تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: تجربه ، نیرو ، امید
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3
طرد شدن 24 اردیبهشت
بعد از اینکه مادرم مرا ترک کرد مادربزرگم به من گفت که با وجود کارهای مادرم ، باید همیشه اورا دوست داشته باشم. بدون او من زنده نمیماندم .به نظرم مادر من یک یاغی بی قید وبند در امور اخلاقی بود .او مرا بزرگ نکرده بود بلکه متدر بزرگم این کار را کرده بود. من با استانداردهای مادر بزرگم بچه خوبی بودم چون معمولا کارهایی را که به من می گفت انجام می دادم. به عنوان یک بزرگسال هنوز هم نمی خواستم هیچ اشتباهی بکنم چون یاد گرفته بودم با راضی کردن دیگران احساس خوب بودن و دوست داشته شدن کنم. می خواستم دوستم داشته باشند اما نمی خواستم مثل مادرم باشم. خیلی زود ازدواج کردم و صاحب سه فرزند شدم .قبل از تولد فرزند چهارمم، همسرم رفت وهرگز برنگشت.حس کردم دوباره طرد شده ام. ساعتهای طولانی بشدت کار می کردم ودر حالیکه درد داشتم لبخند میزدم. همیشه مشغول کار بودم واز خانواده ام حمایت می کردم ولی کمکی نداشتم. هرگز به دنبال کمک نبودم.در تلاش برای زنده ماندن خیلی کار می کردم و میخواستم ثابت کنم که قوی هستم وکارها را درست انجام می دهم . همچنان می خواستم اثبات کنم هیچ شباهتی به مادرم ندارم. بعد از این که بچه هایم بزرگ شدندو شروع به مصرفپوتد کردند، یک بار دیگر احساس کردم طرد شده ام. من هم سه نوه ام را بزرگ کردم وسعی داشتم در زندگی آنها تغییراتی بدهم. از آنها بدون عشق مراقبت کردم وبه آنها همه چیز دادم. یک بار دیگر در زندگی ، اولويت را به دیگران دادم. سرانجام در نارانان به جستجوی کمک رفتم. با برنامه نارانان ونیروی برترم ، زندگیم نجات یافت. فهمیدم در زندگی به خود اولویت نداده وخود را فراموش کرده بودم. امروز بسیار سپاسگذارم. اکنون بخاطر حمایت عاشقانه نارانان فرد جدیدی هستم. از برنامه نارانان چیزهای خوب زیادی بدست آوردم و راه بهتر برای زندگی یاد گرفته ام. حالا می توانم در طول مسیر به دیگران کمک کنم بدون اینکه خودم را فراموش کنم.
تفکری برای امروز : پی برده ام که میتوانم دیگران راببخشم واز تکرا اشتباهات مادرم نترسم . می توانم بدون اینکه عشق خود را به دیگران بدهم ، کار درستی برای خودم انجام دهم.
همه چیز دان 25 اردیبهشت
بعد از تفکر زیاد فهمیده ام که من یک 《همه چیز دان 》بودم بخصوص جایی که به دخترم مربوط می شد. بالاخره او یک معتاد بود . فکر می کردم چیزی نمیداند و نمی تواند کاری را درست انجام دهد. حس میکردم مجبورم خودم همه کارها را انجام دهم چون او معتاد بود. وقتی چیزی میشکست تقصیر او بود، وقتی چیری گم میشد تقصیر او بود ، آخر او یک معتاد بود.
حدود چهار سال در جلسات نارانان شرکت کرده ام و بالاخره فهمیدم که در مورد او بی انصافی کرده ام .من با گوش دادن وگوش دادن ، به مرور یاد میگیرم که همه چیز را نمی دانم چون معتاد نیستم. تشخیص دادم که خیلی چیزها تقصیر خودم بوده ، حتی اگر معتاد نیستم. در نارانان یاد گرفته ام که دخترم با وجود معتاد بودن ، او هم انسان است. افکار واحساسهایی دارد که واقعی است. او هم لایق توجه واحترام است خواه مصرف کند یا نکند.
