تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: ازدیدگاه بیل(راه رسیدن به خدا)
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2
راه رسیدن به خدا

من مومنی معتقد، هم در زمینه ارشاد کردن و هم در زمینه عبادت هستم. کاملاً آگاهم و خاضعانه اعتراف می کنم که شاید ارشادهای من بری از اشتباهات نباشد.

لحظه ای که گمان برم راهی روشن و شفاف به سوی خدا پیدا کرده ام، آنقدر خودخواه شده ام که ممکن است دچار مشکلی بزرگ شوم.

هیچ کس به اندازه کسی که خیال می کند مستقیماً در تماس با ذات الهی است خود را دچار اندوهی بی ثمر نساخته است. (برگرفته از کتاب از دیدگاه بیل)
دستکاری پیش از مصلحت اندیشی

اغلب ما چنین گمان داریم که افراد با شخصیت خوب همیشه مورد قبول همگانند. در اصل شخصیت خوب همان چیزی است که فرد برای رسیدن و رضایت از خود به آن احتاج دارد. به کمک اصول اخلاقی و راست کرداری بهتر و آسان تر به آن چیزی که احتیاج داریم می رسیم. اما گاهی که لازم است بین داشتن منش خوب و زندگی راحت انتخاب انجام دهیم، اغلب ساختن شخصیت فدای تلاش ما برای یافتن آن چیزی می شود که به گمانمان شادی نام دارد.
کمتر پیش می آید که خودسازی و ساختن شخصیت فی النفسه عمل مفیدی بیاوریم. هیچ گاه عشق به خدا و همنوع، صبر و بردباری و درستکاری را اساس و پایه زندگی مان قرار نداده ایم.

[center]««« »»»[/center]

[b]چگونگی تبدیل نتایج و عقاید ذهنی را به نتایج عاطفی مناسب و بالطبع آن نتایج عاطفی آسان، ساده و زندگی راحت، مسئله اساسی زندگی است.(برگرفته از کتاب از دیدگاه بیل)

در ابتدای برنامه و زمانی که برای اولین بار بیل اقدام به نوشتن چگونگی عملکرد کرد به جای قدم های پیشنهادی از واژه دستورالعمل استفاده نمودکه با واکنش اعضای اولیه آن را تغییر داد اما به واقع برنامه برای کسانی که میل به تغییر دارند همان دسورالعمل است، گاه دست برداشتن از بعضی لذات و در پیش گرفتن راه درست تر سخت است، اما این جهاد نفس برای رسیدن به آرامش نیاز است، در واقع همانطور که در قدم سوم کتاب بزرگ الکلی های گمنام مطرح می شود، ما اسیر نوعی خودخواهی مفرط هستیم که زیربنای بسیاری از نواقص اخلاقی دیگر در ما خواهد شد، آنچه باعث می شود ما نتوانیم دست از زندگی گذشته خود برداریم ترس است. اگراین ترس را به کنار گذاشته و راه درست را، هرچند سخت تر باشد درپیش گیریم و به خدا و بندگانش با عشق بنگریم و به آنها خدمت کنیم، شادی و آرامش کوچکترین دست آورد این نوع زنگی خواهد شد.
[center]((فقط سعی کنید)) [/center]
در دوران نوجوانی ام مجبور بودم نقش یک قهرمان را بازی کنم زیرا در واقع قهرمان نبودم. مجبور بودم یک موسیقیدان باشم زیرا نمی توانستم هیچ آهنگی بنوازم. ناچاربودم در یک مدرسه شبانه روزی، مبصر کلاس باشم. به ناچار در هرکاری باید اولین می بودم چرا که در قلب لجوج خود حس می کردم در بین مخلوقات خداوند، از همه کمترم. نمی توانستم احساس شدید حقارت را بپذیرم و بنا براین برای آن که کاپیتان تیم بیس بال باشم مبارزه می کردم و همچنین نواختن ویولون را آموختم. باید همواره برترین می بودم. اصلی که زندگی ام را بر پایه آن بنا نهاده بودم (( همه یا هیچ )) بود.
[center]««« »»»[/center]
« خوشحالم از این که برای آن شغل جدید، قصد تلاش دار. اما اطمینان حاصل کن که تو تنها قصد(( تلاش کردن )) داری. اگر خودت را درگیر این نگرش کنی که ((من باید موفق شوم، من نباید شککست بخورم، من نمی توانم شکست را بپذیرم)) آن وقت است که عملاً عدم موفقیت خود را تضمین کرده ای. این قضیه می تواند برگشت به الکل را هم تضمین کند. اگر فقط به امور مخاطره آمیز همچون تجربیاتی سودمند بنگری، آن وقت همه چیز بر وفق مراد خواهد بود.)) ( از دیدگاه بیل)
1- الکلی های گمنام، دستاوردهای قرن، ص 53
2- نامه، 1985

