تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: برداشت قدم 1
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2

فردین فراری

برداشت شخصی قدم 1
پس از کار کرد قدم اول من به این نتیجه رسیدم که
من بیماری دارم به نام اعتیاد که
لاعلاج کشنده و مرموز است
ولی میتوان ان را در یک نقطه نگه داشت و
با تمام مشکلاتی که در زمان مصرف به وجود اوردم
هیچ یک از انها دست من نبوده
و من مسئول بیماری خود نیستو
ولی مسئولیت بهبودی و بهتر شدن با من است
و
من بارعایت اصول روحانی قدم 1 (صداقتو روشن بینی و تمایل)
میتوانم به سمت بهبودی بروم
من دیگر نیاز به مصرف مواد مخدر ندارم
من عاجز و ناتوان بودم هستم خواهم بود
و حتی یک کدیین هم نمیتوانم استفاده کنم
چون بیماری من به هر چیزی که من را از حال و احساس طبیعی خارج کند
الرژی دارم
برداشت من اینه که من اقرار میکنم که من بیمارم.دیگه با خودم جنگ ندارم اگه فکری بیاد که بخواد حالمو بگیره بهش بها نمیدم چون میدانم که من بیمارم و کاره بیماری اینه که بخواد حالمو بگیره حالمو خراب کنه.

جواب راهنما:
ما اول تمایل پیدا می کنیم که تسلیم شویم تسلیم نه به معنای شکست و سر خوردگی بلکه به معنای رها و آزادی از دستاویز های که من برای جلوگیری از بهبودی ام نگه داشتم.
تسلیم اصل و ریشه صداقت است حرکت اول برای تسلیم اقرار و پذیرفتن بیماری اعتیاد است،وقتی تسلیم می شوم به معنای این است که می خوام زندگی کنم و لذت ببرم و نه نکبت تمامی زندگی قبلی که ساخته فکر خودم بود نمی خواهم تکرار کنم یا تحمل کنم دیگر از کشمکش ها و جنگ ها خسته شدم.در انجمن با این اصل می توانم آرامش پیدا
کنم من 2 راه دارم یا اینکه تسلیم اصول شوم یا به طور گذشته خود محور شوم در تسلیم و اعلام عجز من توانایی پیدا می کنم که بهبودی پیدا کنم،میدانم این اهمیت زیادی داردو هر کس خودش متوجه می شود که مرحله تسلیم رسیده است یا نه.
بادرودفراوان
من بعد از کارکرد قدم یک فهمیدم که با چهار گزینه آشنا شدم 1جسمی 2 روحی 3روانی 4روحانی . که هر کدام از انها را خراب کنیم سلامتی ما به خطر می افتد و این است کلید قدم یک
قدم ۱ صرفن برا مصرف مواد نیست بلکه تو کل مواد زندگی باید رعایت بشه
قدم يک براي من اين بود که من با بار اول مصرف هر چيزي مشکل دارم چون بدن من مثل جارو برقيه و فقط ميگه بده واز مصرف بار اول بايد جلوگيري کنم و فقط با اصول قدم يک و بقيه قدمها متوقف ميشود در قدم يک فهميدم همانطور که جسم من الوده شده وبايد پاک شود روح وروان من نيز الوده شده وبايد قدمهاي ديگر نيز بايد کار شود تابيماري متوقف شود
باسلام خدمت دوستان خوبم درقدم یک نه تنها درمقابل موادمخدربلکه درمقابل بیماری اعتیادوخیلی چیزهای دیگرعاجزم عاجزم عاملی که از بیرونقبل از اینکه به عجزش برسم انرژیه کاذب به ما بدهدمادرمقابل ان اجزیم قدم یک به من اموخت بیماری اعتیاد ازچه جنبه های به من ضربه میزند (روحی روان جسمی واحساسات )وچه ابعادی دارد(مرموز لاعلاج وکشنده)انکار ان قسمت از بیماری من است که می گوید من بیمار نیستم ومن راگرفتاربحث وگفتمانهای جدید یارفتارهای کذشته می کند انکار باعث میشودیادیگران راسرزنشت کنیم یا اعتیادمان رابااعتیاد دیگران مقایسه کنیم وبهترین کار این است که دست از جنگیدن برداریم وهمان طور که هستیم خود را بپذیریم ودر مقابل واقعیتها که من روی هیچ کدام انرژی ندارم تسلیم باشم در قدم یک فهمیمیدم از عجز به اجزی رسدم واین تسلیم باعث می شود به ارامش نسبی برسم وخودم وزندگیم غیره قابل اداره شده است تسلیم اصل وریشه صداقت است تسلیم در قدم یک تسلیم دربرابر همه بهانه ودستاویزهاتسلیم در مقابل عاجزیها وتسلیم یک مهره بسیار مهم قدم یک است که با پذیرفتن بیماری مسیر بهبودی خود را پیدا میکنیم
مفهوم بیماری اعتتیاد :یک نیروی مخرب درون من ، یعنی من بین راه صحیح و غلط اکثراً راه غلط را انتخاب میکنم . اما نه همیشه ( مخصوصاً زمانی که از اصول کمی فاصله میگیرم ) .
این نیروی مخرب درون من اسمش وسوسه است . وقتی من در مورد چیزی وسوسه میشوم به تنها چیزی که فکر میکنم لذتهای آن است . وقتی من به لذتهای آن چیز فکر میکنم پشت بندش اجبار به سراغم می آید و دقیقاً همان موقع است که اسماعیل به عادات و رفتارهای خودمحورانه اش پناه می برد .
مثلاً : من با دیگری فرق دارم . من بلدم چکار دارم میکنم ، همین یکبار که مشکلی ندارد و الی آخر ...
پس من بدون اینکه خودم خبر داشته باشم سالهای سال در چرخه این بیماری گیر کرده ام و نمیتوانستم و نمیدانستم که چکار کنم تا خوب شوم . چونکه من یک بیماری داشتم به نام بیماری اعتیاد .
مزمن – پیشرونده – لاعلاج و کشنده . در کل ، مواد مخدر یک گوشه ای از بیماری اعتیاد م است .
من با این بیماری آمدم انجمن معتادان گمنام : مواد مخدر از زندگی من رفت بیرون . و من تازه در انجمن معتادان گمنام از بیماری خودم آشنایی و شناخت پیدا کردم .
شاید امروز اون آشفتگی و دربدری و بدبختی مصرف مواد مخدر از زندگیم بیرون رفته . اما هنوز اون ترکش های مواد مخدر در زندگی من است .
قدم یک این را به ما یاد آوری میکند : که اسماعیل خانواده ات تو را ترک کردند و راهشون را از تو جدا نمودند ، دیگه دوستان خوب و صادق اطرافت باقی نموند . ، در اجتماع و کوچه و بازار هیچ اعتباری نداشتی
روز اول ، انجمن و قدم یک اون جوری با من صحبت میکرد . اما امروز انجمن و قدم یک میگه اسماعیل اگه خانواده تو را قبول کرده در اجتماع دارای اعتبار و عزت شدی و دارند روی تو حساب باز میکنند . اینها نشانه بهبودی نیست . شاید در خانواده و اجتماع جایگاهیی پیدا کرده ای، اما تو هنوز از نظر فکر مشکل داری. و امروز به این درک رسیده ام که اگر من نتوانم اون عقاید و افکارها و رفتارهای قدیمی خودم را ترمیم و اصلاح کنم خواهان نابودی هستم .
یک سوالی داشتیم که آیا امروز بر روی خواسته های خودتان اصرار می ورزید ؟ .امروز من اینو فهمیدم که بین خواسته و نیاز فرق است . امروز مشکلی که ما داریم این است که ما به نیازهای خودمان توجه نمیکنیم اما به خواسته های خودمان بیشتر توجه میکنیم . بر روی خواسته های خودمان پافشاری میکنیم . همیشه خواسته های من هوای نفس منه .
امروز در جلسات خودمان می بینیم دوستانی که لغزش کرده اند . اینها جزء دوستان همدردی بودند که نخواستند از نظر فکری تغییر کنند ، هنوز با اون افکار غلط گذشته خودشان زندگی می کردند.
امروز اکثر ما تغییرات را در ( لباس شیک پوشیدن ، ریشها را سه تیغ کردند ، اتو کردن لباس ، در کار منزل به خانم خونه کمک کردند ، به این جلسه و اون جلسه رفتند ، در این کمیته و اون کمیته خدمت کردند ) میدانیم اگر اینها را انجام بدهیم حتماً تغییر کرده ایم اما نه مسئولیتی ونه کاری ، در واقع داریم راه را به بیراهه میرویم داریم عوضی راه میریم ) . ما اگر نتوانیم افکار و عقاید گذشته خودمان را تغییر دهیم مجدداً مصرف خواهیم کرد . امروز جلسه رفتن بسیار خوب و ضروری است آیا بعد از جلسه ضلع دیگه مثلث بهبودی را رعایت میکنی یا تا نصف شب دنیال دوستان بهبودی هستی .