نارانان، از تو سپاسگذارم که محیطی را فراهم کرده ای که در آنجا می توانم گوش کنم ،رشد کنم وکوتاهیهای خود را تشخیص بدهم و به آنها اقرار کنم،بدون اینکه قضاوت شوم.همچنین میتوانم دیگران را همان طور که هستند ببینم وهمانقدر به آنها احترام بگذارم.
تفکری برای امروز: من روی خودم وچیزهایی که می توانم تغییر دهم تمرکز خواهم کرد. دیگران را قضاوت نمی کنم.از نیروی برترم میخواهم هدایتم کند تا انتخاب های دیگران رابپذیرم. پذیرش واحترام را تمرین خواهم کرد و قضاوت نخواهم کرد.
وقتی ما در مورد مردم قضاوت میکنیم قضاوت ما بر پایه چیزهایی است که فکر میکنیم از آنها میدانیم در حالی که فراموش کرده ایم آنها در فراز ونشیب های زندگی مرتباً در حال تغییر اند ودر زندگیشان مسائلی وجود دارند که ما از آن بی اطلاعیم.
《 کتابچه آبی نارانان》
درسهای بسیار 26 اردیبهشت
نیروی برتر من بنابر دلایلی تصمیم داشته چند جور معتاد در زندگیم قرار دهد.نه تنها خانواده ام بلکه بستگان ودوستان دیگرم نیز از اعتیاد رنج میبرند.فکر می کردم همه آنها را درست خواهم کرد. هربار که معتاد جدیدی ظاهر میشد من وظیفه خودم می دانستم که او را درست کنم. به نظر من آنها باید در مورد قدمهای دوازده گانه برنامه ما ، برنامه معتادان گمنام وجلسات آگاه میشدند. آنها وادار میکردم که آماده بهبودی،تعهد وخدمت شوند. تنها کاری که باید می کردند این بود که از برنامه ای که برایشان طراحی کرده بودم پیروی کنند. مشکل این بود که هر وقت تلاش می کردم برای دیگران برنامه ریزی کنم، طرحهای من عملی نمیشد.
وقتی شروع به کنترل کردم، ابتدا نیروی برترم به آرامی به من نشان داد که نباید در برنامه دیگران دخالت کنم. با این تفکر که در 《رها کردن》موفق شده ام نباید خیلی راحت باشم. لازم اسن به یاد داشته باشیم که من همه جوابها را نمیدانم، یک نیروی بزرگتر از من جوابها را میداند. اگر تصمیم بگیریم که به آن توجه نکنم، کمی محکمتر به من فشار آورده ویا آوری میکند که درسهای بسیاری را باید از نیروی برترم بگیرم!
تفکری برای امروز: نیروی برترم همه جا حضور دارد وبه من یاد میدهد و یاد آوری میکند که باید 《رها کنم وبه خدا بسپارم》من به جز خودم در مقابل همه عاجزم.
27اردیبهشت
روبرو شدن با واقعیت
سالهای بسیاری را صرف انکار این واقعیت کردم که پسرم یک بیماری جدی دارد.او یک قربانی بود. فکر می کردم راه حل ساده این است که او فقط باید از بقیه مصرف کنندها دور بماند. من با تمام جسم وروح واحساسم با این بیماری مبترزه میکردم،گریه میکردم وخشمگین میشدم. ناامید ومایوس، از لحاظ عاطفی به طور کامل له شده بودم. تمام زندگیم حول محور پسرم میچرخید. همه جا به دنبال او بودم وبرای خرید هر چیزی به جز مواد مخدر به اوپول می دادم. وقتی تلفن می کردوکمک میخواست جواب می دادم، نیمه شب او را برای بدست آوردن مواد مخدر جایی که می خواست میرساندم. وقتی از زندان آزاد می شد همراهیش میکردم چون میدانستم چطور از اوحمایت ناسالم کنم. بعد از آن ، این چرخه دوباره شروع میشد:شغلی نداشت ، اشیاء منزل ناپدید می شدو من از او میپرسیدم که وقتی ما سر کار هستیم به کدامیک از دوستانش اجازه میدهد به خانه بیایند وچه کسی لوازم ما را بر میدارد. او خوره پول بود.فکر میکردم همه چیز بهتر خواهد شد چون زندان باعث می شد مواد را ترک کند ودوباره مصرف نکند. البته این استدلال من بود نه معتاد.
