تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: سئوال 23 قدم اول
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2
توضیح دهید که اختیار چه چیزهایی در زندگی از دستتان خارج شده بود؟
مثلا:مکان و محیط زیست- خانه و خانواده -کار و حرفه -پول - روابط اجتماعی و جنسی -احساسات و عواطف-افکار - معنویات - و ...
در مورد هریک یک مثال زنده بزنید.
شمابگوچی خارج نشده بود.اختیاری نمونده بودکه داخل یاخارج بشه.من که جنازه نیمه جانم روتحویل کمپ داده بودن.سه روزاول هم اونجابیهوش بودم.چه برسه به مسایل روزمره زندگی اجتماعی.ببخشیدکه اینقدر رک وراست تجربه ام رانوشتم
این سوال یعنی برداشت قدم یکم چون تمام ناتوانی های من رو به رخم میکشه.ببخشید این جمله رو میگم قدم یک وقدمهای دیگه پوز کسی مثل من رو زد او ن همه هارت و پورت کردم و گفتم این بودم و اون اخر اومدم دیدم هیچ عددی نیستم قدم یک اولین چیزی که بهم یاد داد این بود که اقا داریوش وقتی از عجز ها و جاهایی که اختیار زندگی خودت رو ازدست دادی با شرمندگی بیانش کن و رو به رو شو با چیزهایی که درونش ناتوانی تا بتونی توانا بشی بات اگاهی کسب کردن
درک این موضوع مهم است که اگر به غریضه اعتیاد فرصت داده شود در مراحل آخر اعتیاد مزمن عملا بر سایر غرایض مقدم میگردد وبه شکل انکار باعث ناتوانی و عجز میشود و مشکلا ت زیادی در تمام جنبه های زندگی به وجود می آورد واحساس غیر قابل کنترل بودن و بی اختیاری را تشدید میکند...تا بعد
وقتی رفتار و کردار من در راستای سوءاستفاده کردن از هر چیز و هر کسی که سر راه من قرار میگرفت ، بود،فکر کنم معنی آن این بود که اختیار همه چیز از دستم خارج شده بود.

فردین فراری

من تمام اختیارات مربوط به خود و زندگی شخصی و اجتمایی خود را از دست داده بودم
و هیچ کار و تصمیم اصولی در زندگی نداشتم
من اختیاری از خودم نداشتم که انرا از دست بدهم تمام اختیارات من به دست مواد مخدر بود و ان فرمانروا من هم فرمانبردار.
در این سوال اشاره ی غیر مستقیم شده به سوال یک این قدم و در واقع کامل کننده عجز ما می شود. اگر اختیار کاری را داشته باشم یعنی عاجزنیستم چون اختیار یعنی توانایی تصمیم گیری ، می توانم فکر کنم ، میتوانم تصمیم بگیرم و می توانم انجام دهم، در صورتی که من باتمام وجود وتجربه ی کافی به عجز خود در تمام مراحل زندگی پی برده ام من هنگامی که عکس العمل و رفتار خود را در مورد موارد ذکر شده در سوال را برسی کردم به وضوح در ک کردم که هنگامی که مصرف کرده باشم یک نوع برخود دارم موقعی که مصرف نکرده باشم به نوعی دیگر برخورد می کنم و در اواخر مصرف در همه ی موارد با بی تفاوتی کامل برخورد می کردم و این گونه رفتار چون با شرایط مصرفم تغییر میکرد یعنی خودم و اختیارم را موا مخدا از من سلب کرده بود وتنها چیزی که داشتم اجبار به مصرف تحت هر شرایط بود.
اصل مطلب که برای من خانواده وفرزندم بود بکل از کنترل خارج شده بود وشیرازه زندگی درحال از هم پاجیدن بود flowerflowerflower
مکان و محیط زیست:
من آخرای مصرف دیگه مکان مصرف اصلا برام مهم نبود یادم میاد یه بار تو هوای گرم بندر عباس رفتم زیر یه درخت و شروع کردم به مصرف حتی حیوان هم اونجا طاقت نمی اورد چند قدمی من هم چند نفر داشتن مواد از نوع دیگر مصرف می کردن که منم رفتم کنارشون که مواد خودمو مصرف کنم.احساس ترس داشتم فقط می خواستم زودتز مصرف کنم بروم فکر نمی کردم یک روزی مواد با من همچین کاری بکنه!!!!!!!!!!!

