تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: چکه های تنهایی
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23
چه غمگینی زن !




چه تنهایی !

فضای ماتم آلودی حوالیه نگاهت را خیس کرده ! چه می کنی با خودت !

چرا بارش ِ بغض ِ چشمانت ٬ پیراهن ِ دلتنگی ات را مجال ِ خشک شدن نمیدهد؟

...

نبض ِ ناهماهنگ زمان می تپد

و تو پیش میروی و برای خود

رج به رج پیراهنی از جنس سراب می بافی !



هیچ میدانی سکوت و بغضی که بی شرمانه ترا را درانزوای آغوشش می فشارد٬ هرگز ترا

بر شانه های مقصود نمی نشاند ؟

هیچ میدانی اشک های تو بر بالین ِ بی پناه ِ نیمه شب می چکد تا حوالی ِ نمناک ِ بی کسی ات

را مریض کند؟

هیچ میدانی پرستوی خیالت ٬ درآسمان ِ زمستانی که در امتداد چشمان تو رخنه کرده است ٬ پرواز دارد؟

هیچ میدانی عشق های اساطیری که میشود با آنها تا همیشه به رویا رفت ٬ به خواب رفته اند ؟

هیچ میدانی ناقوس عشق ....در خیال ِ بی مقصد و گوش ِ نیمه جان خودت صدا می کند؟

هیچ میدانی بی قراری ِ گام های تو ... ترا به کام ِ سرنوشت ... می کِشد ...می کُشد؟

هیچ میدانی چادر سیاه ِ بستر ِ زندگی ت خیس ِ چکه های مرثیه ی دلتنگی ست؟

هیچ میدانی درون واژه هایت... قصه ای از یخ کردن ِ تب ِ فاصله هاست؟

هیچ می دانی تمامی ِ خود را در نبرد ِ سونامی سرنوشت در باختی؟

هیچ میدانی تشنه ی بارش ِ نگاهی هستی که آسمانی ندارد؟

با خودت چه می کنی زن؟

....

چقدر دلم می گیرد از این تاریکی ِ بی اختیار...

این تاریکی شعر ندارد...شور ندارد...شراب ندارد...بغض دارد ... حرف دارد ...درد دارد ...درد!



پ ن : دلتنگی را بگویید آرام تازیانه بزند....زخم است تن ِ این زن...





م ر ی م
روی یه کاغذ بی خط حرفهای خسته به نوبت

توی یک سرزمین نامرد حرف "ت" کرده قیامت

ت مثل تو مثل یه تردید ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت

عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت

مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت
ای قطار!

راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد

نه ریز علی پیراهن اضافی!
بر نگاه گداخته شده ی چشمانم ؛ که آرزوهایش را خرمن خرمن به آتش کشیده ببار باران !

در لابه لای سطرهای دلتنگی و حسرت ؛ آتش گرفته ام ببار باران !

بر دستان ِ مچاله شده از جراحت ِ تمنای ِ خواستن و نداشتن ببار باران !

ببار باران ...

ببار بر شانه های خاک خورده ی بی قراری !

بی قرار از نداشتن

بی قرار از نبودن

بی قرار از دلتنگی دلتنگی دلتنگی

ببار باران !!!
در این آوار ِ لحظه های تنهایی دلم می لرزد ...

در من زنی مرده است و خاکسترش زیر هجوم ِ تنهایی ِ عظیم , دفن شده است !

زنی که روزگاری , عطر زنانه اش در مشام مردانه ات پیچید تا مهره ی عشقش

در جان ِ قلبت با طنازی , سفره ی عشق را گسترانید !

در این فصل های خاکستری ِ بی تو , شکوفه های روزگارم , چه غمگنانه و دلسرد

در میان غرور ِ شکسته ی دل , مأوا میگیرد !

خاطره ی شب ِ وداعمان , غم ِ پریشانی و بی قراری ِ دلم را به عمق ِ خزان ِ سرگشتگی کشانیده !

دلم گرفته ماه ِ من !

هیچ مرثیه ای , توان ِ گویای ِ حالم نیست !


م ر ی م
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!
هان ای تنهایی !

تو رمزِ حقیقتی...

تو خود ِ حقیقتی ...

درد فراق را ریز ریز شناساندی !

خودت را جرعه جرعه نوشاندی !

تا من اینگونه شیدای با تو بودن باشم !

همنفس مـــــــ ...

همسفر مــــــــ...

همقفس مـــــــ ...

با تو

نبض ِ بغض ِ زندگی محسوس ...

باران نگاه ٬ محزون ....

بهای عشق محفوظ میمانــــــــــد !




م ر ی م.....
خداحافظ!خداحافظ! سلام خوب دیروزم
بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم

خداحافظ!خداحافظ! همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه

خداحافظ!خداحافظ! عزیز خسته از تکرار
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار


خداحافظ!خداحافظ! سیه پوش سراپا نور
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور

خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رؤیا
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا

خداحافظ!خداحافظ! گل اردیبهشت من
پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من



ای گل باران نویس این کویر بی بهار
ای چراغ روشن شب گریه های انتظار

آخرین برگ تمام قصه های ناتمام
ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار


خداحافظ!خداحافظ! دلیل تازه بودن ها
خداحافظ!خداحافظ! تمنای سرودن ها


خداحافظ!خداحافظ! سفر خوش ! راه رؤیا باز
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

خداحافظ..................................
ازپشت شیشه های مات ِ زندگی

پنجره ی خاطرات را میگشایم

تا در این فصل بی قراری

در میان غلظت غبار ِ دلتنگی , ضیافت خاطرات را نفس بکشم !

باید پرنده ی خیال م زیر بارش ِ غربت ِ پاییزی خیس شود !



آه ... در پژواک خاطرات ِ دور , فسیل ِ خویش را میشنوم ..

پاییز میرسد ..

فصلی با ترانه های ناسروده

فصل ِ خواهش ِ احساس

فصل ِ جاذبه ی عشق

فصل ِ تُرد ِ واژه ها

فصل ِ نوحه گر هجران

فصل ِ ثقل ِ غربت و تنهایی

فصل انفجار باروت بغض

فصل ِ طاعون دلتنگی در طومار لحظات استمراری ِ بی تو ...

پاییز میرسد !


م ر ی م
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیری است كه از خانه خرابان جهانم

بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر جند كه تا منزل تو فاصله ای نیست
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23
لینک مرجع