تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: پیشگامان الکلی های گمنام
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
داستان فرد شماره سه الکلی های گمنام

(نخستین عضو پیشتاز گروه آکرون که اولین گروه الکلی های گمنام در جهان به شمار می آید. او ایمانش را از دست نداد و به این ترتیب او تعداد بیشمار دیگری زندگی تازه ای یافته اند.)

من یکی از پنج فرزند خانواده بودم که در مزرعه ای در کنتاکی واقع در بخش کارلیل(Carlyle) به دنیا آمدم. خانواده ما ثروتمند بود و پدر و مادرم نیز ازدواج موفقی داشتند. همسرم که او نیز اهل کنتاکی بود پس از ازدواج با من به اکرون،جاییکه تحصیلاتم را در رشته حقوق به پایان رسانده بودم آمد.
داستان من از یک سو نسبتاً غیر معمول است. در دوران کودکی اتفاقات ناگواری که دلیلی برای الکلی شدن من محسوب شود رخ نداد. ظاهراً تنها یک خویشاوندی با مشروبخواری داشتم. ازدواجی موفق داشتم و هرگز هیچ یک از دلایل خودآگاه و ناخودآگاهی که اغلب برای مشروبخواری ارائه می شود را نداشتم. با این وجود، همانگونه که سرگذشتم نشان می دهد تبدیل به یک الکلی افراطی شدم.
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه در دانشگاه ایالتی ثبت نام کردم و در پایان سال چهارم تحصیل در دانشگاه متوجه شدم که به مشروب معتاد شده ام. هر روز صبح با اعصابی ملتهب و بیمار از خواب بیدار می شدم، اما همیشه یک ظرف مشروب روی میز کنار تخت خوابم بود. یک پیک مشروب از آن ظرف می نوشیدم، سریع از جایم بلند می شدم و یک پیک دیگر می نوشیدم، سپس صورتم را اصلاح می کردم، صبحانه می خوردم، مقداری مشروب در جیب بغل جاسازی می کردم و به کلاس درس می رفتم. در خلا کلاسهایم به دستشوئی می رفته و به اندازه ای که اعصابم آرام شود مشروب می خوردم و به کلاس بعدی می رفتم. این ماجرا به سال 1917 بر می گردد.
در آخرین سال تحصیلی ام بود که دانشگاه را ترک و در ارتش ثبت نام کردم. دئر آن زمان این کار را میهن پرستی می نامیدم. بعدها متوجه شدم که این کار را برای فرار از الکل انجام داده ام و البته تا حدی هم کمک کرد چرا که خودم را در مناطقی یافتم که هیچ چیز برای نوشیدن پیدا نمی شد و بدین ترتیب عادت مشروبخواری ام شکسته شد.
پس از آن بود که قانون منع مشروبات الکلی به اجرا در آمد، حقایقی مربوط به کشنده و خطرناک بودن مشروبات الکلی از یک سو و حفظ همسر و شغلم که ناچار بودم آنها را از دست ندهم از سوی دیگر برای مدتی حدود سه یا چهار سال کمکم کرد، گرچه هر زمان به اندازه ای که بتوانم دوباره ادامه بدهم مقداری مشروب به دست می آوردم، مست می کردم. من و همسرم عضو کلوب هایی بودیم که در آن بازی ورق انجام می شد و اعضای آن شروع به ساخت و توزیع شراب در میان ما کردند. ببا این حال پس از دو یا سه بار مصرف متوجه شدم که از آن لذتی نمی برم چراکه به اندازه کافی سرو نمی کردند و به همین دلیل هم از نوشیدن امتناع می کردم. با این همه، این مشکل با بطری مشروبی که همراه خود می آوردم و در حمام یا لابلای بوته در بیرون از محل مخفی می کردم خیلی زود حل شد.
