دریا بی کران است و زورق من کوچک,
به تو توکل میکنم که همه کس را حمایت میکنی,
با من بمان که ظلمت شب از راه میرسد ,
وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است ,
خدایا ای یاور بی کسان بامن بمان,
در هر لحظه به حضور تو نیازمندم ,
چه چیزی جز لطف تو میتواند ترسها را در هم شکند,
چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد,
در روزهای ابری و آفتابی بامن بمان,
از هیچ دشمنی نمی هراسم چون تو در کنار منی,
آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند,
مرگ هم تلخ نیست,
اگر با من بمانی همیشه پیروزم.
زمان کنونی: ۱-۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ صبح
درود مهمان گرامی! (ورود — ثبت نام)
امتیاز موضوع:
- 2 رأی - میانگین امیتازات : 4.5
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
uosef
مديرسايت بانيان جوان
       
ارسال ها:2,758
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 10572
6655 بار سپاس شده در 1546 ارسال
|
هر روز يك شعر نو
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
   
چشمانت روشن
و چشمانم تاریک
روز را به تو می بخشم
تا شبم را پر ستاره کنی
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۵-۱۳۸۹ ۰۹:۱۹ صبح، توسط uosef.)
|
|
| ۵-۵-۱۳۸۹ ۱۲:۰۴ عصر |
|
محسن_م
مدير انجمن
 
ارسال ها:280
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 91
427 بار سپاس شده در 160 ارسال
|
RE: یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه
كوله بار اي دوستان ما بسته ايم
چونكه ما دل داده ها،دل برده ايم
دوستان ما از تلاش و عزمتان
درس اخلاص عمل بگرفته ايم
و ز محبت هاي ناب مهرتان
چه بسا ما جرعه ها نوشيده ايم
و ز رفاقت ، هم نشيني با شما
ميوه اي بس پر بها ما چيده ايم
وز وفا و پاكي و خوش خويتان
درسهاي زندگي ما خوانده ايم
ما به همراه شما در اين گذر
راه را با جان و دل پيموده ايم
ما ز قعر ويل تا قاف فلك
پندها از اين و آن بنوشته ايم
توشه ي ما دوستان در اين گذر
دلستاني را به از كين جسته ايم
تا نسازد ما جهان بي وفا
دل جفا، پژمرده يا دل مرده ايم
دوستان هرچندگوييم،اندك است
وين قسم ، ما ذره اي ناگفته ايم
جمعتان باشد پر از عشق وصفا
تا زمان بوده و تك تك بوده ايم
آرزوي ما ، علو سرمدي
وين دعاي ما بود ، تا زنده ايم
در اميد از جمع پر لطف شما
اينچنين سازد كه ما هم تشنه ايم
دوستان ما سوي ديگرسرنوشت
گام را در راه ديگر كرده ايم
ورچه دشواراست دوري ازشما
ليك ما اين رسم دنيا ديده ايم
ور چه غم سازد دل ما آتشين
شكر اله كه چه سان دلبسته ايم
اي عزيزان به از جان و روان
ما شمارا دست حق بسپرده ايم
|
|
| ۱۰-۵-۱۳۸۹ ۰۲:۴۸ عصر |
|
محسن_م
مدير انجمن
 
ارسال ها:280
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 91
427 بار سپاس شده در 160 ارسال
|
RE: فقر
فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست .....
فقر ، عرياني هم نيست ......
فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....
فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد .....
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...
[/size
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۵-۱۳۸۹ ۰۳:۲۹ عصر، توسط محسن_م.)
|
|
| ۱۰-۵-۱۳۸۹ ۰۳:۲۷ عصر |
|
محسن_م
مدير انجمن
 
ارسال ها:280
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 91
427 بار سپاس شده در 160 ارسال
|
RE: یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه
دلبر عاشق
من به زلف خم دلبر عاشق ماه شدم
مستي چهره او ديدم مي راه شدم
باصفايي كه بديدم زين طلا واژه عشق
به خداوند قسم عاشق ميگاه شدم
|
|
| ۱۲-۵-۱۳۸۹ ۰۳:۴۲ صبح |
|
uosef
مديرسايت بانيان جوان
       
ارسال ها:2,758
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 10572
6655 بار سپاس شده در 1546 ارسال
|
RE: هر روز يك شعر نو
از من
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد, بيگانه ئي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
"كاو دگر آن دختر ديروز نيست"
"آه, آن خندان لب شاداب من"
"اين زن افسرده مرموز نيست"
گاه مي كوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه مي گويد كه, كو, آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه, اينست آنچه هست
خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم, چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه, اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من, راز زني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه, اينست آنچه رنجم مي دهد
ورنه, كي ترسم ز خشم و قهر تو
چشمانت روشن
و چشمانم تاریک
روز را به تو می بخشم
تا شبم را پر ستاره کنی
|
|
| ۲۱-۵-۱۳۸۹ ۱۰:۲۲ صبح |
|
محسن_م
مدير انجمن
 
ارسال ها:280
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
سپاس کرده: 91
427 بار سپاس شده در 160 ارسال
|
RE: هر روز يك شعر نو
در دلنشینی یک دیدار
فاصله ها فرو میریزند
تپش قلب ها
فریاد سکوت میشوند
و دستها
پلی برای روایت دو احساس
و چشم ها
روشنی فرداهای مجهول
دستان من و تو دور از هم و باهم
خواهند نوشت
در این لحظه های دیر پا
قصه شب ها و تنهائی دل ها را
قصه چشم ها و نگاه های انتظار را
قصه غم ها و اشک های سوزان را
قصه رازها و نیاز های بی پایان را
من و تو دور نبودیم چنین
من و تو هر دو ز یک طایفه ایم
من و تو هر دو ز یک قافله ایم
با من احساس غریبی مکن امروز
من و تو زاده ز یک احساسیم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۱۲-۱۳۸۹ ۱۰:۱۴ عصر، توسط uosef.)
|
|
| ۲۳-۵-۱۳۸۹ ۰۹:۴۸ صبح |
|