تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: ********زندگی زیباست**********
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.



*-*-*-*-**-* -*-*-**-* -*-*-**-* -*-*-*

زندگی زیباست ...

و هر روزش آغازی دوباره

برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته..



زندگی زیباست ...

به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...

و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز ....


و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی

با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...

بی سایه .. بی غم






و با اندکی پستی و بلندی ...

کسی چه می داند ؟

همیشه آنگونه که میخواهیم نیست ...

و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...

هجران ها هم حکمتی دارند ..


اما زندگی همچنان زیباست ..




می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد

و باقی را دور ریخت ....

یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد



پاییز را هم می توان زیبا دید

نگو خزان است و زردی ..

اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند ..

همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان رامی سازند...

خش خش برگ ها هم زیباست

اگر بخواهیم..


مشکل همیشه هست . نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد

باید دید و نگرش عوض شود

نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را

برایمان به ارمغان می آورد

این راهی ست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی




گاه باید مسیر خود را عوض کنیم

همیشه یک راه پاسخگو نیست

جرئت انتخاب روشی جدید را داشته باشیم

شاید اینگونه پیروز شدیم ...

راه های حل مشکلات زیاد است و

همه کلیدی به دستمان خواهند داد




و البته به شرط آن که ریسمان امید و هدفهایمان

گسیخته نشود ...





بپذیریم که مسئول اعمالمان خودمان هستیم

و خالق ِ یکتا، بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کرد

و نظاره گر و دست گیر ماست

تنهایمان نمیگذارد

چه در سختی

و چه شادی



و بدانیم هرچه انجام میدهیم ثبت خواهد شد ..


و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم..



آری اینگونه است رسیدن به اوج ..

باید بخواهیم

نهراسیم

بتوانیم

ببینیم

تلاش کنیم

فردا را بخواهیم

از گذشته به جز تجربیاتش ما بقی را دور ریزیم


آری

زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش

باز هم زیباست

رنگارنگ و شیرین

همچون ...

عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو

نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست

بیـا عـاشق شـو

ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست

بیـا عـاشق شـو

با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست

بیـا عـاشق شـو

تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست

بیـا عـاشق شـو

کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!

بیـا عـاشق شـو

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو



لبخند




بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند!


یك لبخند زندگی مرا نجات داد!


بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.
ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آنگونه ببینند كه نیستیم.
زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.




بقول ویکتورهوگو که می گوید:
لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها



انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد، پس لبخند بزن دوست من










مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق.

بيانديش اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟

در کجاي زندگيت است؟





دلم به حال عشق مي سوزد

چرا سالهاست کسي را عاشق نديده ام ؟

مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق لازم است






رهگذري آرام از کنارم مي گذرد و بدون احساسی مي گويد : صبح بخير

صدايش در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد




زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي ماند

حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد
حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند

ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده



به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق مي گردي.
دير شده خيلي دير





هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر فردا يي وجود ندارد
سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي

و يا شايد نمي فهميدي







امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...

اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي کردي دير شده




آن كس كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه ،

انگار كه هزار سال زيسته و آنكه امروزش رو قدر نميدونه ،

هزار سال هم به كارش نمي آد






اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين

اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه

تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها

يعني در آخرين لحظات تازه به اون کسي که واقعا دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم




در همان يك روز دست بر پوست درخت مي كشين...

روي چمن ميخوابين

.. كفش دوزك ها رو تماشا ميکنين..







..سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين .

..انگار که بار اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي كه نميشناسين سلام ميکنين

...غصه نبايد بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ...





شما در همان يك روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين

....تازه ميفهمين عاشق بودين و نميدونستين

..اين قدر که غرق در زندگي بودين

هيچوقت نه به کسي محبت کردين و

نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....

دلم ميسوزه واسه آدم هايي که هميشه در فردا زندگي ميکنن

به خيال داشتن عمر نوح.


=======================

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید

من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی


همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم









خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
تنهاراه برای نمردن وزندگی راساختن عشق است flower بهترین راه برای پایان هرعشق مرگ است.
به نظر من خوشبختی وزندگی زیبا در بی نیازی است ودیگر هیچ .
گـــل مــن
زیـباسـت این زنـدگی با تو، فقط با تو

زیباست لحظه های عاشقی، با تو، تنها در کنار تو

زیباست لحظه غروب، با تو، فقط به یاد تــــــو

آن لحظه که با تو هستم، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمی خواهد

آن لحظه بگذرد
تو مرا می‌ فهمی من تو را می‌خواهم و همین ساده‌ترین قصه‌ ی یک انسان است
تو مرا می‌خوانی من تو را ناب‌ ترین شعر زمان می‌دانم و تو هم می‌ دانی تا ابد در دل من می‌ مانی
لینک مرجع