جواب راهنما:
در گذشته اوایل مصرف مکان های مصرف برایم اهمیت داشت ولی به محض اجبار در مصرف دیگر برام مهم نبود ویلا باشد،دستشویی باشد خرابه!هر کجا بود مصرف میکردم و محله محل هم مصرفی های من شده بود،در پاتوق ها باعث ناامنی برا زنان وساکنین محله میشدیم در محیط زیست وطبیعت آشغال می ریختیم،چون درختان را شکسته و آتش میزدیم تا بتوان با آن مصرف کنیم

خانه و خانواده:
خانه پدرم پاتوق دوستان بود دوستاییکه اصلا ارزش نداشتن.
من یادم میاد یک بار برای خودم تولد گرفتم و دوستامو دعوت کردم اونا با کفش وارد خونه ما شدن!با کفش روی فرشی را رفتن که مادرم روی اون فرش نماز میخوند.آخر سر ریختن زدن زقصیدن پاشیدن خوردن وبا کلی رنجش از یکی(جنس مخالف) و با بهم ریختگی خیلی زیاد خونه رفتن.
از لحاظ خانواده توی قظیه اجبار به مصرف هرچی بگم کمه،پدر من خیلی عذاب کشید که چنداشو می خوام نام ببرم
من اصلاح صورت میکردم من شلوار های خیلی زشت می پوشیدم من موهامو خیلی زشت درست می کردم جالب اینجاس معلم یک مدرسه غیرانتفاعی هم بودم!رفتار های زشت با خانواده،ول خرجی های آنجنانی ای کاش برای خودم خرج می کردم برای دوستام یا جنس مخالف خرج می کردم خرج دانشگام و ........................

جواب راهنما:
خانه من مکانی بود برای امنیت مصرف و حضور هم مصرفیام.
در خانه معمولا فیلتر های سیگار یا تفاله های ناس در گوشه و کنار اتاقم میریختم.
آشپز خانه را بهم ریخته و میگفتم وظیفه همسرم است که تمیز کند. در خانه حکم فرمایی می کردم با کوچکترین در خواست و ابراز احساسته خانواده درگیری ایجاد می کردم و به خواسته های منطقی،عاطفی،مالی و احساسی آنها،یعنی اعضای خانواده،بی توجه وبی خیال بودم.

کار و حرفه:
من بندر عباس معلم یک مدرسه غیر انتفاعی بودم تنها چیزی که برام مهم بود جنس مخالف بود البته فقط اولاش جنس مخالف بود بعدش مواد هم بهش اضاف شد،دیگه تو این فکر نبودم پس انداز کنم به فکر آینده باشم اصلا هدفی برای خودم داشته باشم فقط خرج دوستام این ور اون ور می کردم،به خودم می گفتم عقده های بچه گیمو الان باید جبران کنم اینطوری خودم توجیح میکردم.
من معلم دبیرستان بودم یک تیپ های زشت زننده چندش آور میزدم که آفراد عادی اینجور تیپی نمی زدند،من موهامو مش می کردم(موقت) حالا دیگه حساب کن من چه جوری بودم،همیشه دیر سرکار می رفتم اصلا برام مهم نبود شغلم فقط این برام مهم بود که حقوق بگیرم.من حتی با شاگردانم دوست بودم خونم می آمدن و واقعن من خودمو کوچیک کرده بودم حتی اونا با اون بچه گیشون از من سوءاستفاده میکردن حالا جنس مخالف دیگه جای خود دارد.سال سوم دیگه نخواستنم،حتی امتحان میگرفتن برای رسمی من بی خیال بازی دراوردم ثپت نام نکردم.

جواب راهنما:
من همیشه دیر سره کار می رفتم و زود بر می گشتم،کارامو می خواستم که با مصرف من هماهنگ باشد.
شروع کننده شغل متفاوتی بودم و همیشه شاخه به شاخه می پریدم و هیچ وقت کاریو درست تمام نکردم یعنی همه کاره هیچ کاره.