تجربه : من در گذشته بسیاری از اوقاتم را صرف جلب رضایت دیگران می کردم و این در واقع به دلیل تهی بودن من(داشتن خلاء روحانی) و نیاز به داشتن رضایت از درون بود این امر وقتی در حد معقول باشد کاملاً در وجود هر انسانی طبیعی است(داشتن احترام) اما مسئله این بود که من هچ گاه این قضیه را در حد معقول نگاه نمی داشتم و به دلیل اینکه همیشه احساس می کردم احترام دیگران را ندارم(خود کم بینی) بیشتر وقت زندگی ام در اینکه دیگران راجع به من چه فکری می کنند گذشت. این پایان این فرآیند نبود و من همیشه منتظر نتیجه عملم بودم و این انتظار احساس ترسی را در من بوجود آورد که کشنده بود. کم طاقت شدم و هر بار زمین خوردن مرا ضعیف تر کرد و عاقبت هم با یک معجزه نجات پیدا کردم، آخرین باری که قبل از ورود به انجمن زمین خوردم دیگر قدرت بلند شدن نداشتم اما به ناگاه نیروی قدرتمندی(که بعداً فهمیدم دستان مهربان خداوند بوده) مرا از جا بلند کرد. در ابتدای ورود به انجمن این فکر در من شکل گرفت که دیگر شکست نخواهم خورد اما پیشتر که رفتم به خصوص با کارکرد 12 قدم متوجه شدم که هنوز هم دیگران به همان شکلند و من نیز؛ من در گذر 12 قدم آموختم که تنها با تکیه به خداوند باید حرکت کنم و درست است که به پیروزی فکر می کنم اما اگر شکست هم خوردم مأیوس نمی شوم و دوباره با اتکاء به خداوند بر می خیزم و با نگاهی عمیق به پشت سرم علت شکستم را فهمیده و سعی می کنم از آن درسی بگیرم و دیگران را نیز در تجربه خود سهیم کنم. ما اکنون توان آن را یافته ایم که مصیبت را با آرامش خنثی کنیم و این آرامش تنها با حرکت امکان پذیر است، سکون و رکود مرگ آور است باید با جریان هستی همساز شد.
نشستن و از دیگران ایراد گرفتن
سال ها بدون دریافت نتیجه ای خاص در احوال دیگران دقیق می شدم و ایرادهای آنها را گوشزد می کردم. به نظرم وظیفه داشتم که شرایط را بهبود بخشم. از طرف دیگر به ندرت کسی می توانست در مورد کارهایم نظری اصلاحی به من بدهد. بر این اساس می بایست با رنج و مشقت بیشتر از حد مطلب را از دل تجربه بیاموزم.
وقتی سعی در غلط یابی از کار دیگران داشتم از قضاوت خود در مورد درستی یا نادرستی کار آنها واهمه داشتم. تنها نتیجه کار من آن بود که مشکلات زیادی را ایجاد می کردم که مانع از درک متقابل من و مخاطبم می شد. در الکلی های گمنام قانونی است که می گوید : (( تجربه حرف اول را می زند نه قوانین اجباری )) اگر می خواهیم حرف هایمان مورد قبول دیگران واقع شود می بایست خود آنها را اجرا کنیم و از زیادی نصیحت بپرهیزیم. دوصد گفته چون نیم کردار نیست. ( از دیدگاه بیل)
تجربه : یکی از خصوصیات بارز من در زندگی خودخوای آشکار و نهانی است که من دارم. این که می گویم آشکار و نهان علت دارد. چراکه در برخی مواقع متوجه آن می شوم و در بسیاری از موارد حتی فکرش را هم نمی کنم که ممکن است رفتار من خودخواهانه باشد. از دل این خودخواهی رفتارهای نادرست بسیاری بیرون می آید که یکی از آنها قضاوت در خصوص دیگران است. اینکه این قضاوت درست یا غلط است مسأله ثانوی است. مشکل اصلی اینجاست که نفس قضاوت کردن در من ایجاد ترس می کند و همیشه احساس می کنم افرادی که در خصوص آنها قضاوت کرده ام تلافی می کنند و چون زندگی من خالی از ایراد نیست این ترس با هر بار قضاوت کردن بیشتر می شود و برای من که ترس ها یکی از ارکان اساسی زندگی ام است احمقانه ترین کار اضافه کردن ترسهای جدید به زنگی است. نکته بعدی اینجاست که زیاده حرف زدن و عمل نکردن باعث می شود به آرامی حتی حرف های خوب من بر دیگران تأثیری نداشته باشد. تجربه شخصی من در برنامه این بوده که هرگاه 12 قدم را تنها تجزیه و تحلیل کردم و از آن صحبت نمودم کمترین میزان ارتباط را با دوستان بهبودی داشته و کمترین کمک را نموده ام. بخاطر داشته باشیم که زندگی ما در برنامه مستقیماً بستگی به این دارد که همیشه در فکر دیگران و پیدا کردن راهی برای رفع نیازهای آنها دارد و هنگامیکه این اساسی ترین شاهراه برنامه مسدود است ما مجبوریم که به میانبرها و راههایی برویم که سنگلاخ است. به هر جهت دیگران بسیار خوب متوجه می شوند که من تا چه حد به گفته هایم عمل می کنم. در مورد خود و بسیاری از دوستان دیگر گاه تجربه کرده ام که تنها صحبت می کنم و در خفا گاه خود نیز صحبتهای خودمان را نقض می کنیم. بنابراین نکته مهمی را دریافتم که وقتی را که صرف قضاوت در خصوص رفتار دیگران می کنم کاملاً تلف کرده و معمولاً در همان زمانی که از نقائص دیگران صحبت می کنم، خود به شکل شدیدتری همان نواقص را دارم.
رنج و رشد