امروز فکر وسوسه است که به ما آسیب می رساند .نه خود وسوسه .اگه وسوسه بیاید که دیگه ما راه فراری نداریم مگر آنکه خداوند کمک مان کند و خدارا شکر میگویم که تا به امروز وسوسه به سراغم نیامده هر چی آمده فکر وسوسه است نه خود وسوسه . بیماری اعتیاد همیشه دوست دارد ما فکر وسوسه را با خودمان حمل کنیم . چرا که ( این فکر خراب و مخرب درون من ، منو همیشه به بیراهه هدایت میکنه ) . من امروز باید این فکرهای وسوسه را مدیریت کنم . تا به من آسیب نرسانند . ( با اقرار کردند ، با گفتن احساسات واقعی ، در موقعیت قرار نگرفتند ، کنترل نکردن ، قضاوت نکردند ، سرم توی لاک خودم بودند و . . .
دوستانی هستند در جلسات ، همیشه از زندگی خودشان ، از خدا، از دوستان همدرد ، از خانوده از همه چیز می می نالند و شکایت دارند . اینها افرادی هستند که با فکرهای وسوسه آلود زندگی میکنند ، کار میکنند ، زندگی میکنند ، به جلسه می آیند اما باز هم با خودشان درگیرند . پس ما باید امروز مواظب فکرهای احمقانه خودمان باشیم ( به ظاهر موجه ولی در واقع غیر موجه و غیر منطقی )
امروز من باید برای رشد و تغییر کردن خودم به خودم کمک کنم . باید فکرهای بحران زا و آسیب زا را شناسایی کنم و مدیریت کنم . امروز باید زندگی بحران زای خودم را مدیریت کنم . اما چطور ،من نه مدیر کاردان و کاربلدی هستم و نه تجربه این کار را .من بخاطر اینکه دوست دارم انسان باشم آدم بشم باید شروع کنم به کارکردن کارکرد قدم دوم و ده قدمی بعدی . به امید خدا کم کم ما هم میتوانم رشد کنیم و به تعالی برسیم دریجه های افکارمون باز بشه . به خداوند وصل بشیم . و با نوشتن تراز قدم ده از داشته های روحانی خودمان مراقبت کنیم .
این مهم زمانی به واقعیت تبدیل خواهد شد که من اصل روحانی روشن بینی را رعایت کنم ( من فهمیدم که معتادم ، بیمار هستم ، باید جلسه بروم ، مشارکت بکنم ، راهنما بگیرم ، خدمت بکنم ، در طی 24 ساعت تراز روزانه بگیرم ، مثلث بهبودی را رعایت کنم ، فهمیدم که رفتارهای گذشته ام اشتباه بوده )
قدم اول از تسلیم شروع می شود ( یعنی بچه ها من نمیتوانم مثل گذشته زندگی کنم ، من هنوز هم عاجز و ناتوان هستم ، هنوز هم فکرم درگیر است هنوز هم دارم خودمحوری میکنم ، هنوز هم در اداره کردن زندگیم مشکل دارم ) وقتی من اینها را قبول کردم تسلیم اصول انجمن ، تسلیم راهنما ، تسلیم خدمت کردن ، تسلیم خداوند و ... می شوم .
بعضی مواقع در طول پاکی با این جمله روبرو می شویم که اسماعیل تو رو خدا برو مصرف کن ، زمانی که مصرف میکردی از الان بهتر بودی ، آروم تر بودی ، حداقل سرت توی کارخودت بود .
حالا یک سوال از خودم میپرسم : اسماعیل چطور پسرت ، زنت و همکارت فهمیدن که تو واقعاً داری به همه خسارت میزنی ، از همه طلب کاری ، راه را اشتباه میری . اما خودت هنوز نفهمیدی و یا فهمیدی خودت را به نفهمی زده ای . بهبودی یعنی جلسه کار و خانواده ( همش در یک راستا و مساوی ) . بهبودی یعنی من امروز در همه زمینه ها در رفتن به جلسه رفتن به سرکار خدمت به خانواده ، مدیریت داشته باشم . ما امروز باید اولویت های زندگی خود را خوب شناسایی کنیم ، و طبق اولویت ها برنامه ریزی کنیم . ما تغییرخواهیم کرد و رشد خواهیم نمود . اما شرط داره : نکاتی را باید منه اسماعیل رعایت کنم .
من وقتی امروز قبول کردم که بیماری دارم به نام اعتیاد ( لاعلالج ، کشنده ، مزمن ، پیشرونده ) در نتیجه باید برای درمان خودم یک کاری را انجام بدهم ، همانطور که یک شخص بیمار برای درمان بیماری خودش به دارو نیاز دارد . و باید دارو مصرف کند تا خوب شود .پس من هم بعنوان یک بیمار داروی درمان من تسلیم است . بهبودی با تسلیم آغاز می شود و با لج بازی به پایان میرسد . من عیناً داشتم میدیدم که داره زندگیم داغون و نابود میشه ، چرا دارم با خودم لج بازی میکنم چرا به فکر آینده خودم و خانواده ام نیستم . همین چراها ، شاخه بیماری من است .
انجمن معتادان گمنام برای دو گروه هیچ علاجی ندارد : 1- گروهی که باید مراجعه بکنند به روان پزشک ، تیمارستان 2- گروهی که لج باز هستند .
باید امروز خودمو از نو بسازم باید برای درمان این بیماری یک کاری انجام بدهم اون هم با کارکرد بقیه قدمها .
بهبودی با تسلیم شروع می شود تا دیروز من تسلیم افکار و عقاید قدیمی خودم بودم زندگیم آشفته و ویران شد . اما امروز اگر تسلیم اصول انجمن باشم زندگیم دگرگون خواهد شد و از زندگی کردن ، هم خودم و هم اطرافیانم لذت خواهند برد .
نوشتن عجزها در قدم یک بسیار برایم مفید و با ارزش است چونکه من سریع فراموش می کنم . قدم یک ، قدم عجزهای زمان مصرف من است ولی قرار نیست من همیشه در داخل عجزهای خودم بمانم ، قرار است من با کارکرد قدم ها رشد کنم ، به تعالی برسم ، پیشرفت کنم .
اگر امروز میخواهم خاطرخواه پیدا کنم و خانواده و اجتماع با جان و دل منو قبول کنند و خودم از زندگی کردن خودم لذت ببرم و یک الگو باشم ، محکوم به تغییر درونی هستم . باید امروز یک فرد مفید و سازنده ای باشم برای اجتماع ، یک پدر و شوهر باارزش و مفیدی و مسئولیت پذیری و باغیرت و پر توان و با خدایی باشم برای خانواده ام .
در واقع من باید امروز انسان باشم آدم بشوم همه اینها موثر نخواهد نشد الی با رعایت کردن سه اصل روحانی انجمن ( جلسه ، کار ، خانواده ) . و انشاالله با کارکرد قدمهای بعدی با خداوند آشنا بشویم . و به اون بیداری روحانی که صحبت میکنند برسیم . انشاءالله .
قدم اول یگی از مهمترین قدمهای دوازده گانه انجمن معتادان گمنام می باشد .
خشت اول گر نهد معمارکج تا ثریا می رود دیوارکج
اهمیت و ارزش قدم یک بسیار مهم و است . چونکه سرمایه های من اسماعیل در قدم یک می باشد . من از عجز و ناتوانی به توانایی می رسم
( قدم یک از دو قسمت تشکیل شده است )
ما اقرار کردیم که در برابر بیماریمان عاجز بودیم :
قسمت اول قدم اول : یعنی مواد مخدر و نوع مواد مصرفی
ومن در برابر موادمخدر عاجزم . چونکه مواد مصرفی ام یک کاری با من کرده بود که قادر نبودم بدون مصرف او و حتی بدون داشتنش در جیبم به کوچکترین مکانی بروم و یا حرکت کنم و بخندم و صحبت کنم .
زندگیمان غیر قابل اداره شده بود :
قسمت دوم قدم یک : یعنی بیماری اعتیاد ( اعتیاد یعنی فکر بیمار من اسماعیل )
قسمت دوم این را به من می گوید که اسماعیل تو نه اینکه در برابر مواد مصرفی خودت عاجزی بلکه در برابر فکر بیمار خودت نیز عاجز و ناتوانی . ما همگی یک فکر وروح بیماری داریم . ما اگر هر روز یک ساعت ونیم دور هم جمع می شویم و تجربیات خودمان را رد بدل
می کنیم برای این است که فکر و روح خودمان را درمان بکنیم .
اسماعیل برای انجمن فرق نمی کند که تو چقدر و چه نوع مواد مخدر را مصرف کـرده ای . اکثـر ما وقتـی وارد انجمن معتـادان گمنام می شویم ، بدنبال تفاوتها می گردیم و در مرحله اول سعی می کنیم خودمان را با دیگران مقایسه بکنیم .
دوست همدرد : ( گر گدایم و گر شاهیم همه از کاروان این راهیم )
اگر می خواهی که پولدار بشی ، خونه دار بشی ، شغل خوب و یک زن مناسب برای ادامه زندگی خودت پیدا کنی ، یا یک سری امتیازاتی که در گذشته و در زمان مصرف از دست دادی ومی خواهی آنها را بدست بیاوری لازمه همه اینها پاک ماندن است .
اگر پاک بمانی به تک تک اینها خواهی رسید .
( ما دریافتیم که ما نمی توانیم موادمخدر مصرف بکنیم و زنده بمانیم )
اولین سوالی که به ذهن تک تک ما می آید . این است که ، چرا من خیلی از افراد را می شناسم که مواد مصرف کرده اند و می کنند ولی هنوز زنده اند . مرگی که اینجا عنوان می شود مرگ روحی و روانی و معنوی است ، مرگ شخصیتی است .
