تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: لحظاتی با حافظ
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3
سلام دوستان
حیفم اومد تو این بخش اشاره ای به حافظ نشه. لسان الغیب، یکی از مفاخر بزرگ، این شعر زیبا رو تقدیمتون می کنم.

بشنو این نکته که خود را زغم آزاد کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدنی ای چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز كه باد در فزون باد
هر سرو كه در چمن درآيد
در خدمت قامتت نگون باد
چشمي كه نه فتنه ي تو دارد
چون گوهر اشك غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايي
در كردن سحر زوفنون باد
هر جا كه دليست در غم تو
بي صبر و قرار و بي س***** باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چونون باد
هردل كه ز عشق توست خالي
از حلقه ي وصل تو برون باد
لعل تو كه هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
...............................
مرسي محيا جون واسه اين تاپيك.....منتظر نوشتن اشعار حافظ از ساير دوستان هستم
ولي نميدونم چرا توي يكي از ابيات،به جاي اون وا‍ه،همش ستاره مياد!!!!!!
شرمنده ديگه دوستان
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کزاین مرحله بربندم بار
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
سلام رها جون، خواهش میکنم
اون مصرعی که نوشتی اینه
هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
مرسي محياجون
آره دقيقا
اما نميدونم چرا هركاري ميكردم باز ستاره ميومد؟!
ممنونم عزيزم از همراهيت
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ـ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ـ ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت ـ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل ـ شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست ـ ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ـ ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست ـ عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم ـ کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق ـ کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
سلام منیژه جون
مچکرم از حسن انتخابتون
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش/ برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال/ مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار/کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست/ راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام/ هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه می باید کشید/ این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند/ دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم/ گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/ گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد/ گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت/ گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/ گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد/ گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید.
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ـ آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ـ جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع ـ دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است ـ چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد ـ خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست ـ همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم ـ خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی ـ که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
صفحه ها: 1 2 3
لینک مرجع