((سالها پیش عادت داشتم با افراد رنج کشیده ابراز همدردی کنم. اکنون دلم فقط برای کسانی می سوزد که اسیر جهالت خویشند. همان افرادی که معنا و فایده اصلی درد را درک نمی کنند. ))

« « « » » »

روزگاری کسی اظهار کرد که درد، معیاری برای بهبود روانی است. حال چگونه ما اعضای الکلی های گمنام می توانیم صمیمانه با این فرد هم عقیده باشیم؟ ما که می دانیم به ناگزیر، محنت الکلیسم بر عقل غلبه می کند و آرامش نیز مغلوب آشوب عاطفی می شود.

« « « » » »

(( ایمانت را عمیق تر کن. رخساره ات را به سوی بینش استوار نگه دار ولو اینکه حتی در حال حاضر برای یک لحظه هم چیزی نبینی.)) ( از دیدگاه بیل )
برداشت : در قسمتی از راه نجات در کتاب بزرگ الکلی های گمنام مطرح می شود که مصیبت مشترکی که داشته ایم ما را به هم نزدیک کرده اما انچه که مانند سیمان ما را محکم به هم متصل می کند راه حل مشترکی است که برای بهبود از بلای الکلیسم یافته ایم. این تفاوت عمده نوع پیشین زندگی ما و نوع کنونی آن است در گذشته تنها رنج می کشیدیم و ناله و افغان به راه می انداختیم و هیچ یک از ما نمی توانستیم برای همدیگر کاری انجام دهیم. اما برنامه این قابلیت را به ما داد که درک کنیم اینجا کوری می تواند عصا کش کور دیگر باشد و مجبور نیستیم زیر شکنجه الکلیسم زندگی کنیم و این یعنی پایان رنج بیهوده، این که عنوان می کنم رنج بیهوده به این دلیل است که نوع دیگری از درد در برنامه هست که حتماً تمام ما آن را تجربه می کنیم و آن دو نوع رنج در خصوص نواقص اخلاقی مان است. اول هنگامیکه ما از نقصی استفاده می کنیم و بدلیل کسب بینش روحانی در برنامه، روحمان در تعارض با رفتارمان به تلاطم در می آید و باعث می شود درد بکشیم. دوم هنگامیکه با وجود داشتن اختیار در استفاده از نقصی، پرهیز کرده و از آن استفاده نمی کنیم. اینجا درد ناشی از وسوسه هوای نفس ما را می آزارد و آن زمزمه اغواکننده همیشگی که در درون ما برای سوء استفاده از غرائز خدادادی هست به گوش می رسد. در مورد درد اول اغلب دو راه را بر می گزینیم، راه اول بازگشت به مسیر برنامه و راهی است که خداوند برای ما در نظر گرفته و دوم ادامه دادن به رفتار غلط که شاید در دنباله با گذشت زمان و فراموشی باز ما را به ورطه نابودی بکشاند. اما در خصوص درد حاصل از عدم استفاده از نقایص اخلاقی، این از آندسته رنج هاست که به جان می خریم و در پس آن رشد روحانی انتظار ما را می کشد و شاید برای ما مفهوم جهاد با نفس را داشته باشد.
(۲-۶-۱۳۸۹ ۰۷:۵۵ صبح)فرید نوشته شده توسط: [ -> ]رنج و رشد