با گذشت زمان، مشروبخواری ام به طرز پیش رونده ای بدتر شد. هربار دو یا سه هفته می گذشت و من به دفتر کارم سر نمی زدم، روزها و شبهای وحشتناکی هم بود که کف اطاق در خانه ام درازکش می افتادم و در همان حالت مشروب می خوردم تا خود را به دست فراموشی بسپارم.
در خلال شش ماه اول سال 1935 هشت بار به دلیل مستی در بیمارستان بستری شدم واز دو یا سه روز قبل از آنکه متوجه بشوم که در کجا هستم دست و پایم به تخت بسته می شد.
در 26 ژوئن 1935 در بیمارستان به هوش آمدم و اگر بگویم که ناامید شده بودم کم گفته ام. در تمام هفت مرتبه قبلی که از بیمارستان مرخص شدم از نظر ذهنی کاملاً مصمم بودم که حداقل برای شش یا هشت ماه دیگر کارم به مستی نکشد ولی چنین نشد و هیچ وقت علت آنرا نفهمیدم و نمی دانستم برای برطرف شدن این مشکل چه کاری می بایست انجام دهم.
آن روز صبح به اطاقی دیگر منتقل شدم و در آنجا همسرم را ملاقات کردم. با خود فکر کردم که او تصمیم دارد خبر پایان کارم را بدهد، مطمئناً نمی توانستم او را سرزنش کنم و سعی نکردم خود را نیز توجیه کنم.
او به من گفت که با چند نفر درباره مشروبخواری من صحبت کرده است. از این موضوع شدیداً دلخور شدم تا اینکه گفت آنها نیز چون من مشروبخوار بوده اند. صحبت کرده با یک الکلی دیگر چندان هم بد نبود.
همسرم وعده داد : (( تو به زودی مشروب را ترک خواهی کرد.)) هرچند که حرفش را باور نداشتم اما این حرف او خیلی با ارزش بود. سپس او به من گفت که آن دو الکلی که با آنها صحبت کرده طرحی دارند که خود فکر می کنند به کمک آن می توانند مشروب را ترک کنند، طرحی که بخشی از آن در میان گذاشتن آن با یک الکلی دیگر است و این کار به آنها کمک می کند تا هوشیار باقی بمانند. تمام کسانی که با من صحبت کرده بودند سعی داشتند کمک کنند ولی غرور من مانع گوش دادن به آنها و تنها باعث دلخوری ام می شد. با این حال احساس کردم که خیلی باید پست باشم اگر به آنها و روشی که به علاج آنها کمک کرده گوش ندهم. همسرم نیز گفت حتی اگر هم که بخواهم نمی توانم آنها را مجبور به قبول پولی که نداشتم کنم.
آنها نزد من آمدند و شروع به بازگو کردن دستورالعمل برنامه ای که بعداً معروف به الکلی های گمنام شد، کردند. در آن زمان این برنامه رشد چندانی نکرده بود.
سرم را بالا گرفتم و دو مرد قوی هیکل با قدی بالای دو متر که چهره دوست داشتنی داشتند را دیدم. (بعدها متوجه شدم که آن دو مرد بیل دبلیو و دکتر باب بودند.) خیلی زود در خصوص برخی از ماجراهای مشروبخواریمان گفتگو کردیم، سریعاً متوجه شدم که آنها می دانند راجع به چه صحبت می کنند زیرا بوئیدن و دیدن در هنگام مستی آسانتر از اوقات دیگر است. اگر مطمئن بودم که آنها نمی دانند راجع به چه صحبت می کنند هرگز تمایلیبرای گوش داند به صحبت های آنها نشان نمی دادم.