بدترین نوع مرگ برای اسماعیل ، مرگ معنوی ، مرگ شخصیتی است ( که من امروز برای ادامه دادن زندگی هیچ نیروی برتری نداشته باشم ، یا من امروز در اجتماع بخاطر خودم به خودم احترام نگذارند یا بخاطر شغلم و یا بخاطر پولم به من سلام بدهند ، و یا امروز در اجتماع به اندازه یک جو به اندازه یک ارزن ارزش نداشته باشی ، در کل بود و نبود اسماعیل در احتماع هیچ اهمیتی نداشته باشد . در این شرایط تو مرده ای ) بدترین و پر عذابترین مرگ می باشد .
همیشه از خدا بخواهیم که اگر قرار است بمیریم مرگ جسمی داشته باشتیم تا مرگ شخصیتی و معنوی .
تا زمانی که من در این مکان حضور داشته باشم و درخواست کمک نکنم کسی پیدا نخواهد شد که دستم را بگیرد .
امروز من باید خودم بخوام ، درخواست کمک کنم و اقرا کنم ، در این مرحله اسماعیل اولین قدم را برداشته است بسوی آزادی ،
و دریچه های بهبودی را بسوی خودت باز کرده ای .
در هیچ زمانی من قبول نکردم که یک معتاد هستم و هر کسی می گفت من سریعاً نسبت به حرف اون فرد جبهه می گفتم .
اگر می خواهم در انجمن رشد کنم و باقی بمانم باید بدنبال شباهت ها بگردم . وقتی امروز به مشارکت دوستانم گوش می دهم می شنوم که اکثراً حرفهای دل من را به زبان می آورند . پس عوارض بیماری اعتیاد و شباهت بیماری در تک تک ما یکی است آن شدت بیماری است که در ما ها فرق می کند .
من وقتی به گذشته خودم و حال خودم نگاه می کنم می بینم که هر چیزی که افکار و احساسات مرا تغییر دهد را نمی توانم بصورت کنترلی مصرف بکنم .
من قادر به کنترلی مصرف کردن نیستم و نخواهم بود . اما اکثر ما از این طریق و با دستهای خودمان بسوی لغزش حرکت می کنیم .
مثلا ً : ( در یک ماه پاکی من یک قرص خوردم ، در دو ماه پاکیم من یکبار مشروب خوردم ، در شش ماه پاکیم یکبار مواد زدم ، در نه ماه پاکی ام قرص خوردم ) پس من می توانم کنترلی مصرف کنم . اسماعیل شاید در کوتاه مدت بتوانی کنترلی مصرف کنی اما در دراز مدت نمی توانی کنترل کنی . تو عاجز بودی ، عاجز هستی ، و عاجز خواهی ماند .
من باید به این امر و به این باور برسم که دیگه نمیتوانم مواد مخدر مصرف کنم . من دیگه مال مصرف کردن نیستم .
من به یک مقطعی رسیدم با آنکه نمی خواستم مواد مصرف کنم چونکه خودم نابود شدنم را می دیدم ، ناتوانی ، بی آبرو و
بی اعتبار شدنم را ، اشکهای مادرم و زنم را همه را می دیدم .
اما با این همه که نمی خواستم مصرف کنم اما نمی توانستم ، چونکه من هیچ شناختی از بیماری خودم نداشتم .
وقتی من نمی توانستم یک وعده از مواد مصرفی ام را کنترل کنم چطور می توانم بگویم می توانم بصورت کنترلی مصرف موفق آمیزی داشته باشم .
من زمانی که تمام شرایط زندگی خودم را در زمان قطع مصرفم قبل آشنایی با انجمن معتادان گمنام را بررسی می کنم وقتی با تمامی وجودم و با خالصانه ترین اراده ام ( قسم به جان بچه ام ، قسم به قرآن )
با این همه که این کارهایم خالصانه و مخلصانه بود اما نتیجه نمی داد .
غافل از این اینکه من بیمارم و بیماری مرموز دارم و نمی توانستم و نم دانستم . و از دست من کاری ساخته نبود .
وقتی همه اینها را با صداقت قبول کردیم . در این زمان است که حق انتخاب در مورد مواد مخدر از من گرفته می شود .
تو اسماعیل دیگه نمی توانی مواد مصرف بکنی و دیگه هیچ حق انتخابی در مورد مواد مخدر نداری و نخواهی داشت .
منظور از انتخاب ( قبلاً من مواد سفید مصرف می کردم الان می توانم مواد سیاه مصرف بکنم ، من هر شبی برای آرامش و برای اینکه راحت بخوابم می توانم یک عدد قرض بخورم ، اصلاً مشروب مال مرد است می توانم هفته ای یک بار مشروب مصرف کنم .
و یا مصرف خودم را توجیه کنم من مریضم باید مواد مصرف کنم من مشکل دارم نمی توانم بدون مصرف زندگی بکنم .)
اگر همه اینها را فهمیدم و همه اینها را قبول کردم که من نمی توانم مواد مصرف بکنم ، آن زمان من حق انتخاب دارم
یعنی حق انتخاب دارم که
 یا بروم و مواد مصرف بکنم = با اون همه تحقیر ، بد گمانی ، انزواء، بد بختی هاش ،
 یا بیام اینجا و در راستای بهبودی حرکت بکنم و هر روزم بهتر و زیباتر از دیروزم بشود ( انشاءالله)
من روز اول با عشق و صداقت و تمایل وارد انجمن معتادان گمنام نشدم .
من آنقدر درد و بدبختی و انزوا و آوارگی و کارتون خوابی ، در بدری ... کشیدم ، شکستهای زندگی ، آشفتگی روحی و روانی کشیدم و همه اینها را با تک تک سلولهای بدنم حس و لمسش کردم
وقتی فهمیدم که دیگه نمی توانم مصرف کنم آمدم انجمن معتادان گمنام پس هرکسی که وارد انجمن می شود و در این مکان باید برای رهایی از بیماری اعتیاد اقرار کند که من ..... هستم یک معتاد .
پس حتماً همه ما درد و عجزهای بسیاری از دوران مصرف خودمان داشته و هنوز هم داریم ،
و به ناتوانی در برابر اعتیاد رسیده ایم .
وقتی اسماعیل هرزگاهی به گذشته خودش نگاه میکند حتماً به خودش خواهد گرفت خدایا کو آن همه اعتبار و عزت و مال و ثروت زن،
مهر مادری کجا رفتند خدایا چرا من این همه کار منفی انجام داده بودم و الان هم که پاکم بعضی از آنها را ادامه می دهم چرا؟
زمانی که اسماعیل مغلوب شد و هیچ امیدی برای ادامه مصرف و زندگی نداشت وارد انجمن معتادان گمنام شد .
با دیدن این همه مشکل و خرابی های که خودم برای خودم درست کرده بودم دیگه نمی توانستیم مواد مصرف بکنیم . یا حتی کنترلی مصرف بکنیم .
حالا چه اتفاقی می افتاد با این همه که می دانستم مواد زندگی و کاشیانه مرا و اعتبار وعزت مرا و آبرو و شخصیت مرا خرد وخمیر کرده بود باز هم نمی توانستم دیگه مواد مصرف نکنم و یا بصورت کنترلی مصرف بکنم .
این یکی از علایم بیماری اعتیادم بود
من نه تنها در برابر مواد مخدر و مواد مصرفی خودم عاجزم بلکه در برابر بیماری اعتیاد نیز عاجز و ناتوان هستم
اعتیاد یعنی فکر بیمار من .
اعتیاد همان فکری است که به من می گفت اگر تو در خانه خودت مصرف بکنی معتاد نیستی ،
اگر تو رفتی مهمانی مواد نزدی معتاد نیستی ،
معتاد کسی است که مواد سفید مصرف میکند ، معتاد کسی است که دزدی می کند ، معتاد کسی است که کارتون خواب است ...
تو هر فکری که در زمان مصرف کردی و خودت و خانواده ات را به بدبختی و به بن بست رساندی ، امروز هدف و انگیزه ما از اینکه هر شب دور هم جمع می شویم همان فکر بیمار توست که میخواهیم با کمک هم این فکر خوابمان را درست کنیم .
تا زمانی که نتوانی فکر خودت را درست کنی نمی توانی بهبود پیدا بکنی .
تو باید با کارکرد دوازده قدم فکر بیمار خودت را پرورش بدهی و تقویتش میکنی دریچه های بسته افکارت را باز میکنی ، آن زمان است که می توانی زندگی راحت و با آرامشی داشته باشی . اسماعیل تو باید به این واقعیت اقرار کنی تا بتوانی بهبود پیدا بکنی .
اقرا صادقانه لازم و ضروری و حیاتی است . هر اقرار صادقانه یک پذیریش درونی نیز به همراه خودش می آورد . بعد از هر پذیریشی یک تمایل هم حتماً باید باشد
بیماری اعتیاد سه جنبه دارد :
جنبه جسمی :
عدم توانایی در قطع مصرف یعنی تمامی اعضاء و وجودم با مصرف مواد شروع به حرکت میکرد . من مجبور بودم تا مصرف کنم برای اینکه نمی توانستم بدون مصرف مواد زندگی بکنم .
