جهت دسترسی به تمام امکانات سایت از اینجا در گروه ویژه ثبت نام کنید








ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

سرنوشت من

نویسنده پیام
uosef آفلاین
مديرسايت بانيان جوان
********

ارسال ها:2,758
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
اعتبار: 23
سپاس کرده: 10584
6665 بار سپاس شده در 1549 ارسال
ارسال: #1
سرنوشت من
يكي از مشكلاتي كه براي اكثرما بوجود مي آيد اينست كه فراموش مي كنيم كه از چه جهنمي نجات پيدا كرديم .قبل از ورود به انجمن تمام آرزويم اين بود كه ديگرهيچگونه مواد مخدري استفاده نكنم .وبراي نجات از آن دست به هر كاري زدم.حتي خودكشي .اما رهائي كه پيدانكردم هيچ، مشكلاتم نيز زيادتر شد باكشيدن مواد مختلف وانواع داروها.تا اينكه با انجمن آشنا شدم .دردهاي جسمي كم كم از بين رفت ،بيخوابي ها ،دربدري ها ،چه كنم ،چگونه تهيه كنم ها،رنگ وروي پريده،بي احترامي ها ،بي پولي ،بي حرمتي ها ،و.........تمام چيزهائي كه از كشيدن مواد بدست آورده بودم .ديگر وجود نداشت .تنها نبودم دوستان تازه اي پيدا كرده بودم .راه وروش جديدي پپدا كرده بودم .از همه مهم تر خدا برايم مفهوم تازه تري داشت .داري پول ،شهرت،آبرو ،اعتبار،شده بودم .دنيا برايم رنگ تازه اي داشت.مي توانستم هرچه بخواهم بخورم ( ديگر ترس از خماري نداشتم ) مردمان دنيا گوئي جور ديگر بودند .همه را دوست داشتم .دلم ميخواست فرياد بكشم .كه من نجات پيدا كردم .اما اين خوشي گويا برايم دائمي نمي خواست باشد .كارم را به خاطركس ديگري از دست دادم .مدتي نگذشت كه يكي از عزيزانم فوت كرد.خيلي برايم سخت بود .به جلسه مي رفتم وبه بچه ها مي گفتم كه برايم دعا كنند .خودم نيز دعا مي كردم.هنوز اين مشكل تمام نشده مشكل بعدي از راه رسيد ورشكستگي عاطفي.ازهمسرم جدا شدم.وحرف وحديث ها تازه شروع شد ومشكل پشت سرهم مي امد ومن نالان از اينكه خدايا من كه پاكم چرا هنوز بايد درد بكشم .تا كي بايد تقاص كارهايم را بدهم .باوجود تمام مشكلات به جلسه مي رفتم.با راهنمايم ،وخداوند(كه زندگي وپاكي واميد رابمن داد) درارتباط بودم چون نمي خواستم به جهنم اعتياد فعال باز كردم.جشن دو سالگيم بود از جلسه كه بر مي گشتيم. به پدرم گفتم كه من با دوستام ميام شما برويد.پدرم با لبخند قشنگي گفت :گل هميشه بهارم زود تر بياي تا كيك هاي رونخورديم( او هميشه منو بهارم صدا ميزد ومادرم با او بحث مي كرد به خاطر اسمم .پدرم ميگفت اين بهار من است به من شادابي وزندگي مي دهد.)گويا سرنوشت من به بدبختي نوشته شده بود .اين آخرين جمله اي بود كه از هان پدرم شنيدم.اونا رفتن وبرام دست ت***** مي دادند.من هم با بچه هاي جلسه نيم ساعتي بودم وخدا حافظي كردم وبه سمت خونه راه افتاده چند از بچه ها كه با من بودند .رسوندم خونشون .خيلي خوشحال بودم تلفنم زنگ زد اومدم جواب بدم كه يكهو
