تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: سوال5
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
چگونه ترس از افکار دیگران نسبت به خودم را آزاد کنم؟
اینکه از کودکی اینگونه پرورش یافتم که بخاطر اموزشهای نادرست و عدم اگاهی والدین و اطرافیان مرا از نوع فکر دیگران.نظردیگران،وافکار دیگران میترساندند.یعنی میگفتند اگر این کار را بکنی زشته و دیگران نمی پسندند.
همش فکر و نظر دیگران برایم اهمیت پیدا کرد(تایید شدن از نظر دیگران)و اینگونه شد که من خودم ونظرم و نوع رفتارم را برای تایید دیگران انجام میدادم،از خودم غافل و همش دنبال توجه دیگران بودم .در نتیجه تمام زندگیم بخاطر دیگران شد.واز خودم جدا شدم و خودم را فراموش کردم.مثال:دلم میخواست شادی کنم ولی بهم میگفتن زشته یکم خودتو سنگیر بگیر!!!!
باتشکرعلیرضا.اس
این ترس بخاطر تربیت مسموم من است.
من تمام کارهایم را دائما باتفکربه قضاوت دیگران هماهنگ میکنم.
برای ازادشدن از این ترس باید نسبت به ان اگاهی پیداکنم.
یکی از راههای بسیار ساده این است که به کمی عقب تر برگردیم ببینیم وقتی که یکبار برخلاف ان دیدگاه یعنی قضاوت دیگران کاری را انجام دادم چه اتفاقی افتاد.
وقتی نتیجه ی ان را بیاد بیاورم میبینم از اصول پیروی کردن نتیجه ی بیشتری دارد تا قضاوت دیگران.
من به هر صورت عمل کنم بازم قضاوت نابجای دیگران هست.
میدانی خطاکجاست؟
انجاکه خالی از خداست!
دوران کودکی من با اصول مثلاً تربیتی در اصل با روش ترس و استرس آغاز شد و من یکی از ترسهایم دیگران بعنوان فک و فامیل و در و همسایه بود، انگار آنها معلمان تربیتی من بودند و من خودم را در محاصره نگاه و دید و تأییدات آنها قرار داشتم، با تلقینهایی که والدین من به من انتقال داده بودند، من بیشتر از حد به نظریات مردم بها دادم و همیشه انگار داشتم که تحت نظارت و زره بین آنها قرار داشت و این عادتی بود که من فوراً تبدیل به وابستگی و هموابستگی به دیگران داشتم و هرگز جرات مخالفت و نه آوردن به دیگران نبودم و این دیگران برای من یک کابوس وحشتناک و یک مهک مقایسه کردن خودم در آوردم و حتی رنگ لباس و فذم موها و قیافه و دک و پوزم را از دیگران می پرسیدم و اگر آنها از من راضی بودند، نفسی به راحتی میکشیدم و الا هرگز خودم را نمی بخشیدم. من همه لحظات شیرین زندگیم را با تأیید نشدن از طرف دیگران تلخ و خراب کردم و همیشه آماده خدمتگذاری در حد غلامی و برده دیگران بودم، من خودم را خراب نظریات دیگران کرده بودم. این آموزشی بود که والدینم و بمرور دیگران بمن دادند که نظر و میل و خواسته دیگران خیلی ارجع تر از احساسات و عواطف من بود. من توانایی نفس کشیدن نداشتم اگر کسی از من ناراضی بود و من هرگز خودم را بخاطر اذیت شدن دیگران نمی بخشیدم. اکنون که در برنامه هستم به دیگران احترام میگذارم اما هرگز خواست و احساس خودم را بخاطرشان ندیده نمیگیرم در این برنامه اول خودم و دوم خودم و سوم خودم مهم هستم و در کنار دیگران لازم نمیبینم که نوکر آنها باشم تا من را تأیید کنند...
لینک مرجع