رشد من در نارانان روند کندی داشته است. به قدمها گوش میدادم ومی شنیدم که عاجز هستم ولی نمی شنیدم که زندگیم غیر قابل اداره شده وهنوز کنترل میکردم. قدم دوم اعتقاد به نیرویی برتر از خودم را پیشنهاد می داد اما هنوز احساس می کردم که کمک من مورد نیاز است. قدم سوم می گفت که می توانم اراده ام را به نیروی برترم بسپارم. فکر می کردم اگر خدا معتاد را پاک کند، آنوقت من به آرامش میرسم.
امروز از اعضای نارانان سپاسگزارم که به من گوش دادند، با من مشارکت کردند وبه من یاد دادند که به راستی چه کسی کنترل ولازم است چه کسی تغییر کند تا من به آرامش وآسایش برسم.اکنون میدانم جدا از اعتیاد، زندگی جریان دارد. می دانم برای اینکه درسی را یاد بگیرم باید از شرایط عبور کنم نه اینکه آنها را دور بزنم. امروز قبل از اینکه واکنش نشان بدهم فکر میکنم. پسرم هنوز معتاد است وبیشتر وقت خود را در زندان میگذراند اما زندگی من برگشته است.
تفکری برای امروز : می خواهم معتاد را دوست داشته باشم وحمایتش کنم ولی بگذارم او راه خود را پیدا کند. امروز به نیروی برترم اعتماد دارم که مرا به آرامش وآسایش خاطر هدایت می کند.
28 اردیبهشت
خارج از کنترل
به نارانان آمدم چون کسی راکه دوست داشتم از کنترل خارج شده بود. زندگی من هم از کنترل خارج شده بود ولی نمی دانستم این را بپذیرم. از اینکه زندگیم دوباره به حالت طبیعی برگردد نا امید بودم.با شرکت در جلسات نارانان فهمیدم که نمتوانم به عقب برگردم وفقط باید به جلو حرکت کنم .هدف اولیه ام این بود که معتاد پاک شود تا بقیه اعضای خانواده خوشحال شوند. داستانم را در جلسات مشارکت می کردم چون فکر میکردم اگر به اندازه کافی بازگو کنم راهی برای نجات او پیدا می کنم. امیدوار بودم کلیدهای جادویی پیدا کنم که بیماری را دورکند.به حمایت ناسالم خودم ادامه می دادم و مشغله فکریم این بود که میتوانم این آشفتگی را سامان بدهم. دیوانگی ناشی از این بیماری این است که فرد دائما اتفاقات غیر منطقی وغیر قابل قبول را نادیده میگیرد. فکر میکنیم چون منطقی نیست پس اتفاق نخواهد افتاد. من خودم را با هر چه که خانواده ام برایم بوجود می آورد مطابقت می دادم. آدم دیوانه ای بودم چون هیچ چیز برای آنها اهمیت نداشت. احساس می کردم بیماری اعتیاد قلبم را پاره کرده وناچار شدم باور کنم که می توانم بدون آن زندگی کنم.
فهمیدم می توانم چیزهایی رابا گروه خانواده نارانان مشارکت کنم که نمی توانم به خودم اقرار کنم یا با خودم مشارکت کنم. دریافتم که تنها راه تغییر دادن فکرم این است که آن را با صدای بلند بیان کنم. باید یاد بگیرم معتاد را از اعتیادش جدا کنم.باید با خودم صادق باشم و بپذیرم که نیاز به کمک دارم. دریافتم نیروی برترم مرا وادار نمی کند به یکباره به تمام قسمتهای برنامه عمل کنم. چیزهایی که لازم است یاد بگیرم، روز به روز به من داده می شود. می فهمم که اعتیاد چیزهایی را تغییر می دهد. بله; اما اکنون بخاطر برنامه نارانان زندگیم مثل گذشته نخواهد شد ودر مسیر سالم پیش خواهد رفت. یاد می گیرم فقط برای امروز زندگی کنم، از زندگی لذت ببرم و سپاسگزار باشم.