چند تا جوان كه مست بودند سر راهم را گرفتند با چاقو تهديم كردند وكيفم را زدند وتوي اون لحظه هيچكس تو خيابون نبود از ترس خشكم زده بود ونميتونستم جيغ بكشم چنان عصباني بودم كه نمي فهميدم چطور رانندگي مي كنم ويكمرتبه كاميوني جلوم سبز شد وتنهاچيزي كه در ذهنم مانده بود صداي تصادف بود .وديگر هيچ. بعد از نه ماه كه بهوش آمده بودم در بيمارستان بودم وپيرزني را بالاي سرم ديدم .(خدايا اين ديگر كيست!من اينجا چكار مي كنم ! خدايا اين مادر من نيست؟چرا خودش است پس چرا اينقدر پير وشكسته شده .مادرم از خوشحالي جيغ ميزد وپرستار راصدا زد .بعد از چند دقيقه پرستارها ودكتر ها بالاي سرم بودند.وبه مادرم تبريك مي گفتند كه خدا منو به اونها دوبار داده .(اگر آدمها در زندگي بقولي يكبار بدنيا مي آيند ما دوبار به دنيا مي آيم ومن يكبار ديگر بدنيا آمدم ولي اينبار فقط مادرم بالاي سرم بود سراغ پدرم را كه گرفتم گفتند به ماموريت خارج از كشور رفته من هم باور كردم چون هر چند ماه يكبار به ماموريت مي رفت. بعد از چند هفته كه در بيمارستان بودم احساس عجيبي داشتم از اينكه نمي تونستم ت***** بخورم حالم گرفته بود.بمن گفتند كه تصادف ناجوري كردم وچند وقته كه بيهوش بودم پاهات شكسته وفعلا نبايد ت***** بخوري منم باور كردم .اما انگار زمانه با من سر ناسازگاري دارد. ومن بايد زجر بكشم .دكترها به مادرم گفته بودند كه بعلت ضايعه نخاعي كه در كمرش بوجود آمده دخترتان فلج شده وكاري از دست ما ساخته نيست {.فقط دعا كنيد زنده بماند ما تلاش خود را كرده ايم .مادرم بيچاره فقط كارش بوده گريه ودعا كردن با تمام اين مشكلات خودش را نباخته وبقول خودش دلش روشن بوده كه خدا همه چيز را درست مي كند وهميشه اين شعارش است كه (زمان هاي سخت هيچ گاه دوام نمي اورند.اما انسانهاي سخت ومحكم چرا ) وبمن روحيه مي داد.وداستان هلن كلر،وداستان ويلما (اولين زني بود كه توانسته بود در يك دوره المپيك سه مدال طلا بگيرد درحاليكه دكترها به او گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند راه برود)واز مادردخترك كه به او گفته بود عليرغم مشكلي كه درپايت داري با زندگيت هركاري كه بخواهي مي تواني بكني،تنها چيزي كه احتياج داري ايمان ،مداومت دركار،جرات ويك روح سرسخت ومقاوم است.پس اگر او توانسته تو هم مي تواني اگر مي خواهي من زنده بمانم بايد حركت كني برايم خيلي سخت بود .پذرفتن اينكه من اينهمه مشكل كه برايم بوجود آمده فلج هم بشوم سخت بود واقعا سخت بود چاره اي نداشتم با وجود اين همه مشكل ، دل بمرگ ندادم تلاش كردم وبا اميد به اينكه روزي من هم مي توانم مثل سابق راه بروم واز اين ويلچير نجات پيدا كنم .بقول راهنمايم :نيازي نيست راجع به اين فكر كنم كه چرا چنين مشكلي رخ داده است اين كلمه هيچ كمكي بمن نخواهد كرد بهتر است باور كنم كه اكنون مبارزه اي در پيش رو دارم وبايد بدانم چگونه مبارزه كنم تا پيروز ميدان باشم.واينكه بزرگترين شكست از دست دادن ايمان است متبرك كسي است كه عليرغم همه رويدادها قلب خود را بسوي خدا مي گيرد ومي گويد خدايا به تو توكل ميكنم.واز خدا بخواهم بجاي اينكه براي تسكين درد م التماس كنم ،توانائي غلبه برآن راداشته باشم .بجاي اينكه نگران خود خود باشم دل به صبري ببندم كه آزاديم را نويد مي دهد.عطائي كن تا ازبزدلي فاصله بگيرم ورحمت ترا نه تنها در موفقيتهايم بلكه آنرا همچنين در شكستهايم احساس كنم.}