پس از لختی بیل گفت : ((خوب، خیلی وقت است که تو صحبت می کنی، انکون بگذار چند کلمه ای هم من صحبت کنم.)) بدین ترتیب و پس از گوش سپردن به بخش هایی دیگر از زندگی من، رو به دکتر باب کرد و گفت: ((بعید می دانم او بداند که به حرف هایش گوش داده باشم، ولی من سخنانش را گوش دادم.)) سپس گفت: ((ارزش این را دارد که با او کار کنیم و نجاتش دهیم.)) آنها از من پرسیدند: ((تمایل داری مشروب را ترک کنی؟ البته این موضوع هیچ ربطی به ما ندارد.ما نیامده ایم اینجا تا حق و حقوق تو را سلب کنیم، اما برنامه ای داریم که احساس می کنیم به کمک آن می توانیم هوشیار بمانیم. بخشی از این برنامه رساندن آن به شخصی دیگر کهخ آن را می خواهد و به آن نیاز دارد، می باشد. حال اگر تمایل نداری وقت تو را نمی گیریم و به سراغ شخص دیگری می رویم.))
موضوع دیگری که آنها مایل بودند بدانند این بود که آیا قادر به ترک با نیروی اراده خود هستم، البته بدون هیچگونه کمکی. آنها مایل بودند بدانند که آیا پس از خروج از بیمارستان قادر هستم که دیگر لب به مشروب نزنم. آنها می گفتند بسیار فوق العاده است اگر موفق به این کار گردم و اذعان می گردند به شخصی که چنین نیرویی داشته باشد احترام می گذارند، لیکن آنها در جستجوی شخصی بودند که بداند با مشکلی روبرو است که به تنهایی از عهده حل آن برنمی آید و به کمک نیرویی خارج از وجود خود نیاز دارد. مطلبی که می خواستند از آن آگاه شوند این بود که آیا به نیرویی مافوق اعتقاد دارم؟ در این خصوص هیچگونه مشکلی نداشتم چراکه در حقیقت هرگز نسبت به خداون بی اعتقاد نشده بودم و بارها و بارها تلاش کردم تا کمک بگیرم، ولی در انجام این امر موفق نبودم. موضوع بعد که می خواستند بدانند این بود که آیا تمایلی برای حرکت به سوی این نیروی مافوق و درخواست کمک از او با فروتنی و با تمام وجود هستم.
آنها مرا پس از گفتن این موضوع ترک کردند تا برروی آن فکر کنم، روی تخت خوابخود در بیماستان دراز کشیدم و زندگی گذشته ام را مرور کردم. به بلایی که مشروب سرم آورده بود و فرصت هایی را که از من گرفته بود، و اینکه چگونه قابلیتهایم را از کف دادم، فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگر هم تمایل نداشته باشم چاره ای جز پذیرفتن این راه ندارم و آماده شدم هر کاری که برای ترک الکل در این دنیا لازم است انجام دهم.
آماده شدم نزد خود اقرار به شکست کرده و با گرتاری سرو کار دارم که به تنهایی از عهده آن بر نمی آیم. بعد از مرور این مطالب و آگاه شدن از بلایی که الکل سرم آورده بود با تمام وجود رو به آن نیروی برتر که برای من همان خداوند بود برده و اقرار کردم که کاملاً در برابر الکل عاجز بوده و برای خلاصی از شرآن حاضر به انجام هر کاری شدم. در حقیقت، اقرار کردم که از این پس به جای من خداوند زندگی ام را هدایت کند و هر روز بجای آنکه موافقت او را برای خواسته هایی که گمان می بردم صلاح من است بگیرم به دنبال درک اراده او انجام آن بودم. بدین ترتیب هنگام مراجعت آن دو الکلی موضوع را با آنها در میان گذاشتم.