تفکری برای امروز : با تمرکز روی خودم بهتر می توانم روی دیگران تمرکز کنم. از وقتی که توانستم احساساتم را بیان کنم، به جای اینکه از آنها بترسم به گرمی آنها را پذیرفتیم و توانستم یاد بگیرم ورشد کنم.اکنون می توان یک دوست باشم وبا گوشی شنوا تجربه، نیرو و امیدم را با تازه واردی که در رنج وعذاب است در میان بگذارم وکمک کنم که به موهبت آرامش دست یابد؛ همانطور که این موهبت به رایگان به من داده شد.
29اردیبهشت
نجات دادن کافیست
پسرم معتاد است و چون دوستش داشتم نجاتش میدادم. هر بار که او را نجات می دادم فکر می کردم این کار باعث خواهد شد تا متوجه اشتباه خود در مسیری پیش گرفته بشود و از مصرف کردن دست بردارد.اما در عوض هر قدر من نجاتش میدادم او هم به مصرف خود ادامه میداد.بعد از سالها تکرار این چرخه نارانان را پیداکردم. اویل وقتی در جلسات نارانان شرکت میکردم این جملهبرایم مفهومی نداشت که تمرکز را از روی معتاد بردار وروی خودت تمرکز کن. چطور کمک نکردن به معتاد، کمک به اوست؟
اعضایجلسه نارانان تجربه، دانش، نیرو وامید خود را با من در میان گذاشتند ومن تفاوت بین حمایت ناسالم وکمک کردن را از آنها یاد گرفتم. فهمیدم محافظت از یکنفر در برابر عواقب کارهایش نه تنها بی اعتنایی وبی ادبی نسبت به اوست بلکه جلوی بهبودیش هم گرفته میشود.نجات او کار من نیست واین رفتار من ضرر است. باید از سر راه کنار میرفتم وبا وجود ترسهایی که داشتم اجازه می دادم چیزهای لازم اتفاق بیفتد. باید یاد میگرفتم به چیزی بزرگتر از خودم اعتماد کنم. اعتماد کنم که با رها کردن پسرم به آرامش دست می یابم.
شعار"رها کن وبه خدا بسپار"در مسیر بهبودیم باعث تسلی من می شود ویاد آوری می کند که پسرم نیروی برتری دارد وآن نیرو من نیستم.
تفکری برای امروز: به خاطر خواهم سپرد که کنترل نکنم. به نیروی برتر از خودم اعتماد خواهم کرد. عزیز معتادم وتمام مشکلات دیگر را که نمی توانم حل کنم به نیروی برترم خواهم سپرد. امروز می دانم که این بهترین کاری است که می توانم انجام دهم.
30 اردیبهشت
سپاسگزاری
قبل از اینکه در برنامه بهبودی قرار بگیرم، روزهایی داشتم که احساس بدبختی میکردم چرا که کارها طبق خواست ونقشه های من پیش نمی رفت.در برنامه نارانان یاد گرفتم ابزارهایی دارم که به من کمک میکند تا از عهده ناامیدی های زندگیم برآیم.هنوز هم بعضی روزها وقتی حوادث وروزگار مطابق میل من پیش نمیرود ناامید و غمگين می شوم اما یاد گرفته ام که زندگی نه به طور مطلق خوب ونه به طور مطلق بد است. حتی زمانی که فکر میکنم روزگار بدی است، میتوانم تصمیم بگیرم که به کمک نیروی برترم از خودم مراقبت کنم واین کار را با تمرکز روی نقاط مثبت و سپاسگزاری انجام دهم.
