تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: والد درون
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
والد درون چیست؟
زمانهایی که انسان رفتارها، افکار و احساسات یکی از والدین خودش را یا جانشین آنها را تجربه می کنه در حالت نفسانی والد قرار داره و در این هنگام دقیقاً کاری رو انجام می ده که والدین اون انجام دادن .
طبق جمله بالا والدین و جانشینان آنها یعنی هر کسی که به عنوان والد در کنار ما بوده. خواهر یا برادر بزرگتر، عمه یا خاله، دایی یا عمو و هر کس دیگری که حکم یک والد رو برای ما داشته.
ما معمولاً آنچه رو از والدین خودمون شنیدیم به طور ناخودآگاه در ذهنمون به صورت گفتگوی درونی ابراز می کنیم. مثل مودب باش، تو شلخته هستی، تو دروغ گو هستی، ظرفها رو بشور، تو بامزه هستی و ...

ریشه ای ترین راهکار برای اینکه کودک درون را طبیعی کنیم شناخت والد درون هست.
انسانها بعد از مدتی توجیه گران خود می شوند. مثلا از کلماتی مثل اما، اگر، شاید زیاد استفاده می کنند و توی ذهنشون نمی تونند تفکیک کننده که این احکام از والد به کودک می رسه یا از بالغ آنها.
یکی از راههای شناخت والد درون نوشتن گفتگوهای روزانه درونی هست. بعد از مدتی متوجه می شین که چه نوع والدی بر شما حکم فرما هست.
.
خیلی مواقع ما احتیاج به یک والد درون داریم، یک والد قاطع که در مواقعی کودک درون ما رو راهنمایی کنه، اما نه یک والد زورگو.
توی دوران کودکی یک چیزی همیشه اذیتم می کرد.
من دختری نبودم که کارهای خونه را به صورتی که خواهر بزرگتر یا دخترخاله هام توی خونه انجام می دادند، انجام بدم. اما همه این توقع رو از من داشتند. دخترخاله های من توی روستایی زندگی می کردند که از صبح نظافت خونه، درست کردن ماست، نگهداری از بچه ها، نون پختن بر عهده آنها بود.
خواهر بزرگتر من خونه رو مثل یک زن خونه دار نظافت می کرد. البته منم یاد گرفتم که توی سن راهنمایی برای 10-15 نفر غذایی درست کنم که همه به به و چه چه بگن.
من هم باید از 8-9 سالگی شروع میکردم به کار کردن توی خونه. یواش یواش این کارها رو یاد گرفتم. اما توقعی که از من می رفت این بود که مثل یک زن خونه دار کار کنم نه یک دختر 9 ساله.
خیلی وقتها وقتی کاری رو متناسب با انرژی و بازیگوشی (که مقتضی سنم بود) انجام می دادم، محکوم می شدم. محکوم به اینکه تو عرضه نداری، تو بلد نیستی، تو تنبل هستی و ...
خیلی وقتها با دخترخاله هام مقایسه می شدم. آنها رو ببین یاد بگیر.
خیلی وقتها کاری رو انجام می دادم اما در نهایت چون همیشه این انگها روی من بود در نهایت گفته می شد که هیچ کاری انجام ندادی.
اینها رنجشهایی بود که توی دوران کودکی از والدین و اطرافیانم داشتم.
و مهمترین جمله ای که ازش بدم می آمد این بود که وقتی کاری رو با تمام وجود و انرژی خودم انجام داده بودم کسی می آمد و می گفت تو که هیچ کاری انجام ندادی.
من یک کودک بودم. توی مدرسه می دیدم که دوستانم حتی یک پنجم کارهایی که من توی خونه انجام می دم رو انجام نمی دن اما باز هم کسی نیست که بهشون گیر بده. تازه کلی از کارهای شخصی آنها رو والدینشون انجام می دن و این باز هم رنجش من رو از والدینم بیشتر می کرد.
.
حالا بزرگ شدم و ازدواج کردم. مباحث کودک درون و والد درون رو مطالعه کردم.
به رابطه بین خودم و همسرم نگاه می کنم.
باز هم همین جمله ها
باز هم همین رنجشها
شاید بین من و همسرم جمله های زیادی رد و بدل بشه که هر کس دیگه ای شنیده بود رنجش داشت اما من ندارم چون والدین من در کودکی با اون جمله ها باعث رنجش من نشدن.
اما این جمله ها یکسری از رنجشهای من از همسرم رو شامل می شه.
هر وقت این جمله ها گفته می شه، من همسرم رو در حکم همون والدین می بینم و خودم رو به صورت یک کودک که دوباره دارم تحقیر می شم و اینجاست که کودک من به قلاب می افته و هرجوابی که می خوام بدم با کودکم می دم نه با بالغم.
اون دیگه فهمیده که چطوری کودک من رو به قلاب بندازه.
شده کارهایی که با تمام انرژیم انجام دادم. اما اون توقع بیشتر از این رو داشته و بهم گفته تو عرضه نداری، تو بلد نیستی اما انرژی که برای کار گذاشتم رو ندیده. اونجا بوده که به جای اینکه بهش بگم خوب انرژی من در این حد هست و بعدش احساس گناه نداشته باشم. شروع کردم و از ابزارهای کودکانه استفاده کردم و سرشار از احساس گناه شدم که چرا من بازم عرضه ندارم و چرا بازم والد من (همسرم) ازم راضی نیست.
اینجا بوده که دوباره دست به هر کاری زدم که رضایت اون رو جلب کنم و این آغاز یکسری از سوء استفاده های جدید از وجودم بوده. سوء استفاده هایی که خودم باعثش شدم. به خاطر نشناختن همین ضعفها

در اوایل کودکی یاد گرفته بودم که مبارزه کنم، جواب بدم.
بعدها یاد گرفتم که لجبازی کنم.
و بعدها یاد گرفتم که اصلا حرفی نزنم. این آخری بهتر از همه جواب داد. چون آنها می گفتند و من سکوت می کردم.
.
در مورد همسرم البته فکر می کنم که به صورت برعکس عمل کردم.
اول سکوت رو امتحان کردم، اما روی اون جواب نداد
بعد شروع کردم به لجبازی
و بعد به مبارزه
لینک مرجع