جنبه روانی :
یک گوهری در اختیارم بود و آن را شکستم
یک گل قشنگی در وجودم داشت رشد میکرد اون را چیدم
با وجود اینکه می دیدم موادآبروی مرا برده و می دیدم که از عرش به فرش رسیدم ، من خراب کرده بودم ، من همه چیز را نادیده
می گرفتم . اما میدونستم که این همه بدبختی های که بر سرم می آید منشاء و پایه و اساس آن بخاطر مصرف مواد است .
چه اتفاقی می افتاد که اسماعیل بعد دو ماه ، سه ماه قطع مصرف مواد دوباره یک وسوسه ای به سراغم می آمد و می گفت که تو می توانی یکبار دیگه مصرف بکنی و با این اوصاف دوباره اسماعیل شروع به مصرف می کرد .
وسوسه یک مشکل روانی وابستگی فکری می باشد که می خواهیم با کمک هم این مشکلات را حل کنیم مخصوصاً اون وسوسه های که بعد از قطع مصرف به سراغمان می آمد .
جنبه روحانی :
بیماری ما یعنی خود محوری شدید
اعتیاد یعنی من خود محورم با خدا محور همیشه دشمنم
با این همه که مردم ، همکاران ، خانواده ، دوستان به طور مستقیم و غیر مستقیم می گفتند
که داری زندگی خودت را خراب می کنی خودت را نابود می کنی
اسماعیل همه خرابیها را میدید چی می شد که اسماعیل دوباره احساس می کرد که باز هم می تواند بصورت تفننی مصرف بکند
آیا این احساس من ، یک احساس بیماری نبود .
اسماعیل تو باید امروز با خودت صادق باشی (که همین یکبار مصرف کنم ، من می تونم و یا من می دونم ) زندگی تو را از هم پاشید تو را
بی آبرو کرد و بسوی بدبختی و دربدری و بی اعتباری هدایت کرد .
هر بیماری برای خودش یک عوارض و علائمی دارد و عوارض و علائم بیماری اعتیاد ؟
انکار : من همیشه واقعیتهای زندگی خودم را انکار میکردم .
وقتی در پشت دیوار انکار و ناصادقی می رفتم همه خرابیهای زندگیم و شکستهای کاری و اقتصادی ام را نمی دیدم چونکه بیماری اجازه نمی داد آنها را ببینم .
جایگزین کردن ، من هریون مصرف نمکنم و بجای آن تریاک مصرف میکنم
این مواد را مصرف نکنی و اون یکی را کمتر مصرف کنی که معتاد نیستی .
من همیشه برای مصرف خودم توجیه و بهانه می آوردم . من دیسک کمر دارم باید طبق تجویز پزشک هر روز باید مصرف بکنم .
من امروز با زنم دعوا کردم باید برای آرامش خودم مواد مصرف بکنم
من همیشه از نگاه مردم نسبت به خودم خجالت می کشیدم . من هر زمان که با بچه های خودم برای تفریح بجای می رفتم از دیدن وضع ظاهری خودم خجالت می کشیدم .
من برای تهیه مواد مصرفی خودم هم آواردگی کشیدم و هم ساعتها پشت درب خانه ساقی در گرما و سرما منتظر ماندم تا تهیه بکنم .
من اگر صبح بیدار می شدم و می گفتن که در اسفراین مواد نیست برای تهیه مواد حاضر بودم برای تهیه مواد به هر جایی و شهر و مکانی بروم .
من در هیچ زمانی در داخل یک جمع نمی توانستم حرف بزنم اگر هم حرفی می زدم حرف مرا گوش نمی دادند . همگی اینها از عوارض و علائم بیماری اعتیاد بود .
( از دست دادن اختیار زندگی )من روزی از خودم پرسیدم که اسماعیل تو اختیار چه چیزی را از دست دادی .
بعداً عده ای از من پرسیدن تو بگو اصلاً اختیار چه چیزی را تو دست ندادی .
من اختیار پول توی جیبم را نداشتم ، من اختیار خوابیدن و بیدار شدنم را نداشتم ، من اختیار رفتن به دستشوئی را نداشتم
اینها همه اینه که اسماعیل تو خوب خودت را بشناس خودت را بشکن و له کن و خراب کن تا اینکه بتوانی بهبود پیدا بکنی .
وقتی به من می گویند اسماعیل تو یک بیماری دار پیشرونده و لاعلاج و کشنده یعنی تو باید این بیماری خودت را خوب بشناسی تا تسیلم شدنت راحتر و با شکوه تر باشد انشاء الله .
منظور از پیشرونده بودن بیماری اعتیاد :
یعنی من نمی توانم هر ماده ای که مرا از حالت طبیعی ام خارج می کند کنترل کنم . و یا کنترلی مصرف بکنم .
من از بیماری اعتیاد همه چیزهای منفی را یاد گرفتم و با کوله باری از ترس، نقص ، خود محوری ، ناصادقی ... وارد انجمن معتادان گمنام شدم . اما بیماری من یک چیز بسیار خوبی داشت که من آن را هیچ زمانی یاد نگرفتم صبر بیماری ام بسیار زیاد است ( مار خوش قد و قامتی هست نیش نمی زند نیش نمیزنه ولی زمانی که نیش زد خونه و آشیانه ات را با هم می سوزاند )
منظور از لاعلاج بودن بیماری اعتیاد :
از آن جایی که بیماری من درمان شناخته شده ای ندارد من یک معتاد در حال بهبودی هستم(بهبودی یعنی بهتر بودن )
من امروز به واسطه این اصول انجمن و کمک انجمن ، بیماری خودم را در نقطه ای از فعالیت متوقف اش کردم و نمی گذارم عود کند . اینقدر علم و آگاهی خودم را نسبت به شناخت بیماری بالا می برم که این بیماری را متوقف بکنم .
فرق من با یک فرد عادی در این است من بعد از این مدت پاکی ام اگر بدنم درد کند و در کنار یک فرد سالم که تو عمرش مواد مصرف نکرده بگذارند . و هر دوتامون دو عدد قرض استامینیفون کدئین استفاده بکنیم .
حالا حالات دو نفر بعد از مصرف کردن قرض استامینیفون کدئین :
(حالا من ) حالاتم عوض می شه یک چیزی از درون به من میگه تو نشه شدی فکر منو تحریک میکنه . یک چیزی در وجود من هست که اون مرد نداره . شاید دردم همان لحظه ساکت بشه اما فکر من برای تکرار کردن و خوردن دوباره قرص نقشه میکشه .
(ولی اون مرده ): بدنش آروم میشه و دردهایش هم تمام می شود . به همین راحتی ...
اسماعیل تو یک مریض و بیمار بودی تو آدم بدی نبودی .آدمی نبودی که به خانواده ات خیانت کنی . دزدی بکنی یا زن تو طلاق بدهی . تو یک بیمار بودی و مجبور بودی که این کارها را انجام بدهی . اما می توانی دوباره به زندگی برگرددی . و زندگیت دوباره بسازی .
ما امروز مسئول بیماری خودمان نیستیم بلکه مسئول پاکی و بهبودی خودمان هستیم .
تا به امروز اسماعیل تو هر کاری را که کرده ای و انجام دادی را فراموش بکن .
گذشته برای زندگی کردن نیست گذشته دیگه تموم شده تنها می تونی از گذشته ات درس بگیری و تجربه تلخ را تجربه نکنی .
تا دیروز نمی دونستم که من یک بیماری دارم بسیار پیشرونده و لاعلاج و کشنده
ولی امروز مسئول بهبودی خودم ، خودم هستم .من مریضم و درد دارم برای درمانش باید حرکت کنم .
امروز نمی توانم هر حرکتی را انجام بدهم و بگویم که من یک بیمارم .
اسماعیل تو تا کی و چقدر اشتباه می خواهی بکنی و بگی هنوز من یک بیمارم .
اسماعیل سعی کن فرصت اشتباه کردن را بخودت بسیار کم بدهی .
من امروز مسئول بهبودی خودم هستم ، باید به جلسات برم ، نشریات بخوانم ، مشارکت بکنم ، راهنما بگیرم ، قدم کاربکنم ، حرف گوش بکنم گوش دادم بپذیرم ، پذیرفتم باید بفهم ، من باید تسلیم باشم و هیچ گاه از جایگاه تسلیم خارج نشوم .
وقتی همه اینها را فهمیدم باید یک به یک اینها را ببرم و در مسیر بهبودی و کار و خانواده که مثلث بهبودی هم هستند به اجراء در بیاورم .
امروز من باید عملکرد داشته باشم . و هر چی که در راستای بهبودی می گویند عمل بکنم چونکه من امروز مسئول بهبودی خودم هستم .
امروز این را باید یاد بگیریم که نمی شود مواد مخدر را با اراده قطع مصرف کرد چونکه آنهای که با اراده خودشان قطع مصرف کرده بودند بعد از این دوباره شروع به مصرف میکنند عیناً میگویند که من در این مدت زمان کلاً در خماری مطلق بسر می بردم
پاکی انجمن : پاکی همراه با بهبودی و دانش و تغییر درونی
پاکی بیرون :آنهای که با ارده شخصی خودشان قطع مصرف میکنند تنها مواد نمی زنند اما بهبود پیدا نکرده اند هنوز کارهای یک فرد معتاد را دارند انجام می دهند . و هیچ گونه ابزار و راهکار برای خودشان در برابر بیماری ندارند .