((سالها پیش عادت داشتم با افراد رنج کشیده ابراز همدردی کنم. اکنون دلم فقط برای کسانی می سوزد که اسیر جهالت خویشند. همان افرادی که معنا و فایده اصلی درد را درک نمی کنند. ))

« « « » » »

روزگاری کسی اظهار کرد که درد، معیاری برای بهبود روانی است. حال چگونه ما اعضای الکلی های گمنام می توانیم صمیمانه با این فرد هم عقیده باشیم؟ ما که می دانیم به ناگزیر، محنت الکلیسم بر عقل غلبه می کند و آرامش نیز مغلوب آشوب عاطفی می شود.

« « « » » »

(( ایمانت را عمیق تر کن. رخساره ات را به سوی بینش استوار نگه دار ولو اینکه حتی در حال حاضر برای یک لحظه هم چیزی نبینی.)) ( از دیدگاه بیل )
برداشت : در قسمتی از راه نجات در کتاب بزرگ الکلی های گمنام مطرح می شود که مصیبت مشترکی که داشته ایم ما را به هم نزدیک کرده اما انچه که مانند سیمان ما را محکم به هم متصل می کند راه حل مشترکی است که برای بهبود از بلای الکلیسم یافته ایم. این تفاوت عمده نوع پیشین زندگی ما و نوع کنونی آن است در گذشته تنها رنج می کشیدیم و ناله و افغان به راه می انداختیم و هیچ یک از ما نمی توانستیم برای همدیگر کاری انجام دهیم. اما برنامه این قابلیت را به ما داد که درک کنیم اینجا کوری می تواند عصا کش کور دیگر باشد و مجبور نیستیم زیر شکنجه الکلیسم زندگی کنیم و این یعنی پایان رنج بیهوده، این که عنوان می کنم رنج بیهوده به این دلیل است که نوع دیگری از درد در برنامه هست که حتماً تمام ما آن را تجربه می کنیم و آن دو نوع رنج در خصوص نواقص اخلاقی مان است. اول هنگامیکه ما از نقصی استفاده می کنیم و بدلیل کسب بینش روحانی در برنامه، روحمان در تعارض با رفتارمان به تلاطم در می آید و باعث می شود درد بکشیم. دوم هنگامیکه با وجود داشتن اختیار در استفاده از نقصی، پرهیز کرده و از آن استفاده نمی کنیم. اینجا درد ناشی از وسوسه هوای نفس ما را می آزارد و آن زمزمه اغواکننده همیشگی که در درون ما برای سوء استفاده از غرائز خدادادی هست به گوش می رسد. در مورد درد اول اغلب دو راه را بر می گزینیم، راه اول بازگشت به مسیر برنامه و راهی است که خداوند برای ما در نظر گرفته و دوم ادامه دادن به رفتار غلط که شاید در دنباله با گذشت زمان و فراموشی باز ما را به ورطه نابودی بکشاند. اما در خصوص درد حاصل از عدم استفاده از نقایص اخلاقی، این از آندسته رنج هاست که به جان می خریم و در پس آن رشد روحانی انتظار ما را می کشد و شاید برای ما مفهوم جهاد با نفس را داشته باشد.
تصورات می توانند سازنده باشند
به خاطر می آوریم که برای خلق واقعیت از الکل چقدر نیروی تخیل را هدر دادیم. با آن نوع تفکر اخت شده بودیم. اینطور نیست؟ و گرچه امروز دیگر پاک هستیم، آیا هنوز همان کارها را انجام نمی دهیم. هنوز به تصور متوصل نمی شویم؟
شاید مشکل در به کار بردن تخیل نبود. شاید مشکل اصلی ناتوانی ما از هدف دادن به این تخیلات بود. هیچ مشکلی در مورد تخیل سازنده وجود ندارد، چرا که هر پیشرفت قابل ملاحظه ای متکی به این نوع تخیلات است. هیچ کسی بدون داشتن تصوری از خانه مورد نظرش نمی تواند آن را بسازد. (از دیدگاه بیل)

