تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: دارم ازتو مینویسم که نگی دوست ندارم...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت
ندارم از تو که با یه
نگاهت زیرو رو شد روزگارم...



[تصویر: download?mid=1%5f4681142%5fADXHtEQAAJM0T...p;inline=1]
چون كه از همیشه دیوونه ترم با من باش
چون كه آبروی عشق و میخرم با من باش
چون كه بدجوری سزاوار توام با من باش
حالا كه حوصلتو سر میبرم با من باش
گلكم نازكم گله كم كن كمكم كن كمكم
باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر باشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش كه چشم من آفتاب میخواد
گلكم نازكم گله كم كن كمكم كن كمكم
چون كه از همیشه دیوونه ترم با من باش
چون كه آبروی عشق و میخرم با من باش
چون كه بدجوری سزاوار توام با من باش
حالا كه حوصلتو سر میبرم با من باش
گلكم نازكم گله كم كن كمكم كن كمكم
باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر باشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش كه چشم من آفتاب میخواد
گلكم نازكم گله كم كن كمكم كن كمكم

همسفر!


در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...

دل من مي شكند

چه دل است اين دل من؟
كه زيك لرزش اشك
بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري
دل من مي شكند
چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

هر كجا اشك يتيمي رنجور
مي چكد بر سر مژگان سياه
هر كجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
در مزاري كه زني ناله كند در عزاي پسرش
يا يتيمي كه كند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين كبوتر را
يا يكي بچه گنجشك كه بشكسته پرش
دل من مي شكند

حالت دختركي كوچك و تنها و فقير
كه به حسرت كند از شيشه اشك به عروسك نگه گاه به گاه
وز دل تنگ كند ناله و آه
ناله پيرزني غمزده و دست تهي
كه ندارد نفسي
ضجه مرغ اسير
كه كند ناله به كنج قفسي
هق هق مرد اسيري كه بلا ديده بسي


حالت دختر زشتي كه ز شرم
رو ندارد به كسي
دل من مي شكند

هر كجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بوي طلاق
وز پراكندگي غافله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
آن زماني كه بدنبال شهيد

مادر داغ به دل
سينه مي كوبد و مي نالد و مي گريد زار
همچنان ابر بهار
يا زماني كه نشيند در اشك
بر سر سنگ مزار
و به فرياد كند نام پسر را تكرار
دل من مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه دل است اين دل من
دلم از ناله مرغان چمن مي شكند
ز خيال غم مردم دل من مي شكند
دلم از داغ شهيدان وطن مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه كنم دل من مي شكند




می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت

مینوسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

مینویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد....

تحقیر می­شدم که تو قد جهان شدی

با روح بغض کرده من مهربان شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو

در این دو قطب یخ­زده آتشفشان شدی

و من تمام وسعت خود را دعا شدم

شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی

روح مرا سکون عجیبی گرفته بود

دریا شدی و باد شدی و بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دستهای خاک

تو آمدی و بال مرا آسمان شدی

تاریک بود دخمه بختم که آمدی

تنهاترین ستاره این کهکشان شدی

چیزی نداشتم همه از دست رفته بود

اما برای من تو زمین و زمان شدی

فرقی نمیکند که به هم می­رسیم یا...

در سینه ­ام برای ابد جاودان شدی
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم ...
دارم ازتو می نویسم
که بگم تا آخرش باهاتم حتی با اینکه تنهام گذاشتی من کنارت میمونم
میمونم تا ثابت کنم چقدر عاشقم
میمونم تا ثابت کنم چقدر واسم مهمی
حتی اگه بهم توجه نکنی
حتی اگه بگی دوسم نداری
تو را گم می کنم هرروزو پیدا می کنم

هرشب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم

هرشب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند

آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم

هرشب

تماشایی است پیچ و تاب آتشها خوشا

برمن

که پیچ وتاب آتش را تماشا می کنم

هرشب

مرا یک شب تحمل کن که تا باورکنی

ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم

هرشب

تمام سایه ها را می کشم تا روزن

مهتاب

ظهورم را زچشم شب حاشا می کنم

هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای

خویش

چه بی آزاربا دیوارنجوا می کنم

هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه راتا صبح معنا می کنم

هرشب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم

هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی درانزوای خویش

چه بی آزار با دیوارنجوا می کنم
هرشب
مثل همیشه برای تو می نویسم...
تو به نیت هر که دوست داری بخوان!!!
می دانم که نمی خوانی!
می دانم که نمی دانی!
حتی می دانم که گوش هم نمی دادی!
ولی من می دانم که هنوز همانم که دوستت داشت!
اما کمی شکسته تر...
گاهی دل نوشته هایم تلخ و گزنده می شوند چه کنم دلم پر است...
صفحه ها: 1 2
لینک مرجع