ارده شخصی یعنی : من میتونم من میدونم
پس من باید به این درک و باور برسم که نمی توانم به تنهایی قطع مصرف کنم و در مسیر بهبودی حرکت بکنم .
زمانی که پیشنهاد می کنند برگردد قدم یک را دوباره کار بکن بهترین نوع کارکرد قدم یک من بنشینم ویک فیلمی (از تمامی عجزهای زمان مصرف و خرابیهای که درست کردم همه آشفتگی های و دربدریهای که بخاطر مصرف موادبرای خودم درست کردم ) درست کنم بهمراه یک آهنگ بسیار غمناک در ذهن خودم مرور کنم .
((من امروز باید برای رسیدن به بهبودی از منییت خودم دست بکشم تا بتوانم رشد کنم تغییر کنم و بهبود پیدا بکنم )).
اگر امروز من از راههای گریز دست برندارم اگر تسلیم برنامه نشوم .اگر اینجا قبول نکنم که مواد مخدر مصرف کردم و زندگیم خراب شد
اگر اینجا نپذیرم که من یک شخصیت متغیری دارم . اگر قبول نکنم که حالاتم و احساسات من بیمارگونه است
ارکان بهبودی من به خطر می افتد .و اسماعیل هر لحظه امکان لغزش کنی و به عقب بگردی هست .
اسماعیل هر لحظه احتمال اینکه منحرف بشی و متوقف بشی در مسیر بهبودی هست .
پس تو باید دستت را بلند کنی و بلند بگویی من اسماعیل هستم یک معتاد . و احتیاج به کمک دارم . دستم را بگیرید و به من کمک کنید .
سوال چرا به خودمان میگوییم معتاد ؟
فردی که سرطان داره میگه من بیماری سرطان دارم .
فردی که ایدز داره میگه من بیماری ایدز دارم .
فردی که سردرد شدید داره میگه من بیماری سنوزید دارم .
فردی که کمر درد شدید داره میگه من بیماری دیسک کمر دارم .
فردی که مواد مخدر مصرف می کرده و در ضمن خودش هم قبول کرده و اقرار کرده که من معتاد بودم حالا او یک بیمار و باید خودش را معرفی بکند قرار نیست در اجتماع معرفی بکند در انجمن معتادان گمنام و خودش را بعنوان یک معتاد معرفی می کند . در مکانی خودش را بعنوان یک معتاد معرفی میکند که همه در آن مکان معتاد هستند و همدردند .
این معرفی کردند دو دلیل دارد :
 من هم یک بیماری دارم به نام بیماری اعتیاد
 یادم نرود که من از کجا آمده ام و در گذشته کی و چکاره بودم ، و گذشته خرابم را فراموش نکنم .
اگر من امروز از راههای گریز دست بر ندارم و تسلیم برنامه نشوم باعث می شود که من از خیلی چیزها محروم شوم .
از اون منافع و قشنگهای بهبودی محروم می شوم . دیگه نمیتونم قشنگی گل را لمس و حس کنم .دیگه نمیتونم بزرگ شدن بچه هامو ببینم .
دیگه نمی تونم خندهای شیرین زنم و پسرهایم را ببینم . دیگه نمی توانم زیبایهای طبیعت را ببینم .دیگه نمی توانم و قدرت ندارم به خداوند نزدیک بشم .و در انتها از تمامی آن اهدافی که در ذهنم هست محروم میشوم .
و من امروز از اون معنویت و روحانیت و جاذبه های که NA در وجودم قرار میده و در درونم شکل می گیره در حالی من می تونستم با آنها عشق کنم محروم می شوم .
من امروز نباید بوسیله این فکر بیمار خودم ، اسماعیل را از این همه منافع و چیزهای قشنگی که NA به من داده و می دهد محروم کنم .
NA یعنی تسیلم شدن .NA یعنی اقرار کردن به عجز و ناتوانی خودت در برابر بیماری اعتیاد . NA یعنی عمل کردن. NA یعنی از خود گذشتن .
خدا محور شدن ( یا خدا محور شویم هر خدا خواهد کنیم ) (یا خود را طعمه این گرگ خود خواهی کنیم )
خدامحور یعنی : هر چه این اصول روحانی می گوید . یعنی این اصول را بپذیرم . دیگه با خودم نجنگم .
تسلیم شدن : امروز باید با درونیات و بیرونیات خودم نجنگم .
تو وقتی تسلیم شوی تازه هنوز می خواهی خودت را خراب کنی و دوباره خودت را بسازی .
سوال : اگر ما در برابر اعتیاد عاجزیم ، معتادان گمنام چگونه می تواند به ما کمک کند ؟
امروز انجمن به من ابزار داده ، راهکار داده ، 12 قدم و 12 سنت داده ، راهنما داده
انجمن امروز با این ابزار به ما کمک می کند .
در خانه اگر کس است یک حرف بس است...گوش اگر گوش توست ناله اگرناله ماست...آن چه البته به جای نرسد فریاد است .
امروز من کار خودم را با درخواست و کمک شروع میکنم .
زمانی که من به این باور رسیدم که مواد مخدر از من قوی تر است ( نوع مواد فرقی نمیکند )
من در برابر مصرف کردن مواد عاجزم ( حتی بصورت کنترلی و تفننی )
من حتی عاجزم در برابر مصرف کردن یک قرض کدئین دار و مروفین دار
آن زمان است که من می توانم بگویم که قسمت اول را بخوبی کار کرده ام .
اسماعیل فهمید که مواد مخدر از او قوی تر است . دیگر نمی تواند مواد مخدر مصرف بکند .
آیا امروز مواد مصرف نکردن برایم کافی است ؟ آیا من مواد مخدر مصرف نکنم همه چیزهایم درست می شود ؟
من در درون خودم یک مشکلاتی دارم باید اون مشکلاتم را درست بکنم
من موادمصرف نمی کنم و باید بهبود پیدا بکنم . یعنی تغییر و تحولی از درون در من حاصل شود.
وقتی من اینها را فهمیدم و قبول کردم و واقعیتهای اعتیاد خودم را پذیرفتم . و بخودت گفتی دیگه من نمی تونم مواد مصرف کنم .
(( آن زمان هست که می توانی بخودت بگویی من قسمت اول قدم یکم را خوب و سلولی کار کردم ))
امروز اگه می خوای بهبود پیدا بکنی باید درد خودت را اول بفهمی بشناسی و برای درمان دردت باید تلاش کنی و زحمت بکشی تا بتوانی رشد کنی و تغییر کنی .
وقتی اسماعیل امروز به این درک واقعیت رسید و به این باور رسید که مواد مخدر از من قوی تر است ( در اینجا نوع مواد فرقی نمی کند )
حق انتخاب در مورد مواد مخدر از دست بدهم ، و این را بپذیرم که زورم به مواد مخدر نمی رسه ،
وقتی به این حقیقت پی بردم می توانم بگویم که من قسمت اول قدم اول را با موفقیت برداشتم و کار کردم .
امروز اگه میخوای بهبود پیدا بکنی باید درد خودت را اول بفهمی بشناسی و برای درمان دردت باید تلاش کنی و زحمت بکشی تا بتوانی رشد کنی و تغییر کنی .
وقتی اسماعیل امروز به این درک واقعیت رسید و به این باور رسید که مواد مخدر از من قوی تر است ( در اینجا نوع مواد فرقی نمیکند )
حق انتخاب در مورد مواد مخدر از دست بدهم ، و این را بپذیرم که زورم به مواد مخدر نمی رسه ،
وقتی به این حقیقت پی بردم می توانم بگویم که من قسمت اول قدم اول را با موفقیت برداشتم و کار کردم .
برای کامل کردن زیر بنا بهبودی خودم ، اقرار دوم نیز لازم و ضروری است .
برای اینکه فنداسیون بهبودی را محکم و خوب درست کنیم باید اقرار دوم را انجام دهیم .
اگر اقرا دوم را انجام ندهیم و در این جا متوقف شویم در واقع نیمی از حقیقت بیماری خودمان آشنایی پیدا کرده ایم .
من وقتی آمدم انجمن معتادان گمنام با کلوله باری از آشفتگی ، دربدری ، افسردگی ها و مشکلات فراوان
که خیلی راحت گفتم که من عاجزم و در برابر مواد مخدر عاجزم . اما بعد از شش ماه یا یکسال و یا پنچ سال بعد :
وقتی زندگیم آروم شد ، زندگیم تغییر کرد ، مردم و همکاران و خانواده ام مرا پذیرفتند ، اعتبارم برگشت ، به من شغل جدید پیشنهاد شد
در این زمان به خودم می گویم که من شش ماه پیش یا یک سال پیش عاجز بودم ، الان که سر و سامان گرفتم ، د یگه اسماعیل سابق نیستم من امروز داشته های زیادی از انجمن معتادان گمنام دارم . الان می تونم یک پیک مشروب بخورم ، یا به مکانهای مصرف بروم و یا یکبار مصرف بکنم .
اسماعیل سه سال پیش در به در و آشفته بود . اسماعیل الان دیگه میفهمه رهجو داره قدم کار کرده . دارد تجربه میدهد روزی ده نفر براش زنگ میزنند . ( مسلئه مهم و حیاتی اینجاست . اگه من توانستم از این مرحله بگذرم آدم موفقی در NA هستم .