برداشت : مصرف الکل و مواد مخدر حرکتی است بر خلاف اصلی ترین غریزه هر انسان، یعنی میل به زیستن، اینگونه است که هر انسانی تمایل دارد بیشتر و بهتر زندگی کند و هر عقل سلیمی می داند که مصرف مواد و الکل به سلامتی لطمه می زند، حتی ما الکلی ها و معتادان که دچارتوهم های شدیدی هستیم در لحظاتی که هشیاریم به این مسأله اعتراف می کنیم بنابراین باید دستاویز مورد قبولی برای ادامه مصرف درست شود و چون این مسأله در دنیای واقعی امکان پذیر نیست، بنابراین دست به دامن تخیل گردیده و به گونه ای می خواهیم به مصرفمان جنبه ای واقعی و قابل قبول داده و قوای تخیلمان را که هدیه ای گرانبها از جانب خداوند است در این راه تلف می کنیم. اما با قطع مصرف ما از گونه زنگی گذشته خود جدا شده و در ابتدا همچنان با تمیز زیستن عجین نیستیم و تخیلمان بر خلاف جسممان در حرکت است(حرکت قوای فکری بر خلاف قوای جسمی ) و هنوز در همان عالم پیشین سیر می کند اما روحمان در حالت بینابینی قراردارد و بر اثر تجربه ای روحانی هر چند کوچکی هم که پیش آمده باشد این سوال برایش مطرح است که آیا ما در گذشته درست فکر می کردیم. ادامه روند بهبودی به ما این کمک را خواهد کرد که به بیداری روحانی بیشتری دست یابیم و این خود سلامت عقل بیشتری را در پی خواهد داشت. قوای تخیل ما هدیه ای گرانتبهاست و این سوال اساسی مطرح است که کدام موفقیت بزرگ را در تاریخ بشر می توان پیدا کرد که قبل از به وجود آمدنش در ذهن آفریننده اش نقش نبسته باشد بهترین ساخته های دست بشر زائیده تخیلاتی است که در بسیاری از اوقات در زمان خود خنده دار و چالش برانگیز بوده اند همانند پرواز برادران رایت که بسیاری از روزنامه نگاران با اینکه این پرواز را با چشم خود دیده بودند جرأت نوشتن آن را در روزنامه هایشان نداشتند. برنامه دوازده قدم بناست در زندگی ما تغییر ایجاد کند و مسیر تغییر تخیلات ما قدم یازدهم است. آنجاست که ما سعی خواهیم کرد خواست خودمان را با خواست پوردگار هماهنگ کرده و مسلماً تخیل ما دیگر از نوع خیالات باطل خودگرایانه نخواهد بود، چرا که در آن هنگام خودمحوری شدید ما از بین رفته و خداوند محور زندگی ماست. پس از مدتی زندگی در برنامه شک خود را از دست می دهیم که افکار ما برخاسته از حالات روحانی ماست و هنگامیکه وضعیت روحانی ما خوب است تخیلات ناشی از این وضعیت حتماً درست است و در رسیدن به هدف غائی ما که همان تغییر مثبت است ما را راهنما خواهد بود.
مسئله اساسی دیگر اینجاست که اگر این تخیل به یک حس ششم قوی مرتبط با خداوند تبدیل نشود موفقیت های ما در برنامه دوازده قدم کوچک خواهد شد و در واقع می توان گفت که در اینجا هر که بامش بیش برفش بیشتر. هر چه تخیلات ما وسیعتر باشد (البته هنگامی که مبتنی بر خودخواهی نبوده و بر خواست خدا استوار باشد) نتیجه اعمال ما بهتر خواهد شد.
عبادتی که تحت فشار انجام گیرد

