني سخت است !!! درد دارد و با تلاش و صداقت بدست مي آيد ....

براي اشتباهاتم ، خداوند و سرنوشت را مقصر نميدانم ...

گنج تجربه را رايگان استفاده ميكنم تا پشيماني را گران نخرم ...
دوستی وارد جلسه میشود احساس میکنم خیلی وزن کم کرده غمگین و دردمند حلقه اشکی درچشم دارد بسان عزاداران لباسی سیاه برتن دارد نیمه جلسه هست باچشم خوشامد میگویم می نشیند دردش احساس میشود سردرگم است نفسش از اعماق وجودش میاید . بانگاهش بامن درددل میکند وقت مشارکت میرسد دست بالا میکند وقتی میگیرد زخم دلش باز میشود درسطرهای کوتاهی که نفس برمیگوید داغونم ٬ نمیدونم چیکارکنم امیدم رو ازدست دادم قرارمیشودکه بعد از جلسه بادوستان ارتباط بگیرد ولی همه به دنبال کارشان میروند درپاسخ میگویند اگرتمایل داشته باشد پی گیری میکند ولی ؟ مگرنه اینکه اگر تمایل نداشت پشت دربهای الانان نمیامد مگرنه اینکه اگرتمایل نداشت ضجه نمیکرد و نمیگفت سردرگم است مگر قرارنبود دست یکدیگر را بگیریم و روزهای سختمان را فراموش نکنیم دوستان ما باهم زنجیرموفقیت هستیم به تنهایی همان انسانهای هستیم که فرد بیمارمان از اعتیاد میمیرد و ما هم از غم تنهایی و بیچاره گی دوستمان الان جزوگروهی است که میتواند مطالبش را بیان کند و باهم درتماسیم ٬ولی احساس میکنم بهتراست این مطالب را باهم درمیان بگذاریم و همه باهم یک دست دستگیربزرگ میشویم ٬حرف اصول و قانونمندی را زیاد نزنیم از دلمان با دلهای آزرده برخورد کنیم و رگ حیاتی تمام جلساتمان تازه واردان را خیرمقدم عشق بگویم .
زجه های شبانه ام یادت هست ؟ ...

کنج دیوار خانه ...

کنار هوا کش بازداشتگاه ، در صف ملاقات ؟ ..

در لحظات ترس و نومیدی...

اوج دلتنگی غروب ....

در چشمان فرزند ...

در بغض فروخورده مان ...

یادت هست ؟

میدانی چه میگویم ؟

آری تو خوب میدانی ...

تو هم مسافر همان جاده بودی !!...

لحظه های دانتظار درد و دلهره و دلشوره یادت هست ...

نگاههای قضاوتگر دیگران و ترس مان یادت هست ؟

اشک پنهانی ، ترورهای آشکار یادت هست ؟ ..

تحقیر و فریاد و کابوسهای شبانه، یادت هست ؟

خوب میدونم گاهی یادت نیست ...

یادم نیست ....

اصلا یادمان میرود گاهی ...

پس باش در کنارم همدرد ....

تا تو هستی یادم هست ....

تا تو هستی ، من هستم ...
گاهي هم شبهاي تاریکی از راه میرسند ،

شبهایی آنقدر طولانی که به تاریکی عادتمان میدهد . آنوقت در دل همین تاریکی است که هم میگوییم و میشنویم و هم به این سو و آنسو میرویم .
و در چنین شبهایی است که هر چند یکبار بعضی هامان در چاله و چاهی می افتیم و سر و دستی میشکنیم و درد و رنجی میکشیم .
و در این تاریکی ها هم هست که آنها که دوستمان دارند از راه میرسند ، گاهی شمع به دست ، دستمان را میگیرند و از جا بلندمان میکنند ، و خاک از رختمان می تکانند .
و باز در همین شبهاست که آنها که دوستمان ندارند در گوشه ای تاریک به سر و دست شکسته ی ما با بی تفاوتی نگاه میکنند . یا رویی برمیگردانند و یا پوزخندی میزنند .
این شبها که بگذرد ، آفتاب خدا در میآید و نور و روشنایی از راه میرسد و فرصتی پیدا میکنیم که هم چاه و هم چاله را ببینیم ، هم انها که دستهایمان را گرفتند و هم نگاهی به انها که از گوشه بی تفاوتی تکان نخوردند .

شبهای تاریک میگذرد، خاطراتش به یادمان میماند. "امیرعلی _ بنی اسدی
تازه وارد عزیز در جلسه ، با مشارکت اش ما را برميگردونه به روزهاي سخت .
روزهايي که با رنج همراه بود . اما امروز الانان آن رنج را از رویمان برداشته و فقط تجربه اش باقي مانده . تجربه های تلخ گذشته ابزاری است براي اینکه اشتباهات گذشته را تکرار نکنيم . بخاطر اکنون خدا را شکر کنم و قدردان انجمن باشم .
در واکنش ها و تصميم گیری ها و تراز لحظه ای تجربه های گذشته را مرور میکنيم تا دچار اشتباه نشویم .

امروز من به ابزاری فراتر از مرور عجزهایم و مشارکت شان در جلسه نیازمندم .
من نیازمند توسعه شعاع روحانی هستم . توسعه شعاع روحانی اصول نهفته در قدمهاست که من را متعادل میکند .
باعث میشه کمتر اشتباه کنم و کمتر خسارت بزنم .
لینک مرجع