یکی از آنها که فکر می کنم دکتر باب بود گفت: (( خوب که می خواهی ترک کنی؟)) من جواب دادم: ((بلی دکتر، مایلم که ترک کنم، حداقل برای مدت پنج، شش یا هشت ماه، تا زمانیکه بتوانم اوضاع را سر و سامان ببخشم و احترام همسرم و عده ای دیگر را بدست آورده و مشکلات مالی ام و برخی کارهای دیگر را روبراه کنم.))سپس آن دو نفر از ته دل خنده ای کردند و گفتند: (( این ایده بهتر از ایده ای است که قبلاً با آن زندگی می کردی.)) که البته درست هم می گفتند. آنها بیان کردند که خبر بدی برایم دارند که البته این خبر را خود نیز قبلاً شنیده بودند. خبر این بود پس از شش روز، شش ماه و یا شش سال که مشروب را کنار بگذارم با مصرف مقداری از آن دوباره همچون گذشته کارم به آن بیمارستان می کشد، در واقع من یک الکلی هستم. تا آنجا که بخاطر می آورم این اولین باری بود که این حرف آنها توجه مرا به خود جلب کرد. تصور کردم منظورشان این است که من یک مشروبخوار هستم ولی آنها گفتند: (( نه، تو مبتلا به یک بیماری هستی و فرقی نمی کند که چه مدت از الکل دور بمانی، به محض نوشیدن قدری مشروب کارت تمام است.)) در آن لحظه این خبر واقعاً دلسرد کننده ای بود.
سؤال بعدی که پرسیدن این بود: (( آیا می توانی به مدت بیست و چهار ساعت لب به مشروب نزنی؟)) پاسخ دادم: ((بله، مطمئناً)) و آنها گفتند: (( این دقیقاً همان چیزی است که راجع به آن صحبت می کنیم.)) که مطمئناً حجم زیادی از افکاری که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود را کاست. هر بهار که به نوشیدن مشروب می اندیشیدم به یاد سالهای خشک و طولانی بدون مشروب که در پیش رو داشتم می افتادم، اما این ایده که از آن پس با آن زندگی کرده ام کمک بزرگی بود.
در اینجا نگارندگان این کتاب برای تکمیل توضیحات بیل دی.، یعنی مردی که روی تخت بیمارستان است از زبان بیل دبلیو، یعنی مردی که در کنار او ایستاده اینگونه نقل قول می کنند:
اواخر تابستان نوزده سال پیش من و دکتر باب برای اولین بار با او(بیل دی.) ملاقات کردیم. بیل روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و با تعجب به ما دو نفر نگاه می کرد.
دو روز پیش از این، دکتر باب به من گفت: (( اگر من و تو قرار است که هوشیار بمانیم بهتر است دست بکار شویم.)) و بلافاصله باب به بیمارستان شهرآکرون تلفن زد و سراغ پرستار بخش پذیرش را گرفت، برای پرستار توضیح داد که او فدی دیگر اهل نیویورک راه حلی برای مشکل الکلیسم در اختیار دارند و از او پرسید که آیا شخصی را می شناسد که آن راه حل را در مورد او امتحان کنند. پرستار که باب را از قدیم می شناخت به لحن شوخی پاسخ داد: ((خوب دکتر، من حدث می زنم که خودتان آن راه را امتحان کرده باشید.))
او شخصی را سراغ داشت که البته یک بچه سوسول بود و تازه به مرحله هذیان الکلی(دلریوم ترمنز) رسیده بود و چشم های دو پرستار را هم کبود کرده بود آنها او را به تخت بیمارستان طناب پیچ کرده بودند. پرستار از آنها پرسید که آیا این مورد مناسب است. پس از تجویز دارو، دکتر باب درخواست کرد او را به یک اتاق خصوصی برده تا مغزش از حالت غبارآلود بیرون بیاید.
بیل دی. زیاد متأثر نشده بود. او در حالیکه غمگین تر از قبل به نظر می رسید با جسارت اعلام کرد: (( خوب، این موضوع برای شما آقایان فوق العاده است ولی برای من اینطور نیست. مورد من به قدری پیچیده است که به هیچ وجه جرأت نمی کنم از این بیمارستان بیرون بروم. در عین حال مراقب باشید به من مذهب عرضه نکنید، نم زمانی خادم کلیسا بودم و هنوز به خدا ایمان دارم. ولی گمان می برم او زیاد به من ایمان نداشته باشد.))
