تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: سئوال 21 قدم اول
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2
مفهوم از دست دادن اختیار زندگی چیست؟[/size]
یعنی بخاطردرگیری شدید بابیماریم هرکاری که لازمه یک زنگی عادی است روبرعکس انجام بدم یا اصلا انجام ندم.
با سلام

باید توجه داشت که ما در پایان کارکرد قدم یک باید به دو چیز اعتراف کنیم :

1- اعتراف به عاجز بودن در مقابل اعتیادمان تا آخر عمر و پذیرش آن
2- اعتراف به غیر قابل اداره بودن زندگیمان

ما نیاز داریم همزمان به این 2 عامل اعتراف و اقرا کنیم چرا که این دو عامل در هم تنیده هستن یعنی از هم جدا نیستن . در واقع اعتراف به یکی از عوامل بالا و رد کردن عامل دیگه ما را تحت فشار روانی زیادی قرار میده. منظور اینه که اگه یکی از عامل های بالایی در زندگی ما موجود باشه ، حتما عامل دوم هم در زندگیمان وجود خواهد داشت .پس باید به هر دو عامل فوق اعتراف کنیم تا باعث روبرو شدن ما با حقیقت خودمون بشه .
غیر قابل اداره بودن زندگی ما نشان دهنده عجزهای ماست.

غیز قابل بودن زندگیمان ابتدا از مصرف تفریحی مواد شروع شد و پس از گذشت مدتی اختیار ما در مصرف کنترلی مواد از دستمان حارج شد و معتاد شدیم یعنی اجبار به مصرف پیدا کردیم و مجبور بودیم که دائما مصرف کنیم ،که کم کم کنترل ما در دست بیماری اعتیاد افتاد که نتیجه اون مصرف بیشتر مواد و آشفتگی های زیادی بود که در نهایت ما با عجزهای زیادی روبرو شدیم. تمام این مراحل طی چندین مدت طی شد تا نهایتا زندگی ما کاملا غیر قابل کنترل شد .

غیر قابل اداره بودن زندگی = بوجود آمدن عجز + سپردن اختیارمان به دست مواد + اعتیاد و اجبار به مصرف + مصرف تفریحی مواد

-----------------------------------------------------------------
غیر قابل اداره بودن زندگیمان دو نوع دارد :

1- نوع ظاهری و خارجی
2- نوع درونی و شخصیتی

** ظاهری و خارجی :
غیر قابل اداره بودن زندگیمان از لحاظ ظاهری،اصولا از طریق مسائلی مانند:زندانی شدن-بیکاری-مشکلات مالی و بدهکاری -اختلافات خانوادگی- لاغر شدن،انزوا ،بیماری ، و .... قابل شناخت است.
در واقع این آثار توسط دیگران کاملا قابل دیدن و فهمیدن بود و نشان دهنده زندگی یک فرد معتاد بوده که توسط اطرافیان ما به راحتی قابل تشخیص بوده است.

** درونی و شخصیتی:
این عامل اغلب از طریق افکار و اعتقادات غیر واقعی و ناسالم در مورد خودمون و دنیایی که در آن زندگی می کنیم و همچنین در مورد افرادی که پیرامون ما زندگی میکنن شناسایی میشود.
افکار ناسالمی مثل: اینکه ما همیشه فکر کنیم که یک فرد کاملا مضر ، بدبخت،ناتوان ،پست ، و .... هستیم و یا اینکه فکر کنیم که مسئولیت های معمولی زندگی ام برای من خیلی زیاد و سنگین است و یا همیشه در برابر اتفاقات افراط و تفریط داشته باشیم.

- عدم ثبات عاطفی اغلب راهی واضح برای شناخت غیر قابل اداره بودن شخصی و درونی میباشد.

محمد1353
Email : Mohamad.Mbt53@yahoo.com
سلام
عدم توانایی در اداره امور زندگی ام
وقتی اجبار به مصرف آمد کم کم به جایی رسیدکه اختیار مصرف مواد از دست من خارج شد وحتی به مرور زمان اختیار من به دست موادافتاد و به این صورت اختیار زندگی نیز از دست من خارج شد که این بر دو بخش بود
1_اختیار درونی :مانند پیری زود رس بیماری.. تغیر محسوس اندامها افسردگیو...
2_ اختیار بیرونی: مانند اختیار خانه و خانواده روابط کاری عاطفی جنسی و.....
....تا بعد

فردین فراری

یعنی من هیچ کنترولی بر رویه کارهای خود نداشته باشم
چه کارهای روز مره چه روحی روانی و عاطفی
من اجبار به مصرف بودم و تمام زمان و مکان و کارهایم را مواد مخدر و بیماری هدایت میکرد
کجا برم؟ کی برم؟
کجا مصرف کنم
برای من دیگر فرقی نمیکرد چون زمانی که خمار میشدم فقط به فقط فکر مصرف بودم
نه هیچ چیز دیگه
یعنی راه و روشی که بر اساس آن زندگی خود را بنا کرده بودم نادرست بود.
بجای تعالی در زندگی آن را متلاشی میکردم و بر روی آن ویرانه مواد مصرف میکردم.
وقتی نقش من مانند یک شبح بود، معنی آن این بود که اختیار زندگی از دست من خارج شده است.
وقتیکه خوراک، پوشاک، خواب و بیداری، امور جنسی، محبت و حتی حضور در محل کار، مهمانی یا حاضر شدن در جمع خانواده و دوستان در اختیار ما نبودچگونه می توانیم بگوییم که اختیار زندگی در دست ما بوده است.
زمانی که کنترل مصرف ازدست من خارج شدو تبدیل به اجبارمصرف گردید،به جایی رسیدم که اختیاربه دست موادافتادوهرچی که موادمیگفت انجام میدادم.دراین موقع بودکه به عجزکامل رسیده بودم ومتوجه شدم که هیچ اراده ای دررابطه بازندگی خودواداره کردن خانواده ام ندارم.فکروذکرمن فقط دررابطه بامصرف وتهیه آن بود.شایدگاهی درکنارخانواده بودم ولی فکرم درجای دیگری بودودرفکرفرارازکنارخانواده بودواین کارفقط توسط نیروی مواد بوجود آمده بودوهیچگونه اختیاری درمورددرست زندگی کردن نداشتم. مازندگی میکردیم که مصرف کنیم ومصرف میکردیم که زندگی کنیم.
اختیار برای من یعنی داشتن قدرت تصمیم گیری و به اجرا در آوردن آن تصمیم است.
هنگامی که من اجبار به مصرف مواد مخدر پیدا کردم هیچگاه نتوانستم در مورد زندگی و مسائل زندگی تصمیم بگیرم و اگر تصمیمی هم میگرفتم قدرت اجرای آنرا نداشتم چون من تحت اجبار بودم و حتی تفکرات من هم تحت اجبار بود.
اجبار به مصرف تمامی ابزار های مرا از من گرفته بود ابزارهایی چون ( زمان ، مکان، قدرت تفکر و احساسات و اعتقادات و مسائل روحی و روحانی و ...)
این بدان معنی است که من در زمان اجبار به مصرف. هیچگاه و هیچ جای زندگی قدرت و اختیاری از خود نداشتم وزندگیم در مواد مخدر و مصرف خلاصه شده بود
"" زندگی می کردم که مصرف کنم و مصرف میکردم که زندگی کنم""
صفحه ها: 1 2
لینک مرجع