این ، مشکل اسماعیل است ( یعنی اسماعیل یک مشکلی داره بنام مشکل فکری )
این است که می گویند باید از درون خودت را بسازی و درست کنی . این همان حقیقتی است که انجمن تعریف می کند .
حقیقت این است که اسماعیل تو عاجزبودی ، عاجز هستی ، و عاجز خواهی ماند .
حقیقت این است که اسماعیل ، بیماری من یک بیماری لاعلاج و کشنده است
حقیقت این است که من نمی تونم بیماری خودم را کنترل کنم
حقیقت این است که اسماعیل اگر نخواهد اینها را قبول کند باز دوباره زندگی خودش را دوباره با دستهای خودش خراب خواهد نمود .
ولی متاسفانه همین حقیقت را من خودم با افکار غلط خودم برای خودم تعریف می کنم .
و واقعیاتی که به اصطلاح خودم و زایده فکرم است را جایگزین این حقیقت می کنم .
و این افکار من است که مرا بسمت و سوی خرابیها هدایت می کند .
حالا خیلی از دوستان همدردمان بخاطر این گونه افکار منفی و غلط دوباره رفتن و خراب کردند و برگشتند به اون طرف داستان .
وقتی امروز من نمی توانم افکارم را کنترل کنم وقتی نمی توانم احساسات خودم را کنترل کنم چگونه می توانم اعتیاد خودم را کنترل کنم
اعتیاد یعنی نبودن تعادل در وجود و درون تو اسماعیل پس برای اینکه به تعادل برسی باید بروی بدنبال دانش و تجربیات جدید انجمن معتادان گمنام .
من که در رفتارم و حرف زدن ، حتی خندیدن ،حتی در هنگام خرید وسایل خانه تعادل نداشتم ،
وقتی امروز من به گذشته خودم با صداقت نگاه می کنم و می بینم که در هیچ چیزی تعادل نداشتم
چگونه می توانم بگویم زندگی خودم را کنترل و به تعادل برسانم .
من یک مدیر صالح و مدبری نبودم و نیستم اما میتوانم با کارکرد دوازده قدم و بودن در برنامه یک مدیر و مرد موفقی باشم انشاءالله . چونکه فکر من خراب بود ، افکارم منفی بوند .
ما بدون مصرف موادمخدر احساس بدبختی می کردیم ؟
و همیشه بخودم می گفتم که من نمی تونم بدون مصرف کردن مواد حتی یک قدم بردارم .
واقعا زندگیم غیر قابل اداره شده بود چونکه:
هیچ جایی من را قبول نمی کردند براحتی نمی توانستم برای جایی گزینش بشوم ،
خانواده ام از دست رفتارهای من گیچ شده بودند .
در محل کارم و در خانواده ام مرا به یک چشم انگل و بی فایده و بی عرضه نگاه می کردند .
اولین کسانی که من را طرد کردن عزیزانمان بودند ( زن ، بچه ، مادر، پدر،....)
تنها می گفتند این اسماعیل را که ما می شناسیم هیچ موقعه خوب نمی شود . بره بمیره ، حرفهای من هیچ اعتباری نداشت ، چونکه اسماعیل اینقدر دروغ گفته بود اینقدر آبرویشان را برده بود که حد و حساب نداشت .
اما شاغل شدن و پذیریش اجتماعی معنایش کنترل کردن زندگی و یا بهبودی نیست .
اسماعیل تو باید این پاراگراف را با تمام وجودت کار کنی و اون را داخل سرنگ کرده و به تک تک سلولهای بدنت تزریق کنی .
اسماعیل حواست جمع باشه اگه امروز اجتماع تو رو قبول داره ،
اگه خانواده ات برگشته اگه زنت و بجه ات بهت احترام می گذارند ،
اگه تا دیروز بیکار بودی و داشتی عذاب می کشیدی اما امروز شاغل شدی و شغلی بهت پیشنهاد شده که در خواب شب هم نمی دیدی ،
اگه تا دیروز مستاجر یا کارتون خواب بودی اما امروز صاحب خانه شدی و حتی یک واحد خانه ات را اجاره دادی ،
اگه در محل کارت شغلت عوض شده ، اگه صاحب اعتبار و عزت شدی .
اسماعیل حواستو جمع کن فکر نکنی آدم شدی بهبود پیدا کردی دیگه خوب شدی .
اسماعیل اینو همیشه آویزه گوشت کن و بگو که من یک فرد در حال بهبودی هستم .و یک بیماری دارم بنام بیماری اعتیاد که کشنده و لاعلاج و پیشرونده .
یادت نره از کجا آمدی توچکاره بودی چه کارهای رو در گذشته بخاطر تهیه و مصرف مواد انجام دادی .
اگر یادمان نرفت که بسیار خوب و عالی است اگر عجزهای زمان مصرف را فراموش نکنی خیلی در ادامه بهبودی به تو کمک میکنه
داستان پیرمردی که چوپان بوده و پادشاه میشه ماهی یکبار میره در داخل اتاقی و درها را می بسته . و گذشته خودش را مرور میکرد . تا اینکه روزی جویا می شوند این پادشاه چکار میکنه که در این مدت بسیار خوب داره حکومت میکنه میرند بدنبال تحقیقات ، متوجه می شوند که این چوپان هر از چند گاهی با خودش خلوت میکنه . می پرسند از او مگه من اگر تا حالا تونستم خوب حکومت کنم این بود که هیچ زمان گذشته سخت خودم را فراموش نکردم . و هر زمانی که غرور می آمد به سراغم میرفتم و گذشته خودم را در خلوت خودم مرور میکردم .
پس ما امروز به هر کجا و مقامی که رسیدیم نباید گذشته خراب خودمان و عجزهای زمان مصرف را فراموش کنیم امروز باید یادمان نرود بخاطر مصرف کردن مواد آبرویمان رفت ، بخاطر مصرف مواد حریم خانواده ام را شکستیم ، بخاطر مصرف موادزنمان را زدم طلاق دادیم ، وسایل خانه ام را فروختیم ، خود فروشی کردیم . از دیوار مردم رفتیم بالا . زیر پل خوابیدیم . منت هر نامردی را کشیدیم . بی آبرو و بی عزت شدیم . اسماعیل تو اینها را نباید فراموش کنی .
هر زمانی که اون منییت و من می دونم و من می تونم به سراغت آمد ، اسماعیل برگردد و قدم یک را دوباره کار بکن .
امروز این افکار منو اذیت میکنه مثلاً :
دیگه خدمت کردن در انجمن حال نمیده ، دیگه مشارکت کردن در انجمن حال نمیده ، دیگه صحبت کردن با تازه وارد از من گذشته جوانها باید صحبت کنند و تجربه بدهند ، لازم نیست هر شب بروم جلسه ، لازم نیست جلسه قدم برم ، تا کی باید به راهنمایم زنگ بزنم ، تا کی باید جور یک تازه وارد را بکشم ( اما زمانی که اسماعیل این افکار به سراغت آمد برو برگردد قدم را دوباره کار کن ، برو اقرار کن برو د قدمهایت را با یک راهنما کار کن برو جلسات برو خدمت بگیر )
من امروز باید به این درک و به این باور برسم که برای ادامه راه بهبودی هیچ راهی برایم نیست مگر اینکه افکار و فکر بیمار خودم را با کارکرد دوازده قدم تغییر و درست کنم .
ما دو نوع تغییر داریم :
تغییر ظاهری :
اسماعیل تو اگه قبلاً در هر مکانی و یا در اجتماع و کوچه و بازار سیگار می کشیدی امروز سعی کن در اجتماع و جلوی دید مردم سیگار نکشی . امروز نوع پوشیدن لباست ، نوع اصلاح کردن صورت و موها ، نوع راه رفتنت ، امروز سعی کنیم نفس های خودمان را با بد دهنی آلوده نکنیم . امروز صبر کنیم و تحمل کنیم دیگران را امروز درک کنیم دوستان و همکاران و خانواده مان را دوست داشته باشیم ، امروز بجای اینکه عصبانی بشویم خشمگین بشویم سکوت کنیم و یکبار هم که شده هیچ چیزی نگویم ، امروز باید به یک جایگاهی برسی که اون مکانهای که باعث تخریب تو بودند حتی نتونی تحملشان کنی . نوع انتخاب دوستان خیلی مهم هست در رشد کردن و تغییر کردن .
تغییر درونی :
امروز بعضی از دوستان تازه وارد از طرز برخورد و رفتار یک دوست پاکی بالا ناراحت میشه و می گویند که طرف قیافه میگیره
نخیر اون زحمت کشیده و از درون تغییر کرده و زمانی که برات صحبت می کند و به همه جور شخصیت فکر میکنی الا یک آدم معتاد .
زمانی می توانی بگویی که در من تغییر درونی حاصل شده که وقتی امروز خواستی برای یک ناشناس زندگی و خاطرات گذشته ات را بیان کنی با تعجب بتو نگاه کنه و بگوید که تو داری دروغ می گویی . تو اصلا رفتارت وکردارت و اعمالت به معتادها نمی خورد .