سپس دکتر باب گفت: ((خوب بیل، شاید فردا حالت بهتر شود آیا دوست داری دوباره ما را ملاقات کنی؟)) بیل پاسخ داد:(( البته که دوست دارم دوباره شما را ملاقات کنم، هرچند ممکن است هیچ فایده ای نداشته باشد. اما اطمینان دارم شما دو نفر می دانید راجع به چه صحبت می کنید.))
در ملاقات بعدی، بیل را با همسرش هنریتا یافتیم. او در حالیکه ما را به همسرش نشان می داد مشتاقانه گفت:((این دو نفر همان کسانی هستند که در مورد آنها با توصحبت کردم، اینها کسانی هستند که مرا درک می کنند.))
سپس بیل برایمان تعریف کرد که تا صبح بیدار مانده است و توضیح داد که در نهایت افسردگی امید تازه ای به نحوی در او متولد شده بود. این فکر که اگر آن دو نفر می توانند ترک کنند پس من هم می توانم همچون رعد به ذهنش رخنه کرده بود و این موضوع را بارها و بارها برای خود تکرار کرده بود، در نهایت از این امید ایمان متولد شد.
او دیگر مطمئن بود. پس از آن خوشحالی زایدالوصفی به او رو آورد و در نهایت آرامش وجود او را فرا گرفت و به خواب رفت.
قبل از اتمام ملاقاتمان، ناگهان بیل دی. در حالیکه مردی آزاد شده بود از آن بیمارستان به بیرون قدم گذاشت و دیگر مشروب نخورد.
تشکیل اولین گروه الکلی های گمنام در این روز رقم خورد.(سپس بیل دی. ماجرایش را ادامه می دهد.)
دو یا سه روز پس از اولین ملاقاتم با دکتر باب و بیل بود که تصمیم گرفتم اراده ام را به خداوند بسپارم و این برنامه را به بهترین شکل ممکن انجام دهم. صحبت ها و عملکرد آنها اطمینان زیادی را در من بوجود آورده بود، هرچند که این اطمینان مطلق نبود. نگران این نبودم که این برنامه کار نکند ولی شک داشتم که در این برنامه بمانم، با این اوصاف به این نتیجه ریدم که حاضرم هرچه را دارم به کمک خدا روی آن بگذارم و این تنها کاری بود که حاضر به انجامش بودم. به مجرد انجام این کارها احساس رهایی عظیمی در من شکل گرفت. می دانستم پشتیبانی دارم که می توانم به او اتکا کنم، پشتیبانی که مرا مأیوس نخواهدکرد.اگر او را رها نکنم و به او گوش فرا دهم موفق خواهم بود. به خاطر می آورم وقتی دوستان برگشتند به آنها گفتم:((من به سوی پروردگار رفته ام وبا او عهد کرده ام که اراده و خواست او را در رأس و قبل از هر چیز دیگر قراردهم و از این پس حاضرم در حضور شما یا هر جای دیگر این کار را انجام دهم و از بابت این امر خجالت زده نیستم.)) این کار آرامش زیادی به من داد و به نظرم آمد که بار سنگینی را از روی دوش من برداشت.
