تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: مرا می شناسی تو ای عشق ؟!
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
آی عشق !رنگ آشنایت پیدا نیست...

همیشه به واژه ها مشکوکم...به تعابیر و مفاهیم نیز...به ویژه به این « سه حرف ساده میان تهی»(1)...به «عشق»!! جالب آن که شاید بیش از هر واژه دیگری از عشق گفته اند و سروده اند و آفریده اند.اما نمی دانم چرا آن چه که ازآن می توان به عینیت عشق نام برد تا این اندازه با ذهنیتی که در ورای این همه نوشتنی و گفتنی و خلق شدنی ،معصومانه موج می زند متفاوت است.
آیا عشق باری است بر دوش یا دستی که باری را از دوش می ستاند؟ آیا عشق در بند شدن است یا رها شدن؟ سکون است یا شور حرکت؟ کمال است یا زوال؟ نسیان است یا یاد آوری؟ گم کردن است یا یافتن؟...
من عشق را این گونه می بینم...این گونه یافته ام...این گونه به من و ما آموخته اند. تقید روح و جسم و جان نه آزادی...فرمول عشق این گونه استحاله شده است و اگر به این فرمول پای نبندی می بازی...چه بگویم...درد دلم را پیش از این کسی دیگر درد مندانه تر ازمن سروده است:

همه
لرزش دست و دلم ازآن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

آی عشق!آی عشق!
چهره آبی ات پیدا نیست

و خنکای مرحمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

آی عشق!آی عشق!
چهره سرخ ات پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
دنج رهایی
بر گریز حضور

سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه برگچه بر ارغوان

آی عشق!آی عشق!
رنگ آشنایت
پیدا نیست!

................................................................................​.
1-اشاره به سروده ای از قیصر امین پور:از تمام راز و رمز عشق/جز همین سه حرف/جز همین سه حرف ساده میان تهی/چیز دیگری سرم نمی شود/من سرم نمی شود/ولی.../راستی /دلم/که می شود!


ای عشق بیا دوباره فریاد شویم

از این همه غم دوباره آزاد شویم

یک بوسه و یک جام در آغوش سحر

برداشته و در دل شب شاد شویم

از ناله و از اشک بجایی نرسیم

کاری بکنیم دوباره آباد شویم

در وسعت هرچه هست گشتی بزنیم

با لحظه درآمیخته چون باد شویم

بر روی عبوس شهر دستی بکشیم

داد دل عاشقان بی داد کنیم

چون ساقه از اعماق زمین رشد کنیم

از خاک برون آمده بنیاد شویم
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید :

چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟

اما افسوس هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .

اری با تو هستم ، با تویی که از کنارم گذشتی . . .

و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است !
لینک مرجع