ما در گذشته دروغ می گفتیم مثل آب خوردن : امروز سعی کنیم دروغ نگوییم
از مردم، همکاران ، اجتماع از ... همه بدمان می آمد : اما امروز همه آنها را بپذیریم و دوستشان داشته باشیم .
امروز بیایم و به خانواده خودمان و به اجتماع و اطرافیان خودمان خدمت بکنیم .
امروز خود خواهی و غرور خودمان با خدا خواهی با فروتنی و تواضع عوض کنیم .
امروز بیایم به درد دل دوستانمان گوش بدهیم .
من که باید تا همیشه تا زمانی که میخوام پاک بمانم و بهبود پیدا بکنم این مسیر را باید بیام و بروم پس چقدر زیبا می شود که ما این مسیر را با انرژی حرکت کنیم .
آن انرژی که می خوام 100% در مسیر بهبودی ام خرج کنم با خودم به انجمن نمی آورم و 50% را جای دیگه مثلاً: توی اینترنت ، توی بازار توی کوچه و خیابان ، با دختر مردم ، یا مکان مصرف ، یا دوست مصرف هزینه میکنم و با 50% باقی مانده میخواهیم این مسیر را ادامه بدهم
چرا ؟ چونکه من کم میارم خسته میشم از این مسیر . اگه با انرژی کافی حرکت نکنم و این حرکت کردنم به من حال نده خسته میشم . دوست ندارم دیگه بیام در جلسات بشینم و مشارکت کنم .
ما به لحاظ بیماری که داریم از همه چیز خسته می شویم ( کلوپ بازی خسته مان می کنه ، ورزش کردن خسته مان می کنه ، رفیق بازی خسته مان می کنه ، خدمت کردن خسته مان می کنه ، مواد با اون همه بزرگیش ازش خسته شدیم ،
اگر ما امروز جاده بهبودی را با تمامی انرژی حرکت نکنیم خسته میشیم ، دیگه تمایل نداریم بیایم به جلسات ، اگه میایم 15 دقیقه بشین و برو
حداکثر کوشش و تلاش خودت را ( اسماعیل ) باید بر روی بهبودی ات بذاری و انرژی خودت را در راستای بهبودی ات خرج کنی
نکنه به حاشیه بری و به حاشیه فکر کنی و از اصل خودت غافل بشی
نکنه فراموش کنی که یک بیماری داری پیشرونده و لا علاج داشتی و داری و خواهی داشت .
بیماری براش فرقی نمی کنه که اسماعیل چند سال پاکه وقتی من زمینه را آماده کردم از همان نکته میاد و به من ضربه میزنه .
اگه تو حداکثر کوشش خودت را بکنی تو هم میتونی مثل خیلی از دوستانی که تونستن پاک بمانند رشد بکنند صاحب خانه و زندگی وکار بشوند
وقتی اون دوست همدردمان که شاید شدت بیماریش بیشتر از من بود اما از جنس خود من بود او هم معتاد بود او هم مواد مصرف میکرد وقتی اون توانست کسب معرفت ،کسب علم ، کسب ادب کنه اگر من هم تلاش کنم و من هم از این مسیر خارج نشوم من هم می توانم مثل اون دوستمان تغییر کنم . ( چونکه اون هم همجنس هم نوع من بود )
تک تک ما در درون خودمات توانایی زیادی داریم اما بخاطر مصرف مواد آنها را کور کردیم ( و آنها در درون ما فسیل شده اند من هم میتوانم با حداکث تلاش خودم اونها را از درون خودم بیارم بیرون و آن شخصیت واقعی خودم را نشان بدهم )
سعی کن اینقدر در درون خودت تحقیق و بررسی کنی امروز برو تو درون خودت به کوچکتری کاری که انجام دادی فکر کن و بررسی کن تا خودت هم خسته بشی . در قدم یک اگه میخوای تسلیم بشی اول باید از مواد مخدر خسته بشی دوم باید از خودت خسته بشی .
اگر از خودت خسته نشی با همین شرایط خودت را قبول میکنی نمی توانی تغییر کنی
وقتی از خودت خسته شدی خودت را کنار میزنی ، خراب میشی ، بعد ساخته میشی ، بعد ناتوانی خودتو میفهمی بعد توانا میشوی . رشد میکنی
من امروز بدون اینکه مواد وخدر مصرف کنم رفتم سر کار . یک روز جسم من وابسته به هیچ چیزی نبوده ، یک روز من بدن درد نگرفتم ،
من یک روز لازم نداشتم هیچ انرزی و نیروی از بیرون به درون خودم وارد کنم تا کار کنم ، من یک روزی بدون هیچ چیزی خندیدم ،
من فقط امروز مواد مصرف نکردم و دل مادرم را شاد کردم ، من امروز بدون مصرف مواد دارم حرف میزنم ،
این نفس و این انرژی از کجا آمده ، اینها همه از صدقه سر بهبودی و انجمن معتادان گمنام است .
امروز من میشینم و به داشته های که دارم از جمله این پاکی و بهبودی که دارم و از اینکه دیگه مواد مصرف نمیکنم فکر میکنم
اینقدر تا از درون شاد بشم اینقدر فکر میکنم تا اون احساس رضایت از درون در من شکل بگیره .
و آن زمان است که میتوانم خودم را یک انسان موفق معرفی بکنم .
امروزآدم خوشبخت کسی است که یک احساس رضایت در درون خودش حس میکنه و با اون احساس با خودش زندگی میکنه و از خودش راضی هست .
در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
اینجا فقط اینو میگه که اسماعیل فقط برای امروزت زندگی کن و من با قشنگ زندگی کردن و خوب دیدن و خوب شنیدن وخوب فهمیدن و خوب عمل کردن زندگی کردن می توانم فردای بسیار خوبی را برای خودم بسازم .
پس دوستان یک روز پاک یک روز موفق است و برایم فرقی نمیکنه که من امروز 10هزار تومان کارکردم یا 20هزار تومان و یا اصلاً کار نکردم از اینکه من امروز دیگه مواد مصرف نکردم بسیار خوشحالم و خودم را بعنوان یک فرد موفق معرفی میکنم .
تسلیم شدن امروز مفهومش این است که نیازی به جنگیدن نداریم ،
من احتیاجی ندارم امروز جنگ کنم من امروز احتیاجی ندارم با خودم بجنگم نیاز نیست که اسماعیل با درون و بیرون خودش بجنگه . من امروز تسلیم هستم .
تسلیم شدن یعنی من امروز هیچ جنگی با درون و بیرونیات خودم نداشته باشم .
ما اعتیاد و زندگی را همانطور که هست می پذیریم .
مشکل من این است که نمی توانم خودم را با بپذیرم
عدم پذیریش باعث میشه تا از خودمان فرار کنیم .
این عدم پذیریش است که باعث میشود من با یک شخصیت دیگه زندگی بکنم ، چرا چونکه
من این شخصیت را دوست ندارم شخصیت کاذب
من اسماعیل را با همین شخصیت دوستش دارم با همین بیماریش
با خودت مهربان باش خودت را دوست داشته باش .
من وقتی امروز خودم را دوست نداشته باشم چگونه می توانم یک دوست همدردم را دوست داشته باشم .
نمی توانم دیگران را دوست داشته باشم .
امروز لازمه اش این است که خودمان را دوست داشته باشیم ، امروز پذیریش را می توانیم از الگوهای زیادی که در اطراف خودمان داریم یاد بگیریم
از اعضای قدیمی انجمن ، از همسر مهربانت الگوی بسیار خوبی است ( که یک عمر با تمامی نداری آواردگی و بدبختی تو ساخت )
از مادرت و پدرت یا بگیر ( که تو آبرو و حیثیت آنها را بردی ولی تو را با همان شرایط پذیرفتن )
وقتی من امروز خودم را با همین شرایط پذیرفتم دیگه با خودم نمی جنگم .
انشاءالله بهتر میشوم چونکه در راستای بهبودی ام حرکت میکنم. بهبودی یعنی حرکت کردن علی الرغم میل باطنی
من یک عمر با دادشم با پسر عمویم خانه یکی بودیم حالا انجمن میگوید که تو نمی توانی با این دو رفت و آمد کنی خدایی سخت نیست
ولی امروز باید بر روی دلت پا بگذاری و این دو تا را باید از لیست دوستانت حذف کنی ( اگه بهبودی خودت را دوست داری)
امروز تو یک کاری داری که درآمدش بسیار بالاست اما تو باید نری سرکار . و باید کارت را تغییر بدهی هر چند پولش کمتر و سختی اش بیشتر . اگر تو میخواهی پاک بمانی باید اینها را انجام بدهی حتی علی لاغم میل باطنی خودت .
قبل از اینکه من قدم یک را کار کنم به خودم می گفتم آیا می شود ، من که سواد ندارم ، من که با همه اینها فرق دارم ، من که خانه و زندگی و زن و بچه ندارم ، یا برعکس ، یا خودم را از این جمع بالاتر و یا پایین تر می بینم . حالا انجمن می گوید اسماعیل اینجا بدنبال تفاوتها و شباهت ها نگردد تنها بدنبال راهی برای رهایی از بیماری مشترکی که با اعضای قدیمی و جدید داری پیدا بکن . تا بتوانی در کنار این دوستان پاک بمانی .
