تالارهاي گفتمان انجمن بانیان جوان

نسخه کامل: ترانه های فایز دشتی
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7
به رخ جا داده ای زلف سیه را...

به کام عقرب افکندی تومه را...

که دیده عقرب جرار فایز...

زند پهلوی ماه چارده را...
بهار آمد گلستان شد مطرا...

شدند از نو عنا دل مست و شیدا...

جوانی کاش فایز بد چو گلشن...

که هر ساله شدی سر سبز و خصرا...
بتا آهسته تر بردار پا را...

ازین دام بلا بردار ما را...

سراغ نیمه جان داری ز فایز...

بیا بستان سر منت خدا را...
اگر خواهی بسوزانی جهان را...

رخی بنما بیفشان گیسوان را...

بت فایز اشارت کن به ابروت...

بکش تیغ و بکش پیرو و جوان را...
مزن شانه به زلف پر شکن را...

مپوش از سنبل تر یاسمن را...

دل فایز وطن دارد در آن زلف...

مکن دور از وطن اهل وطن را...
عجب دارم از آن زلف چلیپا...

که دارد صد هزاران دل در آنجا...

بت فایز،مزن شانه بر آن زلف...

مکن ویرانه خود آن آشیانها...
بگو آن قاصد نیکو لقا را...

ببر بر دوستان پیغام ما را...

همان ساعت که دیدید یار فایز...

به خاطر آورید این بینوا را...
بگو آن قاصد نیکو لقا را...

رسان بر دوستان پیغام ما را...

به هر وقتی که می دارید صحبت...

به خاطر آورید این بینوا را...
به دست آن بت طاووس زیبا...

میان عاشقان شد فتنه بر پا...

دل فایز شب و روز در هراس است...

که ما کشته شویم و یار رسوا...
بتا آهسته تر بردار پا را...

به زندان بلا مگذار پا را...

بیا بنشین به فایز مهربان شو...

جفا بگذار،پیش آور وفا را...
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7
لینک مرجع