پول:
دو گروه از آدمها قدر پولو نمیدونن گروه اول گروهی که پولدارن و گروه دوم کسانی که پول ندارن!من جزء گروهی بودم که پول نداشتم ولی می خواستم ادایه بچه پولدارارو در بارم.همش می خواستم با پول خرج کردن برای دوستام خودی نشون بدم که بگن طرف چه با معرفته،که تائیدم کنن،من خیلی تو زندگیم پول خرج 99درصد بی دلیل خرج کردم من با اینکه متاهل شدم ولی هنوز اصلا پول پس انداز نکردم اصلا نمی دونم چی هست.
من یه پدر پیر بازنشسته آموزش پرورش دارم که خیلی ازش پول می گرفتم.من یادمه تلفن خونه شده بود تلفن عمومی که بدهیش هفصت هزار تومن شد که پدر بدبخت من داد.
من یادم میاد پول نداشتم پول قرض می کردم که برای جنس مخالف خرج کنم.

جواب راهنما:
همیشه پول بیشتری نیاز داشتم که بتوانم هزینه های مصرفم را بدهم،بابت پول دروغ می گفتم هیچ گونه تعادلی در مصرف وهزینه پول نداشتم اولویت اولم تهیه پول مواد بود بعد چیز های دیگر،ویک باور قدیمی و کهنه داشتم پول چرک کفه دست است ولی امروزه باورم تغییر یافته،پول انرژی خداوند و هدیه گذشت عمر من بابت تلاشم است پس سعی میکنم به آن احترام بذارم ودر حفظ و نگه داری آن کوشا باشم(احترام گذاشتن) برای پول احترام قائل شوم و حداقل در کیف نگه دارم(مچاله نکنم)

روابط اجتماعی و جنسی:
من روابط اجتماعی ضعیفی داشتم و دارم که دلیل اینو نکنت زبانم میدونم،من همیشه دوس داشتم رابطه اجتماعی بالا داشته باشم ولی نمیتونستم،من خیلی دوست داشتم مثله برادرم باشم که همه منو بشناسن تو هر اداره ای پارتی داشتته باشم ولی روابط من با اونی که دوست داشتم باشم خیلی تفاوت داشت همیشه خودمو کم میدیدم احساس خود کم بینی میکردم به خاطر همین با کسانی می گشتم که خیلی پائین بودن از لحاظ همه چی!چون فقط با اینجور افراد احساس راحتی می کردم ،من اگر با کسی دوست می شدم همه کاری براش میکردم که منو تائید کنه که کنارم بمونه منو تنها نذاره خیلی براش خرج می کردم فقط کافی بود یه نفر بهم بگه دمت گرم دیگه تموم بود.من خیلی دوست داشتم تو جمع احساس وجود کنم ولی با خاطره نکنت زبونم از این کار محدود بودم که با خاطره این موضوع همیشه احساس ضعف و کمبود اعتماد به نفس میشدم.
از لحاظ جنسی دیگه نگو که خیلی دلم پره،روابط جنس روح منو نابود کرد مشکل اصلی من روابط جنسی بود من به خاطره اینکه رابطه جنسی برقرار کنم یا نگه ش دارم زجر های زیادی کشیدم و تابان های سختی پرداخت کنم من واقعن به خاطره جنس مخالف مه شدم شخصیت خانوادم زیره پای رابطه جنسی له شد من به خاطره جنس مخالف خسارت های زیادی به خودم و خانوادم وارد کردم.من همیشه پول های زیادی برای جنس مخالف خرج کردم با این که میدونست داره من تیغ میزنه ولی باز اینکارو می کزدم نه یک نه دو بار بلکه بارها بارها جنس مخالف روحیه منو داقون کرد من 95 درصد از ناراحتی هام برای جنس مخالف بود که مثلا طرف گوشیشو جواب نداد امثال مثل اینها من حاظر بودم برای برقرار کردن روابط جنسی همه کاری بکنم


جواب راهنما:
روابط اجتماعی من محدود شده بود و فقط با عدهی مصرف کننده و فروشنده مواد ارتباط داشتم که حتی تا سره کوچه هم نمی شد همراهشان شوی،در اجتماع فامبل عروسی یا عذاداری سعی می کردم حضور نداشته باشم اگر هم میرفتم با کسی که میدانستم مصرف کننده هست بر می خوردم.
از نظر جنسی مواد مصرف می کردم که لذت بیشتری ببرم همیشه در روابط جنسی خود خواه بودم و می خواستم بیشترین لذت را من ببزم به خواسته های طرف مقابل و تمایل او توجه نداشتم و خیلی وقت ها به زور متوسل می شدم ودر زمان اواخر مصرف دیگر تمایل نداشتم و باز هم به تمایل های او بی توجه بودم رابطه سالم و خوب است که در مکانی مناسب با تمایل طرفین و سکوت رضایت باشد.