به خاطر می آورم که به آنها در مورد سخت بودن برنامه گفتم، چرا که بجز مشروبخواری کارهای دیگری می کردم مثلاً کشیدن سیگار و قمارهای جزئی پوکر(poker) و بعضی وقتها شرط بندی در مسابقات اسب دوانی و آنها گفتند:((فکر نمی کنی در حال حاضر با مشروبخواری بیشتر از هرچیز دیگری مشکل داشته باشی؟ آیا قبول نداری باید تمام نیرویت را برای رفع آن صرف کنی؟)) با بی میلی پاسخ دادم:((بله، احتمالاً درست می گویید.)) آنها گفتند:(( بهتر است مسائل دیگر ار فراموش کنیم و بجای برطرف کردن همه مشکلات بر روی مشروب تمرکز کنیم.)) البته ما در مورد تعداد زیادی از نواقص اخلاقی که داشتم صحبت کردیم و ترازنامه ای تهیه کردم که این عمل چندان هم مشکل نبود زیرا ایرادهای بسیاری داشتم که برایم کاملاً مشخص بود. سپس آنها گفتند:(( یک کار دیگر هست. تو باید برنامه را به شخص دیگری که به آن احتیاج دارد و البته طالب آن است برسانی.))
البته تا این زمان از کسب و کار در عمل خبری نبود. هیچ کسبی نداشتم. طبیعتاً هم از نظر جسمی برای مدت زیادی وضع مناسبی نداشتم. حدود یک سال یا یک سال و نیم طول کشید تا از نظر جسمی بهبود پیدا کردم و این کار نسبتاً دشواری بود ولی گذشت زمان را احساس نکردم. افرادی را که قبلاً با آنها دوست بودم را پیدا کردم و بعد از گذشت مدت کوتاهی از هوشیاریم دریافتم که زندگی آنها به روال گذشته برگشته، مانند زندگی من قبل از آنکه اوضاع خراب شود و به همین دلیل هم به مسائل مالی توجه آنچنانی نداشتم. بیشتر زمانم را صرف ترمیم رابطه با دوستان و جبران مافات از همسرم که زیان بسیاری به او رسانده بودم کردم.
اینکه برآورد کنم الکلی های گمنام تا چه حد به من لطف کرده، کاری دشوار است. من از صمیم قلب خواستار برنامه بودم و حاضر بودم گام به گام با برنامه حرکت کنم.متوجه شدم که بنظر می رسد دیگران هم چنین رهائی، شادی و نیرویی را که هر انسانی باید دارا باشد را دارند. سعی کردم دلیل آنرا بیابم. من حتی فهمیدم که موضوع از این حرفها فراتر است، همان چیزی که هرگز بدست نیاورده بودم. به خاطر می آورم که یک روز حدود یک یا دو هفته پس از مرخص شدنم از بیمارستان بیل در خانه ام با من و همسرم صحبت می کرد. مشغول صرف نها بودیم و در عین حال سعی می کردیم دلیل این را دریابیم که آنها چگونه به چنین آزادی دست یافته اند. بیل به همسرم نگاه کرد و گفت:(( هنریتا، پروردگار آنچنان به من لطف داشت و از این بیماری شفایم داد که دوست دارم فقط راجع به آن با مردم صحبت کنم.))
با خود اندیشیدم که پاسخ سؤالم را دریافتم. بیل از اینکه از شر چنین بلایی، رها شده بود بی نهایت سپاسگزار خداوند بود و خود را مدیون پروردگار می دانست و این حس سپاسگزاری آنقدر بود که دوست داشت در مورد آن با دیگران صحبت کند. این جمله بیل که:((پروردگار آنچنان به من لطف داشت و از این بیماری شفایم دا که دوست دارم فقط راجع به آن با مردم صحبت کنم.))، یک نوع سرمشق زرین برای من و الکلی های گمنام بود.
به هرجهت با گذشت زمان سلامتی خود را دوباره بدست آوردم و این روند ادامه یافت، بنابراین دیگر مجبو نبودم همیشه خود را از مردم مخفی کنم و این موضوع فوق العاده است. من هنوز به جلسات می روم و بابت این سالهای خوبی که داشتم هنوز شکرگزار هستم. من آنقدر سپاسگزار برنامه الکلی های گمنام و اعضای آن هستم که هنوز دوست دارم به جلسات بروم. و شاید فوق العاده ترین مطلبی که از برنامه آموختم عبارتی است که در نشریه درخت مو بارها خوانده ام و همچنین از زبان دوستان بسیاری شنیده ام و کسانی را دیده ام که در جلسات آنرا بیان می کنند. آن عبارت اینست: ((من به الکلی های گمنام صرفاً به قصد هوشیاری آمدم، اما از طریق الکلی های گمنام بود که خدا را یافتم.))