هر گاه خود را تحت تنش شدیدی حس می کنم، مدت طولانی تری را صرف پیاده روی روزانه می نمایم و به آرامی نیایش آرام بخشمان را مطابق ریتم قدم ها و نفس هایم در حین پیاده روی تکرار می کنم.
اگر احساس می کنم که دیگران تا حدی عامل رنجم شده اند سعی می کنم این جمله را تکرار کنم : (( خدایا آرامشی به من عطا فرما که به واسطه آن بهترین این افراد را دوست بدارم و هرگز از بدترین شان نهراسم.)) روش شفا بخش و مطبوع تکرار که گاهی در طی چندین روز نیاز به انجام دارد به ندرت در بازگداندن من به یک موازنه و ارتباط عاطفی سالم با شکست مواجه شده است.(از دیدگاه بیل)

برداشت : در صفحه 211 کتاب بزرگ الکلی های گمنام از دو نوع تجربه روحانی صحبت شده یکی تجربه روحانی آنی و ناگهانی و دومی نوع آموزشی در خصوص تجربه آموزشی برداشت من این است که با رفتن به جلسات و کارکرد صحیح قدم ها ما به درکی جدید از زندگی می رسیم و زندگیمان تغییر می کند. در انجام این فرایند پس از کارکرد قدمهای 1 الی 9 به دو قدم ده و یازده توجهی ویژه نشان می دهیم ، ما به طور مستمر و در طول شبانه روز با استفاده از امکانات قدم دهم به ارزیابی خود پرداخته و در خصوص نقاط ضعفمان به دعا و مراقبه می پردازیم(منظور از نقاط ضعف همان چیزهایی است که گیجمان کرده و برای پیدا کردن راه حل آنها به راهنمائی خداوند نیاز داریم) در این بین از روش های بسیاری می توانیم استفاده کنیم و درکتاب بزرگ الکلی های گمنام یا کتاب 12 – 12 هیچ متد خاصی برای انجام این کار پیشنهاد نشده و این قدم نیز چون قدم سوم شخصی محسوب می شود ، اما در پاراگراف بالا بنیان گزار الکلی های گمنام روشی را پیشنهاد می کند که من خود از آن استفاده کرده و مفید بودن آنرا تجربه کرده ام و آن روش استفاده از عبارات تأکیدی است در این روش با استفاده مکرر از برخی جملات به خود کمک می کنیم که باورمان نسبت به مسأله ای تغییر کند، تکرار عبارات تأکیدی نوعی خداآگاهی را در پی خواهد داشت که این یکی از اهداف مراقبه می باشد. نکته دیگری که از گفتار بیل مستفاد می گردد این است که ما در هنگام رنجیده شدن بیشتر از سایر اوقات به خدا نیاز داریم البته بگذارید جمله ام را اصلاح کنم ما همیشه و در همه حال به خدا نیاز داریم اما در لحظاتی که رنجیده می شویم یا می ترسیم این نیاز را بیشتر حس می کنیم، نیاز به خداوند مثل نیاز به هوا و غذاست همانگونه که ما بدون آنها می میریم اگر خدا نیز در زندگی ما نباشد خواهیم مرد. آخرین مطلب استمرار در ارتباط مداوم با خداوند است بسیاری از اوقات مشکلاتی داریم که علاج آنها تنها در ارتباط خالصانه با خداوند حل می شود اما ما پس از مدتی دعا و مراقبه کردن خسته می شویم و به دنبال راهی میانبر و اسانتر می گردیم، که البته چنین راهی هم وجود ندارد و حتی اگر وجود داشته باشد تأثیر آن دائمی نخواهد بود.گاه حل شدن مشکلات ما در ارتباط مستمر با خداوند امکان پذیر است که هیچ کس نمی تواند مدت زمان آن را تعیین کند. تنها چیزی که می توان از آن صحبت کرد این است که در این روش حصول نتیجه قطعی است.
خلاصی از نقایص
در مقابل نقایصی که در ما وجود دارد و تمایلی به خلاصی از آنها نداریم می بایست خطوط فکری عمیقی را که ترسیم کرده ایم، پاک کنیم.