احساسات و عواطف
من همیشه از اشک هایم که موقع فیلم دیدن سرازیر میشد خیلی خجالت میکشیدم و اصلا دوست نداشتم کسی ببینه!
من تو زندگیم خیلی از احساسات ضربه خوردم همیشه من به خاطره احساستم اونجوری که دوست داشتم نتونستم باشم من وقتی با یکی دوست میشدم چه دختر چه پسر واقعن بهش وابسته میشدم و همه شون از من سو استفاده میکردن.من همیشه احساسی تصمیم میگرفتم وهمش هم به مشکل بر می خوردم من جزء ان آدمهای هستم که خیلی سریع گول می خورم یکی از مشکلات بزرگ زندگی من وابستگی است که منشاء آن از نظر من به خاطره احساسات است من سه مرتبه شکست عشقی خورم حتی از یکیشون دو بار که وقتی حالا یادم میاد یه حالی میشم
یادم میاد زمانی که مصرف میکردم حاضر بودم برای دوستانم همه کاری کنم هر کاررررررررررررری.

جواب راهنما:
احساسات و عواطف بخشی از وجود من بودن که با مصرف بی رویه و افراتی،رابطه ام را با احساساتم و عواطف قطع کرده.زمانی که مصرف می کردم به ظاهر مهربون دلسوز بودم و زمانی که خمار بودم احساس نارضایتی و طلب کارانه داشتم وانگار تمام کسانی که در کنار من هستن باعث بدبختی و بیچارگی من بودن.بیشتر وقت ها احساسات خوبی نداشتم و نیاز بیشتری به مواد مخدر داشتم و از نظر عاطفی بسیار از مرز انسانس دور شده بودم و فقط تظاهر می نمودم.

افکار و معنویات
کله من همش در حال فکر کردنه و هیچ موقه تا حالا نشده که فکر نکنه به خاطره همین خیلی بی حواس و بی دقت هستم که خسارت های زیادی بهم وارد کرده ویه جنبه دیگش همیشه حالمو خراب می کنه همیشه احساسه ترس خشونت رنجش خود کم بینی و امثال اینا در من ایجاد می کنه چون افکار من منفی بافه.من یه شخصه بد بین هستم که خیلی به خاطره این موضوع زنگیمو سخت کردم.
از نظر معنویات تعریف دقیقی از معنویات ندارم فقط یادم میاد دانشجو بودم به حضرت ابولفظل خیلی اعتقاد داشتم و همیشه بهم جواب میداد که خیلی افراتی شده بود که بچه ها مسخرم می کردن!ولی بر هر حال بهم خیلی بهم جواب میداد وزمانی هم نماز می خوندم بهم جواب میداد ولی رشدش نمیدادم فقط همون موقه ها بود که تقریبا میشه بگی من معنویات داشتم.

جواب راهنما:
من یا در فکر آینده بودم یا غم گذشته را می خوردم هیچ وقت نمی توانستم در زمان حال و با داشته های آن زندگی کنم افکار من تحت تاثیر مواد و بیماری بود بدبین و مدام در حال کنترل و قضاوت دیگران و اعضای خانوادم بودم به دنبال تغییر آنها بودم وهر موقع کسی با افکار من مخالفت می کرد دشمن سر شخت من بود و هر کسی با افکار من هم سوء بود اورا دوست ویاور میدانستم معنویات من فقط محدود شده بود به مراسم های عذاداری و یا حضور در این گونه مجالس و فقط به شکل ظاهری زبان این ها را قبول داشتم ولی از نظر فضائل اخلاقی عملکرد به کارهای خوب و خدمت بیگانه بودم
.
صفحه ها: 1 2
لینک مرجع