من احساس می کنم که این موضوع به خارق العاده ترین کاری که یک انسان می تواند انجام دهد مربوط می باشد.
روي ميز دكتر باب اين متن به چشم ميخورد ، تعريف فروتني :
فروتني يعني ارامش هميشگي قلب ...
يعني آشفته نشدن ....فروتني يعني هيچگاه نگران نبودن _ عصباني نشدن _ آزده و دلريش نشدن _ يعني از هر چه برايم پيش ايد حيرت نكنم و احساس كنم هيچ اتفاقي نيفتاده ...
فروتني يعني وقتي هيچكس از من تعريف نمي كند ، راحت ام ...
وقتي متهم ويا تحقير شوم ،خانه اي در درونم به من عطا شده كه به ان ميروم و در را مي بندم ، و در خلوت و در مقابل خدا زانو ميزنم ..همچون قوطه ور شدن در درياي ساكن در آرامشم ، در حاليكه همه چيز در اطرافم در تشويش است ..


" روح بزرگ اش شاد":flower:
كابوس دكتر باب ...

خلاصي از ان جهنم لعنتي براي من موهبت بزرگي است . اكنون سالمم و ابروي خود را دوباره به دست اورده ام ، و از احترام همكارانم برخوردارم .
من وقت زيادي صرف ميكنم كه آنچه آموخته ام را با طالبان و نيازمندان در ميان بگذارم و براي آن چهار دليل دارم :
1_ احساس وظيفه ميكنم .
2_ برايم كار لذت بخشي است .
3_ با انجام آن بدهي خود را به كسي كه وقت خود را صرف رسانيدن اين پيام به من كرد را مي پردازم .
4_ هر بار كه آن را انجام ميدهم ، قدري بيشتر خود را در برابر لغزش بيمه ميكنم .
"روش شادHeart"
همونطور كه در فيلم بيل ويلسون ديديم ....
وقتي بيل براي كمك به نزد دكتر باب رفت ...
دكتر باب به محض ديدن بيل تصميم گرفت با يك جمله بيل را از سر خودش باز كند ... جمله اين بود : ببين پسرجون آنقدر آدما برايم دعا كردند كه مقدارش به اندازه ي همه مردم آمريكا تو شب سال نو بالاي سر بوقلمون بريان شده شونه !!...
اما نتونستن كمكم كنند ، حالا تو با اين سن كم ات چجوري ميخواهي كمكم كني ؟
جواب بيل يك جمله بود كه بعد ها تو خاطراتش گفت واقعا نميدونم اين جمله چطور به ذهنم خطور كرد !!!...
بيل گفت : من نيومدم كمكت كنم ، آمدم تو كمكم كني !!!...
.........................دكتر باب در خاطراتش براي بيان حالتش در ان لحظه گفته : جمله ي بيل، يخ درونمو ، ذوب كرد !!..

روح پاكشان شاد ، يادشان عزيز و گرامي Heartflowerflower
flowerflower
بعد از 25 سال در انجمن معتادان گمنام بودن ، تازه متوجه شدم که با معتاد 2 روز پاکی هیچ فرقی ندارم . و برای اینکه به آن سرزمین تاریک و سوزان برنگردم با خود عهد کردم تا آخرین لحظه عمر خود مرتب جلساتم را بروم و فهمیدم با هر روز به جلسه نرفتن یک قدم به اعتیاد نزدیک میشوم ...

flower دکتر باب flower
خیلی داستان خوب و آموزنده ای بود... برای من که مفید بود

طراحی فروشگاه اینترنتی
لینک مرجع