شاید در برخی موارد بگوئیم : (( من هنوز نمی توانم این عادت را رها کنم ...)) اما ما نباید به خودمان بگوئیم : (( این یکی را هرگز ترک نخواهم کرد!))
لحظه ای که ما می گوئیم ((نه هر گز!)) تفکر ما دریچه لطف الهی را مسدود می کند.چنین شورشی ممکن است کشنده باشد. در عوض می بایست از برخی اهداف محدود خود دست برداریم و به سوی سرنوشتی که پروردگار برایمان مقدر کرده است شروع به حرکت کنیم. (از دیدگاه بیل)
برداشت : سالها مصرف الکل و مواد مخدر در روح و جسم من تأثیر بسیار گذاشته و باعث فرم گرفتن ایده های بخصوصی از زندگی در من گردیده بود که اکثراً غلط بودند، از طرفی شخصیت من به طرز حیرت آوری در مقابل هرگونه تغییری سخت شده بود و غالب تغییرات وجودی من تحت اجبار اتفاق افتاده و معمولاً در جهت مثبت نبودند، پس از آمدن به برنامه متوجه شدم که مصرف مواد و مشروب در من تنها علامتی بیماری بود که شاخه های بسیاری دارد این شاخه ها نواقص اخلاقی من بودند که ویرانگری برخی از آنها دست کمی از مصرف مواد ندارند. گهگاه به نواقص اخلاقی که داشتم پی می بردم اما حتی آنها را مشکل ثانوی هم نمی دانستم و اعتقاد داشتم که تنها چیزی که در من تولید دردسر می کند مشروبخواری و مواد زدن من است واگر احیاناً نواقصی هم داشته باشم برخواسته از این مشکل است بعدا دریافتم اصلا من در اثر ترس و غرور( دو نقص عمده و بزرگ) و به دلیل خودخواهی مفرط آنقدر تحت فشار قرار گرفتم که مجبور شدم مصرف کنم. البته با پدیدار شدن ویارجسمی(عدم کنترل در مصرف) همه چیز تحت الشعاع قرارگرفت . به هر جهت همانگونکه که گفتم بسیار سخت شده و در مقابل تغییر مقاومت می کردم. پس از کارکرد قدم چهارم و پنجم و شناخت اصلی ترین نواقص زندگی ام یعنی غرور، خودخواهی و خودپرستی، نادرستی، بی ملاحظگی، خودپسندی و ترس و وحشتزدگی در قدم ششم متوجه شدم که از دل اینها اطفال ناخلف بسیاری پدید آمده اند که پیله ای شدند پیرامون زندگی من. بدون شک قدمهای شش و هفت جهاد نفس است اما شاید تفاوت در شیوه این جهاد باشد و روش سختگیرانه ای که در سایر مکاتب حاکم است اینجا وجود ندارد . در اینجا مهمترین عامل تمایل به کنار گذاشتن نواقص است اگر ما در مورد نقصی تمایل به کنار گذاشتن داشتیم که بهتر اگرنداریم برای به وجود آمدن تمایل دعا می کنیم اما هرگز نخواهیم گفت که نقصی را کنار نمی گذارزیم چون این حرف دریچه خورشید روحانی را مسدود می کند اما زمانی که بگوئیم فعلاً نمی توانم از این نقص دست بردارم همیشه آن را به عنوان کاندیدایی که می تواند کنار برود حفظ کرده ایم . فراتر از این نکته فروتنی است که در قدم هفتم به آن نیاز داریم هر نقصی که در ما وجود دارد دلیلی دارد و ان خارج شدن یکی از غرایز ما از حال طبیعی است آنچه باعث این خروج شده یا غرور و خوددخواهی بیش از حد ماست و یا غفلت و بی ملاحظگی به هر جهت آنچه باعث می گردد ما از غرایزمان در حد طبیعی خود استفاده کرده و در حقیقت همانگونه که خداوند می خواهد باشیم(دارا بودن فضائل اخلاقی) فروتنی است ما باید آماده باشیم از بعضی امیال خودخواهانه خود دست برداریم و این نیازمند فروتنی است انسان خودخواه زیاده خواه است و زیاده خواهی در ارضاء غرایز اولیه بزرگترین مشکل ماست .
در پناه حق باشید
ممنون فریدجان
صفحه ها: 1 2
لینک مرجع