به تازگی با از دست دادن یکی از عزیزانم مواجه شدم. خشمگین، آزرده وپر از رنجش بودم. فکر میکردم چون روی یک برنامه خوب کار میکنم واز نیروی برترم راهنمایی میخواهم،پس باید فقط اتفاقهای خوب بیفتد ومن شاد باشم. وقتی احساساتم را در جلسه نارانان مشارکت کردم گروه به من یاد آوری کرد که شاید قدمها واصول برنامه را استفاده نکرده وبه کار نمیبرم تا در فقدان کمکم کند. یکی ازاعضا پیشنهاد کرد که ابزار سپاسگزاری را به کار ببرم. وقتی فعالانه سپاسگزاری کردم توانستم دیدگاه خود را به حوادث تغییر دهم. این انتخاب من است که آیامیخواهم قربانی اوضاع وشرایط باشم و این کار را با وسواس روی چیزهایی که مطابق میل من نیست انجام بدهم یا اینکه روی چیزهای خوب که در زندگیم اتفاق می افتد تمرکز کرده وبرای داشته هایم سپاسگزار باشم؟
تفکری برای امروز: وقتی به کلمه سپاسگزاری فکر می کنم، معنای نگرش را درک میکنم. وقتی شرایط سخت است میتوانم چیزهای خوب را هم ببینم، بپذیرم و سپاسگزار باشم. میتوانم تمرکز وتفکرم راتغییر داده وآن را به یک دیدگاه خوب گسترش دهم که این خودش یک قدم در مسیر درست است.
31 اردیبهشت
سنت پنجم
بسیاری از تازه واردین وقتی میفهمند که ما، روی همان دوازده قدمی که عزیزان معتادمان دارند، کار میکنیم غافلگیر میشوند. سنت پنج توضیح میدهد که چرا این کار ضروری است وچگونه به ما کمک میکند. سنت پنج عشق ذاتی برنامه ما را نشان میدهد. من با کارکرد قدمها یاد گرفته ام که پاسخ به بهبودی نه تنها دوست داشتن وپذیرش معتاد است بلکه مهم تر از آن دوست داشتن وپذیرش خودمان است.
یکی از مهمترین درسهایی که آموختم این است که از جنگیدن دست بردارم ورنجشها را رها کنم. این کار برای بهبودیم لازم است. وقتی قدم یک رامیپذیرم وبه کار، میبرم میپذیرم که درمقابل بیماری عاجزم. پس فایده ای دارد که از جلسه ای به جلسه ای دیگر رفته وداستانهای جنگ بامعتادم را مشارکت نمایم واز اوشکایت کرده واو را مقصر تمام مشکلاتم بدانم؟ این رفتار به من آسیب میزند وبرای معتادم کاری نمیکند. بخش دوم این سنت نقش انجمن ما در مشارکت پیام امید والتیام ما برای افرادی است که در رنج هستند. ما این کار را با حمایت از تازه وارد یا عضوی که از انجمن که در بحران به سر میبرد انجام میدهیم. همچنین با دادن اطلاعاتی درباره برنامه خود به مراکز درمانی مواد مخدر، مدارس، زندانها و فراهم کردن موقعیتی که دیگران بفهمند راه بهتری برای زندگی کردن وجود دارد، به این هدف دست میابیم.
تفکری برای امروز : سپاسگزار برنامه نارانان هستم که به من یاد میدهد تغییر رفتار ودلگرمی دادن به دیگران، بیشتر به من کمک میکند تا اینکه روی مشکلاتم تمرکز کنم. به کمک از دیگران وحمایت ازگروه نارانان میتوانم نتایج بهبودی را برداشت کنم.
"هر گروه خانواده نارانان یک هدف اصلی دارد وآن هم کمک به خانواده معتادان است. ما این کار را با تمرین دوازده قدم نارانان، تشویق ودرک معتادی که خانواده داریم و با استقبال وتسلی به خانواده های معتادان انجام میدهیم. "
سنت پنجم نارانان
1 خرداد
فایده های رابطه راهنما ورهجو
وقتی به نارانان آمدم تنها، ناامید وسردرگم بودم.اعضای گروه از من استقبال کردند. از اینکه فهمیدم آنها به من اهمیت میدهندومرا درک میکنند خوشحال بودم.بعد از انکه در چند جلسه شرکت کردم درباره راهنما ورهجو چیزهایی فهمیدم گروه خانواده نارانان در ناحیه من، جلسات راهنما و رهجو وجود دارد. تصمیم گرفتم بین جلساتی که به طور منظم شرکت می کردم به یکی از این جلسات بروم چون فکر میکردم که مشارکت با یکی از اعضای انجمن در آن جلسه به من کمک می کند. این کار کمکی به من کرد که حتی تصورش را هم نمی کردم.