خودم را از بقیه جدا می دانستم احساس تفاوت می کردم
1- یا خودم را کمتر از دیگران می دانستم (خود کم بینی ) 2- یا برتر از دیگران ( بزرگ بینی )
اعتیاد یعنی فکر و روح و جسمم ناخوش است نیک پندارم که من سالم ولی او ناخوش است
من سالم هستم اینها همه ناخوش و مریض هستند .
من امروز تسلیم اصول می شوم نه تسلیم یک شخص و یا ماده خاصی .خودم را تقدیم اصول می کنم .
اینجا هست که من احساس غریبی نمیکنم و میفهم که من با بقیه فرقی ندارم . و تازه شباهتها را میبینم و همه را میبینم .
همه ما مشکل روحی و فکری داریم و نیاز به کمک پس ما تنها میتوانیم با تسلیم شدن به اصول انجمن و در کنار یکدیگر پاک بمانیم .
دوست عزیز زمانی که بول کنی که شکست خودی و کم آوردی
اون موقعه هست که بهت کمک میکنند فکر و روح تو را تغذیه میکنند ( با کارکرد دوازده قدم با صحبت کردن )
حالت خوب میشه ، جسمت خوب میشه ، ما هم یک روزی بهبود پیدا میکنیم .کم کم پاکیمان که آمد بالا از این افسردگی رها میشویم
این زنجیرها از دست و پایمان برداشته میشه عزیز میشی . اینها زمانی اتفاق میافته که قبول کنی شکست خوردی
اگه قبول نکنی هنوز برای پیروزی جنگ میکنی پیروزی در هیچ زمانی حاصل نمی شود
فقط خواب و خیال است . این همان فنداسیون قدم یک همین است . این طوری هست که میتوانی نجات پیدا کنی و آزاد بشی
تنها لازم هست تو یک اشاره کنی دوستان انجمن مثل فرشته های نجات بتو کمک میکنند و تو را بسمت پیروزی و آزادی راهنمایی میکنند
من که فکر میکردم هیچ راهی نداره من که فکمیکردم اگر لبی که خورده به بافور شسته میشه با کافور
این طوری نیست این فکر بیمار من بود . امروز راهی هست که من مجبور به مصرف نیستم
امروز من مجبور نیستم تحقیر بشم . امروز من مجبور نیستم تنها و بیکس بشم . امروز من مجبور نیستم در خیابان بخوابم و آواره بشم
امروز من مجبور نیستم حرف بشنوم . تو میتونی رها بشی آزادبشی و رستگار بشوی . انشاءاله همه ما آزاد میشویم . رستگار خواهیم شد .
اینقدر مواد به من تازیانه زد اینقدر من دربدری کشیدم اینقدر من به زمین خوردم
تازه فهمیدم که من زندگیم غیر قابل تحمل شده و غیر قابل ادره شده .هر زمانی که تو گفتی من نمی توانم و نیاز به کمک دارم آن زمان هست که می توانی موفق بشوی . هر زمانی که تو گفتی من ناتوانم تو می توانی توانایی خودت را پیدا کنی و استفاده کنی.
من امروز پول دارم ماشین دارم امکانات آسایش دارم ولی اختیار مصرف هیچ کدام از اینها را ندارم .
چونکه مواد به من دستور می داد . خمار در خانه افتاده بودم . بهترین میوه ها را در یخچال داشتم اما اختیار استفاده از آنها را نداشتم . چونکه خماربودم و نمی توانستم بدون دستور مواد از جایم بلند شوم .
من زمانی که در دوران مصرف با خودم صادق می شدم یک لحظه می رفتم به درون خودم ، و دلم می شکست .
خودم می دیدم که مواد یک کاری با من می کنه که من نمی خوام باشم . یک شخصیتی از من داره می سازه که من دوست ندارم اینجور شخصیتی داشته باشم . غافل از اینکه من هیچ چیزی از بیماری خودم نمی دانستم .
ما آزاد می شویم ما دیگه نیازی به دربدری و اجباری به آوارگی نداریم از کی بگیرم از کجا پول تهیه کنم در کجا مصرف کنم .
از غل و زنجیر خلاص می شویم . اینجا بدنبال جادو و جادوگری نگردد اینجا با جادو کسی تغییر نمی کنه
پس اینجا باید چکار کنم تا رشد کنم و تغییر کنم . اینجا باید عمل کنیم اینجا باید عملکرد داشته باشیم
NA از من عملکرد می خواهد . فقط بیاییم انجمن و جلسه قدم بطور مرتب و بدون هیچ گونه وقفه :
گوش بکنیم – بشنویم – مشارکت بکنیم – به مشارکتها گوش کنیم == هیچ سودی بحالت نداره امروز باید عملکرد داشته باشی باید اینها را باید ببری در زندگی خودت به اجراء در بیاوری امروز باید تغییر کنی
وقتی اینجا می گویی تسلیم ، باید همه جا تسلیم بشوی . وقتی اینجا می گویی که من حق انتخاب ندارم باید حق انتخاب را از خودت بگیری
من امروز چه حقی دارم که انتظارات بیجایی از خانوده ام داشته باشم بخاطر قطع مصرفم ( من ماشین می خوام ، من خونه میخوام ..)
این حق ها را هم باید از خودت بگیر ی . و همیشه این را بخودت بگو . من یک راهی را داشتم می رفتم که اونهای که این راه را قبل از ما رفتند الان زیر خاک هستند . تو باید قدم یکی زندگی کنی تسلیم به عجز و من هیچ چیزی نیستم . اگه تو امروز در برنامه می گویی من تسلیم هستم . آیا صادقانه در زندگی خودت هم تسلیم هستی آیا اسماعیل وقتی به خانه می رود و شام آماده نیست آیا می پذیرد و قبول
می کند یا به زمین و زمان فحش می دهد . تو باید هر روز باید قدم یکی زندگی کنی ، تو باید این قدم را در زندگی خودت به اجراء در بیاوری . ما امروز با این ویژیگی ها و با این تفاسیر می توانیم از ارمغانهای انجمن استفاده بکنیم و آنها را بدست بیاوریم .
ما یک عمر بدنبال امیدمان می کشیدیم اما نتوانستیم آن را بدست بیاوریم .
حالا این امید را کی به ما داد ، دوستان همدردمان که با مشارکت کردنشان می گویند . امروز من فهمیدم که چکار کنیم .امروز فهمیدم که چگونه دیگران را دوست داشته باشم . امروز یاد گرفتم دیگران را چگونه بپذیرم . اسماعیل هیچ زمانی نگذار شمع وجودت و امیدت خاموش بشه . تو با امید میتوانی به آن چه آرزو داری برسی . ایمان و اعتقاد پیدا بکنی . معجزه و اتفاق قشنگ روحانی در تو خواهد افتاد
به وجود خودت افتخار بکن . از لبخند فرزندت و همسرت و مادرت لذت ببری . ما می توانیم هدمند زندگی بکنیم ، ما سالها آرزوی مرگ میکردیم ، امروز برای زندگی خودم هدف دارم . و برای رسیدن به آن هدفم دارم تلاش می کنم . اون طرف داستان داشتم برای مرگ خودم تلاش می کردم . اما این طرف داستان برای رسیده به اهداف زیبا و قشنگ خودمان داریم تلاش می کنیم .
دستهایمان را می گیرند کمکمان می کنند همه این کمکها به واسطه اقرار کردنم صورت گرفت .
من کجا برم بهتر از اینجا ، دوست همدرد ما یک عمر گفتیم که می تونیم بجایی نرسیدیم .
اما امروز در اینجا می گوییم که من نمی توانم و نمی دانم و نمی توانم ، اما خیلی جالبه که وقتی اینها را می گویم به همه چیز می رسم .
خیلی حرف بزرگ و مهمی هست و این پاراگراف خیلی با من حرف میزنه ، و خیلی با من حرف داره .
اسماعیل از خودت سوال کن به کجا میخوای بروی . از دربدری و تخریب آمدیم . من و تو عاجز و ناتوان بودیم .
اما امروز به لطف خداوند آمدم توانمند شدم بعدش می خواهم چکار کنم به کجا بروم بسیار مهم است

برای خودت هدف درست کن :
هدف کوتاه مدت : تولد یکسال پاکی را بگیرم . من میخواهم چندین سال پاکی ام را ببینم . اعتبارم را بدست بیاورم .
هدف بلند مدت : من می خواهم آدم بشم . انسان باشم . و انسان بمانم . من می خواهم یک انسان با شخصیت درونی خوب بشوم .
من نمی خوام یک سخنران خوبی بشوم ، یا معلم خوبی شوم ، و یا دانشمند بشوم . من آمده ام تا اینجا آدم بشوم . خیلی باید روی خودم کار بکنم .
ما امروز مکتب عشق NA را پیدا کردم . این قدمها و این ابزار ها را پیدا کردم . باید سعی کنیم و تلاش کنیم . خدایا کمکم کن تا همیشه از این عالم استفاده کنم . و یک آدم خوبی بشوم . همون آدمی که اجتماع می خواهد . همون آدمی که خودم دوستش دارم . قابل قبول بشم و دانشی که بدست آوردم بتوانم به دوستان همدردم انتقال بدهم .
انشاءالله بتوانیم با کمک هم یک زندگی با نشاطی برای خودمان درست کنیم و بتوانیم یک پیامی باشیم برای یک دوست همدرد .
صفحه ها: 1 2
لینک مرجع