توي اين مدت بچه هاي جلسه وراهنمام به ديدنم مي امدند وهمون جا جلسه برگزا ر مي كردند.وازمعجزات خداوند وجلسه برايم تعريف مي كردند كه چطور با اين همه مصيبت ومشكلات وگرفتاريها توانسته باز هم پاك بمانند.واز زندگي لذت ببرند.يكروز راهنمايم گفت كادوئي برايت دارم .انوقت دوستمان (مرحوم هومن را صدا زد همگي زديم زير خنده هومن يكدسته سبزي خوردن آورده بود براي اينكه سبزي پاك كنيم (خدا بيامرز هميشه مي گفت زنها آفريده شده اند فقط براي سبزي پاك كردن وشست شور كهنه بچه ،ظرف شستن ،غذا پختن ،وغرغر كردن ،گاهي هم يك حال به خودشون بدن وبرن روضه غيبت كردن){ هومن متاسفانه بعلت سرطان خون از بين ما رفت روحش شاد } شاد روان هومن از خودش گفت:كه دكترها به او گفته اند كه سرطان خون دارد وچند ماه ديگر بيشتر زنده نيست واو با خنده به آنها گفته كه من فقط براي امروز زندگي مي كنم وروز خوبي خواهم داشت ،وبه روابط تازه ام وآنهائي كه چيزي مصرف نمي كنند وراه تازه اي براي زندگي پيدا كرده اند فكر خواهم تا ماداميكه اين راه را ادامه بدهم از هيچ جيز واهمه اي نخواهم داشت.ودكترها چطور به او هاج واج نكاه كرده اند.وان خدا بيامرز چطور بااين بيماري ساخت وچند صباح اخر عمرش را باپاكي وخوشي گذراند.وقتي هومن از خودش مي گفت از خودم بدم مي آمد كه چرا اينقدر ناسپاسم.......روحش شاد .
بعد از چند هفته كه از بيمارستان مرخص شدم .راهنمايم بمن گفت كه چند هفته بعداز تصادف من پدرم با ماشين تصادف كرده وراننده كه يك مصرف كننده بوده در حال چرت زدن بوده و او رازير گرفته وخودش او رابه بيمارستان منتقل كرده ولي متاسفانه بعلت خونريزي مغزي او جان سپرده.وراننده خودش را به پليس معرفي كرده.وقتي خبر مرگ پدرم راشنيدم دنيا روي سرم خراب شد.ديگر هيچ علاقه اي به ادامه زندگي نداشتم.زندگي بدون پدر برايم پوچ وبي معني بود.مدتي دچار افسردگي شدم. وسر از بيمارستان رواني ها درآوردم.همه چيز را فحش مي دادم حتي خداوند .برايم سخت بود كه اين همه مصيبت براي من .يعني من چكار كرده ام ؟ آيا اينها بخاطر نوشيدن الكل واستفاده از موادمخدر بوده كه خداوند مرامجازات مي كند؟يعني مي شود كه يكنفر اين همه مصيبت ببيند.از هرچه مصرف كننده بود متنفر بودم دلم مي خواست همگي انها بميرند .كه منو بي پدر كرده اند ؟اگر اون لات هاي بي سر پا جلوي من سبز نمي شدند .اين اتفاقات برايم نمي افتاد .از همه ادمها متنفر بودم از اينكه با ترحم بمن نگاه مي كردند.تنها كسي كه توي اين مدت يار وياور بود خداوند ،مادرم ،راهنمايم وبچه هاي جلسه بودند.وهميشه اين دعا را مي خوانديم خدايا مرا وسيله اي براي صلح وآرامش قرار بده بگذار هرجا تنفر است بذر عشق بكارم ،هرجا آزردگي است ببخشايم هركجا شك است ايمان ،هرجا ياس است اميد،هرجا تاريكي است روشنائي وهرجا غم است شادي نثار كنم،پيش از آنكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم ،پيش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم،ودر بخشيدن است كه بخشيده مي شويم ،ودر مردن است كه حيات ابدي پيدا مي كنيم .
بچه ها مي گفتند كه زندگي كار آدمهاي با شهامت است .اولين اصلي كه درجلسات ياد گرفتم جرات وشهامت است .با وجود همه ترسها ودلهره ها بايد آرام به زندگي بپردازم وعشق ورزم به زندگي به مادرم به خداوند ،به تمام كساني كه از بيماري رنج مي برند .