در جلسه راهنما ورهجو، اعضا تشویق می شوند که از اعضای قدیمی تر یک راهنما انتخاب کنند تا بتوانند افکار واحساسات خود را با او درمیان بگذارند. وقتی راهنمای خودرا انتخاب می کردم به دنبال فردی بودم که با او نقطه مشترکی برای مشارکت داشته باشم.
راهنمای من نه تنها مرا حمایت میکرد و پیشنهاداتی میداد بلکه راه جدیدی برای دیدن مشکلات قدیمی ام به من نشان داد. داشتن کسی که در مواقع بحرانی بتوانم به او تلفن بزنم، کسی که به طور کامل نقص های شخصیتی مرا می شناسند، بسیار مفید وتسلی بخش است. راهنمای من شنونده خیلی خوبی است واین به من فرصت میدهد.تا درمورد خشم ورنجشهایم با او صحبت کنم. اوهم در مشارکتهای خودش میگوید که چطور با مشکلات مشابه کنار آمده است. چیزی که من نمی دانستم این که راهنما هم به اندازه رهجو از این رابطه ومشارکت خصوصی بهره میبرد.رابطه راهنما ورهجو یک فرآیند دوطرفه است.
تفکری برای امروز : از نارانان سپاسگزارم، فرد خواصی را دارم که به مشکلات قدیمی من گوش می دهدو راه های تازه ای برای پاسخ دادن به آنها به من پیشنهاد می کند. راهنمایم تجربه اش رابا من در میان می گذارد. رابطه راهنما و رهجو هدیه ای است به هردو.
2 خرداد
قدم پنج
در طول قدم چهارمم با بررسی نقاط ضعف و قوتم ولیست کردن آنها مسیر خودشناسی را شفاف کردم . موانع را برداشتم. بعد وقتی به قدم پنج نگاهی کردم دوباره ترسیدم.اما زمانی که به خود شهامت دادم که روحم را عریان کنم فهمیدم قبلا دو سوم قدم پنجم را انجام داده ام. قدم پنج میخواهد که ما "به خداوند، خودمان ویک فرد دیگر چگونگی دقیق اشتباهاتمان را اقرار کنیم".وقتی قدم دو را برداشتم به این باور رسیدم که"نیروی برتر از خودم میتواند سلامت عقل را به من باز گرداند".اگر خداوند میتواند این کار را انجام دهد پس می فهمم که لازم نیست بخاطر خدا به چگونگی دقیق اشتباهاتم اقرار کنم، نیروی برترم از قبل اشتباهایم رامیداند.
هنگام نوشتن ترازنامه اخلاقی بی باکانه و موشکافانه، به خودم چگونگی دقیق خطاهایم را اقرار میکردم. بله من فضایل اخلاقی هم داشتم ولی در کنار آنها خصوصیاتی داشتم که دوستشان نداشتم. تنها کار باقی مانده این بود که نقطه ضعیف هایم را به یک فرد دیگر اقرار کنم. من هم مثل بسیاری از اعضای خانواده نارانان راهنمایم را انتخاب کردم تا نقصهای شخصیتی خود را با او در میان بگذارم.وقتی برای اولین بار به نارانان آمدم راهنمای من سالهای بسیاری در برنامه بود. ابتدا خیلی از اشتباهاتم همان رفتارهایی بود که من فکر میکردم کارهای درستی است.
تفکری برای امروز : وقتی اشتباهاتم را میپذیرم فرصتی را برای تغییر ایجاد میکنم. من آثار خرابیهای گذشته را پاک میکنم و دری را به روی آینده بهتر ومن بهتر میگشایم.
صفحه ها: 1 2 3
لینک مرجع