ابزار ودريافت عشق ،اساس زندگي است ،اين امروجه مشترك همگاني است كه ما را بااطرافيان خود مرتبط مي سازد .اعتياد ما را ازدريافت اين ارتباط محروم كرد وما رادر خود محبوس نگاه داشت ،عشقي كه دربرنامه پيدا ميكنيم ،دنيا را دوباره بروي ما مي گشايد .قفس اعتياد راكه زماني درآن محبوس بوديم باز مي كند.از طريق دريافت عشق از اعضا متوجه شدم عشق چيست وچكار مي تواند بكند واستحكامي را كه اين امر به زندگي آنها مي بخشد ،احساس مي كنيم
« سر انجام بايد برروي پاي خود بايستيم وبا زندگي آنطور كه هست روبرو شويم پس چرا از ابتدا اين كار را انجام ندهيم» كتاب پايه
اگر امروز پدرم در كنارم حضور فيزيكي ندارد.اورا در كنارم هميشه احساس ميكنم وهمه جا با من است.محبت پدرانه را از بچه هاي جلسه ودوستاني كه امروز دارم دريافت مي كنم.اگر امروز قادر به راه رفتن روي پاهايم نيستم .امروز قادرم با دستان پرتواني كه خداوند بمن داده حتي بدوم .اگر اين مشكلات را نداشتم .معناي عشق وقدرت الهي را نمي دانستم .خدايا ترا شكر ميكنم بخاطر اينكه اين مشكلات باعث شد تا به تو نزديكتر بشوم (بقولي هركه دراينكا مقرب تر است ...جام بلا بيشترش مي دهند.
برخي از ما احساس ميكنيم بايد به تازه واردها بگوئيم در حالي كه قبلا همه چيز وحشتناك بوده اكنون دردوران بهبودي همه چيز شگفت انگيز است وبدين طريق ازآنها محافظت كنيم .اگر از درد يا سختي صحبت كنيم با ايجاد ترس آنها را از خودمان برانيم با نيتي صادقانه وخير خواهانه براي رساندن پيام مي خواهيم فقط درباره چيزهايي كه در زندگي ما بخوبي پيش مي رود با اشتياق صحبت كنيم.اما اكثر تازه واردها حتي اگر فقط چند روز پاك مانده باشند درباره صحت اين مسئله دچار ترديد مي شوند .به احتمال زياد تجربه "زندگي آنطور كه هست "براي تازه وارد متوسط، كمي پر تنش تر از چيزي است كه فرد با تجربه متوسط هر روز با آن سرو كار دارد.اگر موفق شويم تازه واردي را متقاعد كنيم كه همه چيز در بهبودي اميد بخش مي شود بهتر است اين تازه وارد را از آمادگي خود براي پشتيباني از او در مشكلات زندگي مطمئن سازيم .شايد صرفا بايد با او قطع نظر از شرايط زندگي در هر يك از روزهاي مورد نظر در باره نحوه استفاده از منابع برنامه جهت پذيرفتن "زندگي آنطور كه هست "بطور واقع بينانه صحبت كنيم .بهبودي نيز مانند زندگي داراي بخشهاي مساوي درد ونا خوشي است .مشاركت كردن هر دوي اين شرايط با تازه وارد مهم است چراكه او متوجه مي شود كه ما صرف نظر از آنچه اتفاق مي افتد پاك مي مانيم .نقل قول

چشمانت روشن

و چشمانم تاریک

روز را به تو می بخشم

تا شبم را پر ستاره کنی
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۴۴ صبح، توسط uosef.)
۲۷-۳-۱۳۹۰ ۰۹:۵۹ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط: ashena ، امیرعباس ، ناهید ، دريا ، امیرمهدی ، رها ، Amh ، masoud kh ، narges khatoon ، فردین فراری ، sepidebz ، سادات ، مریم ا ، reza-kh ، ترانه ، سبلانک ، منیژه
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: